چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲

دوستي داشتم كه هميشه ميگفت:
بشاش تو هر چي فيلمه ايرونيه.

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲

تغييري خانه را فراگرفته بود
رنگي خشك در ترديد دست و پا مي زد
و دستها هر يك به كار خود مشغول
بيرون
حركت تند كندي سنگفرش را صدا كرد
و
ستاره اي كورسوزنان پنهان شد:
شايد ديكتاتور مرده باشد


كسي چه نميداند ولي احتمالا آن روزها صدام هرگز باور نميكرد كه روزي وارد اين بازي خطرناك كه بازنده اش از همان نخست پيدا بود بشود.
شايد فكرش را هم نميكرد كه اين بازي يك مسابقه ي فرسايشي و فرمايشي نيست.
شايد آنقدر خرف شده بود كه ديگر مشاعرش ياري نميكرد كه بفهمد بايد از جايش برخيزد.
شايد فكرش را هم نميكرد كه بايد آواره ي كوه و بيابان شود.
چقدر بدبختي ديد.
حتا اهالي ي تكريت كه اينهمه به شكمشان ريخت.سامان كردها را غارت كرد و بدانها بخشيد ياريش نكردند.
گذاشتند چون وحشي زاده اي بدون ماوا در غار و شكاف كوه بماند تا بميرد يا به از مرگ پست تر تسليم شود.
اي كاش كمي آگاه تر بود.سرگذشت ميلياردر بدبخت و بي خانمان سعودي را درك ميكرد و عبرت ميگرفت.
حتا يارانش هم پناهش ندادند.
بزرگترين چماق داران اطرافش هم حاضر به راه دادنش نشدند.
اين همه مايه ي عبرت و چه معدود پندپذيران.كه سرگذشت هم قطارانشان را به هيچ ميگيرند تا روزي خود سرمشق ديگران باشند.
اي كاش ديگر صداميان و بن لادن روشان به خود مي امدند.پيش از انكه آيينه ي ديگران بشوند.
حالا كه يك به يك بايد از جا برخيزند و به آن را بدروند كه كشته اند.
باشند تا نفرين دوزخ ازشان چه بسازد.

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۲

1000 سال با هم بودن



باورش نميشد هزار سال گذشته باشد.
به راستي هزار سال ميشد كه دستهايش را به او داده بود.

پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲

ختم قرآن داشتيم.مادر آمد كه كتابها را پيدا نميكند.
همه شان را داخل كمد گذاشته بوديم.درش هم قفل بود.ولي مثل اينكه موريانه همه ش را خورده بود.

سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲

نزع


پنجره بسته است.اين بايد نفس خودم باشد كه به تنم ميخورد.حتما عرق كرده ام.سر تا پايم خيس شده.چون يك جورهايي بر اثر تماس نفسم با پاها و دستهايم سردم ميشود.
چقدر چندش انگيز است.معده ام ترش كرده.عضلات شكمم از حالت طبيعي خارج و گلوله اي شده.زانوهايم مور مور ميشود.پاهايم خواب رفته اند و خيلي..خيلي دوست دارم روي تخت دراز بكشم و غلط بخورم ولي نميدانم چرا نميتوانم.
ميترسم؟شايد وحشت دارم لكه كنم و از آن بالا بيفتم پايين.شايد هم مجبور شده ام.آخر من كه به اينها گفتم هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.پس چرا قبول نكردند.
پيراهنم خيس عرق شده.سردم است.ولي ما كه اين جا پنجره نداريم.
اين اوضاع دوباره ياد چند سال پيش را برايم زنده ميكند.كلاس روبه رويي داشتند تار ميزدند يا تمرين ميكردند.ولي خيلي روان و راحت بود.انگار نه انگار مبتدي باشند.من رفتم و روي تخته با گچ نوشتم:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پركين
و سلوكي نرم
وه به اين آزرم.
پژمان اصلا نميفهمد من چي مينويسم.شروع كرد به مسخره كردن.وقتي نشستم مجيد گفت الان ميرسه به اون ور تخته.
ولي نه راه نميرفت.اصلا هم راه نميرفت و نخواهد رفت.من مطمئنم.ميروم و يك خط باريك بعد از آخرين كلمه ميكشم و تمام زمان كلاس حواسم به آن خواهد بود.كه ببينم راه نميرود.
كلاس اين دفعه طبقه ي بالا تشكيل نميشود.استادمان ناراحتي ي كليه دارد و از پله بالارفتن برايش مثل زهر ميماند.تازه من هم از بالا رفتن بدم مي آيد.سرم گيج ميرود و ميترسم از بالاي نرده ها لكه كنم و پرت شوم پايين.
بعضي وقتها ميروم جلوي در كلاس مي ايستم.ميخواهم ببينم استاد كي مي آيد.با آن ويولون جلد پاره.
پاي يكي از دخترهاي كلاس روبه رو شكسته.ديروز آمدند كلاس ما و ما رفتيم بالا.من نپرسيدم چرا پاش شكسته ولي مطمئنم از بالاي نرده ها لكه كرده و پرت شده پايين.حالا هم حتما ميترسد از پله ها برود بالا.تازه استاد ما هم كليه اش ناراحت است.
كلاس روبه روي ساز ميزنند.يك آهنگ محلي است كه قبلا شنيده ام.ولي نميدانم كجا.شايد در خواب و بيداري ي تاريك دم صبح.حتا آوازش را ميتوانم به ياد بياورم ولي هر چه ميكنم نميتوانم همراهش زمزمه كنم.ما بايد ويولن تمرين كنيم.با ويولن نميشود آن را زد.تازه حتا اسمش را نميدانم.
روزها اينگونه ميروند.استادمان نيامده.همه فكر ميكنند رفته دياليز ولي من ميدانم مادرش مرده.كليه اش ناراحت بود.شايد هم از پله ها لكه كده و پرت شده پايين.شايد همه بخواهند بروند سر عزايش ولي من دوست دارم اين جا بنشينم بل كه دوباره ان قطعه را تمرين كردند.
عرق كرده ام.مثل اين كه جرم سنگيني از ترديد و علاقه روي خرخره ام را فشار ميدهد.سر عزا كه آن آهنگ را نميخوانند.
الان هم كلاس دوباره شلوغ شده.شايد بخواهند دوباره آن را بنوازند.آن وقت يك دختري كه پايش شكسته از كلاس آمد بيرون.از پله ها رفت بالا.لنگ لنگ نميزند ولي پايش را گچ گرفته.دوستش همراهش است با يك جلد پاره ي تار.و انگار زير لب دارد يك آهنگ محلي زمزمه ميكند.
دنبالشان رفتم.ناگهان برگشت.صورتش عرق كرده بود.آن وقت خندان گفت:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پر كين و سلوكي نرم.
وه به اين آزرم.
من ناخودآگاه گفتم ولي هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.
دخترك عقب عقب رفت.و ناپديد شد.لنگ لنگ نميزد ولي پايش را گچ گرفته بود.رفت و رفت تا خورد با نرده ها و لكه كرد...پايين.
به خودم كه آمدم يك قاب پاره ي تار در دستم بود.به نظرم با خودم گفتم:هر دستي در هر لحظه ممكن است همان كاري را انجام دهد كه به نظرش درست است.
دورتر از من انگار كسي داشت يك آهنگ محلي را با سوت تكرار ميكرد.

تهران/خرداد 79

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲

هنوز خيابانتان بوي تو را دارد.بوي پاييز و شبهاي سرد و سيگارهاي روشن.
هنوز هستي.
و با خيابان آواز رفتنت از يادم نيست.
خيلي گذشته نه؟
ولي هنوز هم خنده ات زيبا ترين آفريده ي دنياست.
هنوز هم چشمهايت به من نگاه ميكنند.

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۲

كاريكلماتور




آن كه دلهاي زيادي به دست آورده اين اجازه را دارد كه دلي را بشكند.

يك دروغ بزرگ بهتر از هزار دروغ كوچك است.

نه با يك قاطر ميتوان از كوير گذشت و نه با يك شتر لنگ.

بهترين عادت عادت كردن به بي عادتي است.

نادان كسي نيست كه به ناداني حرف ميزند.اغلب كسي است كه به نادان گوش جان ميسپرد.

حقيقت را باد خودش از جانب دريا مي آورد.

صداي سوت ترن يعني از روي ريل برو كنار.

هميشه آن كه روي لبه ي بلندي راه مي رود در معرض مرگ نيست.شايد كسي زير آن ايستاده باشد.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲

دفترچه خاطرات 2



خب هر كس علاقه اي دارد.يك چيزي سرگرمش ميكند.ما هم مثل بقيه.ولي بايد قبول كرد بين جماعت آدميزاد توفير زياد است.
كلانتري ي ولي عصر سرباز كه بوديم.خب آن وقتها آژان يك اهميتي داشت.كلي مردم ازش حساب ميبردند.كافي بود لب تر كنيم تا پول خونشان را بدهند.هي... كارمان هم يك وقتها همين بود.منطقه كه خب ارباب نشين بود.كي؟سال شصت و پنج.
وقتهايي كه شاكي مي آمد دنبالمان؛ ماشينش آخرين سيستم؛ سفارش ميكرد كه مثلا يارو را حتما دستبند بزنيم.يا اطراف را بگرد ممكنه بگويند اين جا نيست.ما هم ديگر رودربايستي نداشتيم ميگفتيم به چشم ولي اول حق حساب را رد كن.
روزهاي دهه ي فجر بود.آماده باش خورده بوديم.گفتند دايره ي گشت زني را وسيع تر كنيد.به من هم گفتند برو تا عباس آباد.حالا ببين چقدر فرق معامله بود.رسيدم در سينما آزادي شلوغ بود.من هم تو فكر كه هر جور شده كاسبي كنم.رفتم داخل سينما لباس آژاني تنم بود كسي مگر جرات ميكرد بگويد خرت به چند؟
يكسره رفتم سراغ مسوول سينما گفتم چه خبره؟
گفت:ده روز تو هر سانس يه فيلم پخش ميكنيم.
پرسيدم:حالا كاري داري من بكنم؟
فهميد چي ميگويم.گفت:ميتوني بليط بفروشي؟
گفتم:چي؟تو دلم هم آمدم كره خر من بيام اين جا بشم بليط فروش تو؟
گفت:آره.ببين هر رديف ماله يه سانسه.ميتوني بفروشي يه دسته بهت بدم.
گفتم:نه آقا ممنون.
راه گرفتم از سالن بيام بيرون.پايم را كه بيرون گذاشتم يك نفر آمد جلو كه آقا ببخشيد ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميتونين بليط اين سانس رو برام تهيه كنين؟لطفتونو جبران ميكنم.دست كرد هزار تومن از جيبش در آورد.حالا بليط فقط سيصد بود.
تازه فهميدم طرف چه ميگفت.گفتم يه دقيقه صبر كن.دوباره رفتم تو.طرف مسوول گفتم يكي از آشناهامون بيرونه ميشه اون دسته بليط رو بدين؟
آدم خوبي بود.گفت بيا بگير بده به آشناتون!
خلاصه كاسبي ي خوبي بود.رو هر بليط سه چهار برابر قيمتش ميخوردم.تا آخرين سانس كه بليطها هم تمام شد برگشتم تو سينما.اصل پول را دادم و آمدم بروم كه دم سينما يكي آمد سراغم كه آقا تو رو به خدا اگه امكانش هست يك بليط هم به من بده.پولش هر چي باشه تقديم ميكنم.آخه خيلي دوست دارم اين فيلم رو ببينم.
گفتم چند لحظه صبر كن.برگشتم تو كه آقا اين دوست ما ميخواد فيلم ببينه يه دونه بليط بدين بدم بهش.يارو اول جا خورد.بعد گفت آخه الان كه فيلم نيم ساعته شروع شده ديگه كسي نمياد تو؟
گفتم:حالا چه كار داري يكي بده بهش بدم بره تو.
گفت:آخه مشكوكه.بذار ببينم.باهام تا دم در آمد.
گفت:كي رو ميگي؟
گفتم:اون كاپشن مشكي يه.كه اونجا واساده.
گفت:مرد مومن اون سلطاني گشت آگاهيه.
ريده بودم به خودم.مسوول گفتم كه مرد باحالي بود.در ديگر سينما را نشانم داد.من هم كاپشن را در آوردم.اسمم را هم از سينه كندم.باتون را گذاشتم زير بغلم و پاچه ي شلوارم را هم دادم پايين رو چكمه ها كه كمتر معلوم كند.كلاه را هم به زور چپاندم تو جيبم.كمي فرق كرده بودم.زدم بيرون. دم در اصلي ديدمش هنوز منتظر بود برايش بليط ببرم.
يادش به خير.هنوز هم يك وقتهايي ميروم به همان روزها.
چند وقت پيش يكي از بچه ها آمد كه داداشم را بردند كلانتري.
گفتم:كدوم كلانتري؟
گفت:كلانتري نواب
گفتم:بي خيال.بيا بريم من اونجا آشنا ماشنا دارم.
وسط راه ديدم تو چه مخمصه اي گير افتادم.آخه كي را ميشناختم؟چه كار ميتونستم بكنم.همين طوري يك حرفي آمده بود تو دهنم و پرانده بودمش بيرون.خلاصه نميداني با چه وضعي اوضاع رو به راه شد.

پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۲

آقاي دكتر!ما شما را بيشتر پشت دخل چلوكبابي قبول داريم.
آقاي دكتر!جسارتا بايد تو جزوتون ريد.
×
آقاي دكتر!قيافه تان ميخورد همين الان يك راست از پشت خاك ريز آمده باشيد.
آقاي دكتر! جسارتا خيلي آدم بي خودي هستيد.

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲

ميگويم:تو اگر ني زني چرا آقا داييت از حصبه مرد؟
من گوش ميكنم.حالا ميدانم چه ميخواهي بگويي ولي مهم نيست بازهم گوش ميكنم.خودت كه قرار نيست متوجه شوي چه ميگويي.
ببين من من مجبورم بگويم البته ببخش ولي حرفهايت يك جور مزخرف و جفنگ است.براي من البته شايد.
شايد كساني با همين به ظاهر مزخرفاتت روزي هفت بار تا عرش آسمان ميروند و برميگردند.اما ببين خودت انصاف بده.چه ميگويي؟
چه ميخواهي؟اصلا هدفت از اين حرفها چيست؟
ببين قبول دارم حرف ماليات ندارد ولي شنونده گناه نكرده.شنونده كه احساسش را به تو ميدهد به حرفهايت به لبهايت پس مگذار تمام اين
مدت به اين فكر كند كه ميانه ي حرفهايت يا سربزنگاه دستش را بگذارد روي شانه ات و با خمي به سر و صورت لبهايت را ميان دهانش محو كند.
آن وقت تو مجبوري به حرفهاي او گوش كني.
حرفهاي قشنگي است.راه چهل ساله ي مكتب.از همين ها.ولي تو نيستي.از جنس لطافت و حسن قلب تو نيست.فقط حرف ميزني.ببين ناراحت مشو حرفهايت يك مشت مزخرف يك مشت دغدغه و غصه هاي دختر هاي مدرسه اي است.
ميداني كه ميدانم اولين شنونده ي حرفهات نيستم.براي خيليها هم از اين حرفها زده اي.ولي چند نفر گوش كرده اند.آخر چند نفرشان يا بگذار بگويم چند نفرمان با اين حرف و حديثها قش و ضعف كرده ايم و پشت حرفهاي بچگانه و ظاهر زنانه ات به عمق ماهيت لطيف قلبت پي برده ايم؟
بگذار من بگويم:شايد نصف انگشتان يك دست.ميبيني؟زياد نيست.ببين ميدانم به اين چيزها توجه نميكني حرفهاي مرا هم احتمالا هيچ نخواهي خواند.گوش هم نميدهي.تو فقط دوست داري يك ريز حرف بزني.حرفهاي دختر مدرسه اي بزني.براي همين مجالي براي گوش دادن ديگران نداري.
نميدانم چند نفر را مجبور كرده اي تا وسط سخن پراكني هايت سرشان را جلو بياورند و در يك لحظه ي كوتاه نقش لبهاي آرامت را ببوسند و تو را به ناچار در سكوتي طولاني فرو ببرند.

سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۲

كي چي ميگويد؟
سگه و گربه و موشه و گندم اي خدا
دختر مال مردم اي خدا



ابراهيم ميرزاپور:مو لرم بلوط مخورم گل مخورم.
علي دايي:خيلي ببخشيد منه نوعي هفتاد هشتاد تا از گلامو به مالديو و نپال و سريلانكا و گوام و ريال اشكول تپه و اف ث يول آباد زدم.وگرنه من كجا مرحوم فرانس پوشكاش كجا.
حسين رضازاده:بو فهميده لار هموسي تانكه داغان ايلور
آغامحمد خان:امردي آمد كه خلايق هماره حسن مرا با وي تفارق گفتي در مصاف وي قبله؛قبر مرا نماز بردندي.
گربه نره:آخرشم نفهميدم چي چي گفتم كه روباهه مكار گفت خفقان و پاش رو كوبوند رو شصت بينواي بنده.
.....(خودتان بگوييد!):اي بخت!گذشت اون دوره كه يه مثقال ترياك رو تو صدتا ماتحتم قايم ميكردم.نه چك زدم نه چونه شدم صاحاب همه چيز.

دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲

بر سر كوي تو ما را تير باران مبكنند
عاشقان را يكسره اعدام و زندان ميكنند
گفتمت صدبار و گويم باز صد بار دگر
عاقبت اعداميت روزي هزاران ميكنند
در بساط تو به جز خنجر به جز شمشير نيست
نوكرانت قلب ما را خونباران ميكنند
كار ما را بي خدايي خوانده اي اي بيخدا
ميشناسيم آن خدايي را كه شيطان ميكنند
بسته اي با دست اهريمن تو پيماني درست
نام ايزد را به كام اين پيمان ميكنند
تو اسير نفس شيطاني و شيطاني نمط
ني كه در نفس تو نو آموز شيطان ميكنند
كودكان را ديده ام در سوگ مادر يا پدر
ناله ها بشنيده ام در مرگ طفلان ميكنند
فاش گو خواهي كني ضحاك را تو رو سيا؟
كز سيه كاري ي تو افسانه سازان ميكنند
بگذر از اين ملك مفلوك و گزارش با خدا
ورنه كارت با خدا اين خلق حرمان ميكنند
گقته اند اي را بزرگان كه سراسر حكم ملك
از براي مردمان نيك و انسان ميكنند
آدمي را گفته اند اما گذشتي زآدمي
نام تو كوته تر از حيوان و بي جان ميكنند
ننگري زشتي بديده هر كه زشتي پيشه كرد
جلوه ي نيكي فقط از بهر خوبان ميكنند
چشم دل اي كاش بودت تا كه ميديدي يكي
چه به روزشان آمده آنها كه زينسان ميكنند
سرنوشت مملكت افتاده در اوج نشيب
بس كه زين سفره غدا كفتار و خوكان ميكنند
گو چرا از چه ميان عشق را گردن زدي
از چه يارانت به خط عشق پايان ميكنند؟
شك مكن فرجان تلخت موقع آيد يك زمان
وان چه با از تو بتر كردند آنسان ميكنند

شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲

زاكروني فاكروني يوونتوسه لوسه سيته درپيته تيمه. آفرينو اينترميلانو نازنينو!

بردن تيم يوونتوس به خودي خود زياد هم خوشحال كننده نيست.تيمي كه با ضد فوتبالهاي هميشه معمولش ساختار تيم مقابل را به هم ميريزد و با بازي دفاعي و بسته امكان هرگونه موقعيت را از آنها سلب ميكند و به طور قطع باعث نمايش يك مسابقه ي سرد و خسته كننده ميشود.شيوه اي كه حتا ريال پرستاره را هم مقهور نمود.و در اين چند ساله تنها با همين تكنيك و از بركت الطاف بي پايان داوران و البته حضور تنها يك بازيكن خود را قهرمان ايتاليا ميكند.بازيكني كه وقتي در فينال اروپا نبود يووه هم فلج بود.
اما ستارگان اينترميلانو ثابت كردند اين پتانسيل را دارند كه هر تاكتيكي را در هم بكوبند و راه خود را هموار بسازند.
زنده باد تمامي آنها...

جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲

نماينده ي سينماي اسپانيا پنلوپه كروز است.
نماينده ي سينماي استراليا نيكول كيدمن است.
همه ژاپن را به نام توشيرو مي فونه و كوروساوا ميشناسند.
از سويد اينگريد برگمن آمده است.
فرانسه آلن دولن ژوليت بينوش لويي دوفونس گدار تاوارانيه و يك دوجين ستاره ي ديگر را به جهان عرضه كرده است.
نماينده گان سينماي ايتاليا جينالولو بريجيدا و سوفيا لورن هستند.
از مكزيك آنتوني كويين چهره كرده است.
نماينده ي سينماي آلمان هورس بخورس و فريتز لانگ است.
از ايرلند داستين هافمن آمده است.
انگليس به ريچارد هريس ش افتخار ميكند.
مصر عمر شريف و رابرت حسين را به دنيا ن معرفي نموده است.
سينماي شوروي با ايزنشتاين شناخته شده است.
آن وقت سينماي ايران...

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

انگار فقط نبودنت را ميخواستم.تو روزهاي نبودنت را بوده اي؟من و پاييز و مارلبرو قرمز بلند كه آن روزها هنوز اصل بود.براي من زمستان هم به ياد تو پاييز بود.و وقتي با تابستان آمدي من در آن فصلها جا مانده بودم.راستي چه نواري ميگذاشتم؟
لوليتاي شيك پوشم يهو ديدي كه پيش روشم...

شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲

خوشا دردي كه درمانش تو باشي
خوشا وصلي كه هجرانش تو باشي
خوشا آشفته گيسوي بريده
كه روبان به سامانش تو باشي
خوشا آواره ي كوه و در و دشت
اگر ره دار و ره بانش توباشي
خوشا در دامن احباط مغروق
اگر گيراي دامانش تو باشي
دو لب را ديدن و بيمار گشتن
طبيب و روي خندانش تو باشي
به مهد طفل گشتن نورسيده
اگر آغوش مامانش تو باشي
خوشا در پلك تو آرام گشتن
خوشا دستي كه رقصانش تو باشي
دگر كي ميرد از بسياري فقر
رعايايي كه شاهانش تو باشي
سحر با تو بگفتا مهربان مهر:
چه خوش مهري كه مهرانش تو باشي
بگفتم چت بود آيا نصيبي
چو خورشيدي و خواهانش تو باشي؟
بگفتا گر وفا خواني نمودي
بسان من وفا خوانش تو باشي
به ظلمت كور و دل گمراه در شب
چو بدر ماه تابانش تو باشي

يكي مجنون ديدم در خرابات
خيال آورده از ليلي در آنات
بگفتم به بيابي تو ز ليلي
جهان را مهروان گرديده خيلي
به صحرا گل همه بيتوته كرده
ميان خارها گل بوته كرده
به سر خورشيد و گه گه نور مهتاب
ز شور زندگي دل گشته بي تاب
اگر اين رسم را آموخت فرهاد
به درس و مدرسه كي راه بنهاد

جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲

خنده هاي تو فريب گريه هاي تو دروغ
تو چي بودي واسه من يه چراغ بي فروغ




دكتر مشنگيان و خانم نيمچه مخ زن!هيچ وقت فراموشتان نميكنم.

شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲

ماجراي باور نكردني
به هاله و ترسهايي كه با انها زندگي ميكند.



آلبرت حسيني مشغول انجام دادن امور مسافرتش است.او از چند ماه قبل دنبال كارش را به طور جدي گرفته و امروز ويزاي مهاجرتش را ميگيرد.ولي اداره ي مهاجرت ساعت سيزده ميبندد و الان ساعت دوازده است.او بايد از اداره ي مهاجرت به شركتي كه قبلا در آن كار ميكرده برود و يك نامه ي رضايت بگيرد.آن وقت برود بانك و مبلغ مورد نياز مهاجرت را به حساب موسسه اي كه ويزايش را گرفته واريز كند.و فيش آن را به موسسه ببرد و ويزايش را بگيرد.
خيابانها شلوغ است.و ترافيك سنگين.اين را هم بگويم كه او همه چيزش را فروخته تا به حساب موسسه بريزد جز اتومبيلش كه تا به حال فروش نرفته و آن را هم احتمالا فردا زير قيمت به فروش خواهد رساند.
همانطور كه با ماشينش منتظر سبز شدن چراغ است كودكي دم پنجره مي آيد و از او ميخواهد كمكش كند.آلبرت چند سكه ي ناقابل به او ميدهد.كودك به حالت رقت آميزي ميگويد:خدامواظب پولهات باشه...
هنگامي كه آلبرت از شركت سابقش به سمت بانك ميرفت به خاطر عجله اي كه داشت با ماشين جلويي اش برخورد ميكند.تصادف مهمي نيست ولي راننده ي آن اتومبيل اصرار دارد كه بايستند تا افسر كروكي بكشد.خواهشهاي آلبرت هم مبني بر اين كه ديرش شده و كار مهمي دارد سودمند نمي افتد.به اين ترتيب زمان ميگذرد و او به كار مهم زندگيش نميرسد.
فردا صبح آن موسسه ي مهاجرت به عنوان كلاهبردار تعطيل و مديرانش متواري ميشوند.و به اين ترتيب آلبرت از خطر از دست دادن تمام ثروتي كه داشت جان به در ميبرد.


شما فكر ميكنيد كمك به كودك باعث جستن آلبرت از آن خطر شد؟
اگر كودك داراي اين توانايي خارق العاده بود پس چرا باز گدايي ميكرد؟
شايد اين پاسخي از طرف خداوند بوده.
آيا اين دستهاي حقيقت هستند كه آلبرت را نجات دادند؟يا تنها سايه ي دستهايي ست كه دارند قلم را به رويا پردازي تكان ميدهند؟

جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

خطابه ي بزرگ تدفين براي عاليجناب ويگن
كنون كه ميروي زين گل زار خدا تورا نگه دار



سخن گفتن درباره ي ويگن استاد مسلم و بي چون و چراي پاپ كار آساني نيست.بايد دست كم انگشت كوچك او كه نه به قدر رشته اي از موي سپيدش بود و آنوقت به خود جرات نقد آثارش را داد.شايد دليل اينكه كمتر از او حرف زده شده همين باشد.كو كجاست آنكه مقام بالاي او و روح خلاقه اش را درك كرده باشد؟و گفته اند:
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري.
اولين چيزي كه به ذهن ميرسد اين است كه اگر او نبود احتمالا با گيتار هم به تازگي آشنا ميشديم.حال بايد گفت موضوع بالاتر از اين حرفهاست.او از بهترين نوازندگان گيتار پاپ در ايران بود كه ميتوان گفت متدهاي پيشرفته ي نوازندگي گيتار پاپ را او اولين بار به ايران آورد.جالبترين حركتي كه او براي اولين بار در ايران انجام داد و رايجش كرد استفاده از انگشت شصت در گرفتن آكورد بود.شايد در نگاه اول بي اهميت به نظر بيايد ولي وقتي بگويم كه او با اين انگشت سيم پنجم را ميگرفت شايد قضيه كمي فرق كند.كاري كه شايد بشود گفت امروز تا حدي فقط حبيب از پسش بر مي آيد.حال او نخستين كسي بود كه اين كار را كرد.
از ديگر شيرين كاري هاي او حركت خارق العاده اي بود كه باور كردنش كمي سخت است.ولي در يكي از اولين اجراهاي او در آمريكا حدود سال 84 شويي هست كه با شهرام شب پره اجرا كرده.خودش گيتار ميزند و شهرام پشت پيانوست.ويگن در چند ميزان پاياني آكوردها را با پيك مي زند و بعد پيك را نميدانم در كجاي دستش پنهان ميكند و مشغول نواختن با انگشت ميشود.و اين كار را شايد پنج شش بار تكرار ميكند.كاري تقريبا نشدني.شايد تصور كنيد اين از خطاي ديد است ولي من چند ده بار اين شو را ديدم و اصلا كارگردان در آن لحظات روي دست ويگن زوم ميكند.
از اينها كه بگذريم ذوق بي نظير اوست.ملودي هاي جانانه و جاودانه ي او هرگز از اذهان مردم پاك نخواهد شد.اگر نگويم بيشترين باري يكي از آهنگسازاني كه بيشترين آهنگها را در گامهاي مشكل ساخته هم اوست.
من هميشه آرزو داشتم تمام ليريكهاي داريوش را جمع آوري كنم و در وبلاگ يا وب سايتي در اختيار علاقه مندانش قرار دهم.كاري كه نشدني نيست.و با ياري مختصري از دوستان خوب ممكن ميشود ولي حالا ميبينم جمع آوري و منتشر كردن ليريكهاي ويگن بسيار جالب تر و ارزنده تر است.اگر چه بسيار دشوار ميباشد.چرا كه تعدادي از ترانه هاي قديمي او فراموش شده اند.دوستان عزيز اگر لطف كنند و آنچه از آثار ابتدايي حضور او در دسترس دارند برايم بفرستند ممنون ميشوم و البته به نام خودشان در آن سايت قرار خواهم داد.اي كاش ميشد خود ترانه ها را هم جمع آوري كرد.و در جايي گذاشت تا دوستداران بتوانند به آساني دانلود كنند.ترانه هاي جاوداني كه روزي ميتوانست قاتقي براي سفره ي هنرمند بزرگ ما باشد اما چه دستاني بودند كه بر حضور سالهاي درخشان او خط كشيدند تا او در خاموشي ي و سكوت از ميان ما بكوچد؟
مرگ ويگن ضايعه ي اسفناكي است كه گريبان موسيقي ما را گرفته از آن جهت كه در غيابش غولي از غولهاي هنرمان كاسته شد.غولهايي كه به سبب دوري از خانه فرصتي براي سپردن دانش خود به ديگران نداشتند وناچار با رفتنشان چراغ موسيقيمان نيز به خاموشي نزديك ميشود.فكرش را بكنيد روزي كه غولهاي بزرگ ديگرمان چون داريوش؛ شهيار قنبري؛ اردلان سرافراز؛آرميك؛اردشير فرح؛حسن شماعي زاده ديگر در ميانمان نباشند(كه مباد)چه بر سر هنرمان خواهد آمد؟مطمئنا با يك دوجين مقلد بي هنر كه تنها تواناييشان تقليد صداست و اشعار روحوضي و بي سروته و يا دكترهاي بيكاره اي كه به دلقكي بيشتر اقبال دارند جايگاهمان از همين حالا پيداست.
باري ويگن يكي از آن غولهاي زيبا بود كه ما را تنها گذاشت و رفت همچون فرهاد فريدون فروغي و اونيك و كيوان و نادر نادر پور.
اما دل من بيشتر از همه براي او ميسوزد.براي مظلوميتش كه با آنهمه هنر و توانايي در آن روزهاي آخر خانه نشين شد تا ميدانداري به دست كساني باشد كه تنها هنرشان پررويي است.
به ياد آخرين سخنان ويگن افتادم كه برادرش از قول او ميگفت.پيامي براي مردم كه خواسته بود برايش اشك نريزند.اما حالا ما حتا وقتي كه به شادوماد و چرا نميرقصي هم گوش كنيم باز بغضي ته گلويمان را خواهد فشرد و نم اشكي پلكهايمان را خيس خواهد كرد.بغضي چون اندوه سوگند و اشكي به لطافت مهتاب و صداي ويگن.
من اين واقعه را به همه تسليت ميگويم.به هنرشناساني كه دوستش داشتند.به پدر بزرگ مادربزرگهايي كه اجراي جاودانه ي بردي از يادم او را با بانو دلكش بسيار خوش ميدارند.به كودكاني كه فرصت خوابيدن با لالايي زيباي او برايشان مقدور نشد.به آنها كه فردا صدايش را خواهند شنيد.به تاريخ كه بعدها در موردش قضاوت ميكند.و به موسيقي سوگوار ايران.

پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

مهماني ي خدا


ضيافت جاي ديگريست.
و در آنجا سفره هاي رنگ رنگ انداخته اند و باده هاي رنگين مينوشند.

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲

كسي چي ميدونه


كسي چه ميدونه؟
شايد روي اين ابرهاي سرگردان دنياي پرسر و صداي ديگري وجود دارد.يا اين كه روي يكي از اينهمه كره و سياره ي ولو بر سفره ي سوراخ آسمان مسافر تنهاي ديگري درست در همين لحظه دارد مينويسد.
كسي چه ميدونه؟
شايد ته درياها يك شهر كوچك باشد كه آدمهايش درست مثل داستانهاي كودكي و مانند كارتون ها زندگي ميكنند.لابد يك پت پستچي هم هست كه با آن جيپ قرمز رنگش نامه ها را ميرساند.و يك درياي ديگر كه هر شب فانوس دريايي اش را روشن ميكنند.
يا اينكه اصلا ماهي ها هر شب جشن تولد هم را ميگيرند.
كسي چه ميدونه؟
شايد دنيا بر عكس آنچه كه ميگويند.تخت و صاف است.
و اگر بهم نخنديد بايد بگويم امروز رو زمين نشتم و تا آخرش سر خوردم.
شايد دنيا يك مستطيل كم عرض است.كه يكي از اضلاع آن پايان دنيا ست.
كسي چه ميدونه؟
شايد آن كه خاطرات ديروز را حمل ميكند.انسان حالا نيست.وجودي بوده كه در اين غالب آن واقعيات را لمس كرده.يا اينكه اصلا انسان تنها همين است كه فقط در اين لحظه حق زندگي ميكند.
كسي چه ميدونه؟
شايد همه ي ديده ها و شنيده هاي ما بازتاب رازي است كه در قلبهايمان نهفته است.و رنگها خواسته هاي هستند كه در خواب ميبينيم.
شايد صدا هايي كه ميشنويم از جايي خيلي دور مي آيد.و ما چون از منبع آن خوشمان نمي آيد.بر قلبمان نمينشيند.
كسي چه ميدونه؟
كسي چه ميدونه؟

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

هنوز بي خبرم
هنوز چون دل و ديده
چو پنجره چو پرم
هنوز در نظري
دست و دوشيزه
چرا كه پاك نگردي دمي هم از نظرم

هنوز در پس ايواني خيال غبار
تو را هويدايي است
هنوز در رس نارستني غنچه ي باغ
تو را تماشايي است
هميشه گويايي است
دوباره با تو سماطين لحظه هاي عروج
هميشه در پس پندار راه شيري تو
-كه چون رويايي است-
صدات ميزنم:
كه گفت من ز تو برخاسته به تو آيي است.
هنوز در ثمر بيوه ي خزان و خروش
صدات ميزنم
بدون هوش و بهوش

تو اي جريده ي مثبوت عالم كه من!
نشان آگه من
ز تو به تو همه اشعار شاعر پاييز
بهار شيفته ي من!

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

عشق تو سواي هرچه پيمانم



اي خانه ي من شه دليرانم
محسود عدو و من تو خواهانم
در هر بر تو فكنده صد پيمان
عشق تو سواي هر چه پيمانم
من را فقط ار يكي بود معشوق
گويم كه بود يكي چو ايرانم
من حافظ و سعدي تو را خواهم
من قدر نظامي تو را دانم
رندي كه ز تلخ خانگي آموخت
صد نكته ز كودك دبستانم1
كو جان كه بود حقا به از آن را
فردوسي پاكزاد به جانم
ديوانه ي كاخ بي زوالش هم
سرگشته ي داستان هفت خوانم
سلمان2 تو را و عنصريت را
مردان ابدنشين ميدانم
مولات بزرگ و نام او والاست
در هيبت پير او فرومانم
تهمورث ديو بند تو را جان!
محسود فسانه ديو بندانم
هوشنگ يكي كه آتشي افروخت
رخشنده ي نور آذرش مانم3
جمشيد تو آن بهين رمه دارا
از شيد كلاه وي چه نورانم4
وز فر جدا شدش كه بي او شد
مغبون و گنه نما و غمبانم
از شور كاوه ي درفش آويز
مغرور درفش كاويان مانم
از روي فريدون به دادان رس
مشعوفم و با دهش انيسانم5
زرتشت بهين نبي ي ايراني
به راي تمام انبيا خوانم
ماني تو را و دينش و ارژنگ
تصديق گر همه جهان دانم
وان آريو برزن نكو نامت
در نام هميشگي مردانم
زان ها همه سر يل جهان را دوست
نام آور خطه ي سجستانم
با ديو سپيد پنجه در پنجه
سوگ آور طفل او غمين جانم
سيروس تو كرده عالمان از پارس
داريوش تو فراتر از آنم
اشكان تو پشت هم به هم پيمان
سرگشته ي آن در خور اشكانم
نوشروان با طناب عدلش نيز
داد آور پهنه هاي كيهانم
تختي گرامي توانا كار
آن سرو تناور جوانانم
دردي كه به جسمش آورد اسكان
انداز دلش ولي نميدانم
ازتو چه گرانمايه ها بر من
جانم اگر و چه جان جانانم
گيوي و فرامرزي و برزو
حلاجم و شهريار و دستانم9
گيلان و هراتيان6 مردان زاد
يزد و ري و بانه و خراسانم
شيراز تو با هزار يادآور
شهر دل و جانم و هزارانم
بوشهر و جزيره ي ابوموسا
يادآور مردم شجاعانم
آن بندر گمبرون و آن دوران
باقي هميشه گاه دورانم
كرمانشه و بيستون بيتايش
هركول و فراز طاق بستانم
تركان دلير اهل تبريزم
پرچم كش غيرت فراوانم
ني توپ و گرسنگي و نه كشتن
گيرد نفس از دم ستارخانم7
كرمان بلند از بسي فتنه
شوشي و سپاهيان شاهانم
پيوند وفاي مهر تو دارم
پيوند به خون و مغز ستخوانم
خفتان سياووشت مرا بر دوش
رخشت همه چون كميت بر رانم
بر خصم لئيمت آورم حمله
آمال پليد وي بپيچانم
داد از دل بي كناه تو گيرم
زين بيخردان سفله بستانم
اهريمن زشتخوت را محصور
در آذر كيش تو بسوزانم
گرمم ز نفس كشي ي تو آري
از سرد دمت هميشه پژمانم
با داغ كشيده بر سر و دستت
آفاق شريره را بسوزانم
ديوان مقيم سرزمينت را
از هرزه ي زلزلت بجنبانم
آواره ي لوت و دشت و دريايم
مبهوت مغانم و مريوانم
ديوان تو را دهم به مرداني
ديگر دل تو ز كس نرنجانم
ايام فنا شده ز يغما را
با شهرت دايمت بپوشانم
گنجينه ي خاطرات تو بر دوش
بهتر سلح دفاع خود دانم
حقا كه تنم مباد اگر ميري
از اسكلتم دل غمين رانم
مشرق وشي و مباشدت طعني
زان عزت و هيبت گرانجانم
بر سر در تو هميشه سر پايين
ايوان تو را همه نگهبانم
من دوست تمام مردمت دارم
نازان همه زنان و مردانم
تيشتره و ميترات خواهم
وايو طلب و زم و انيران م8
اما ز همه به اين بود فخرم
كش طفل گرفته پاي ايرانم
درجلوه ي من زوال تو هيهات
تا زخم دگر ز تو بيستانم
آن روز كه بايدت بگردي سرد
اول به دم خودت بميرانم
پيروز و هميشه پر صدا باشي
نزديك شكوه و فخر كيوانم

هديه ي ناقابل و حقير به اندازه ي تمام سبدها و زنبيل هاي پر از قلبهاي وطن دوست ارزاني ي صاحبانش.
مرداد 78

پا نوشتها:
1 نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد
حافظ
2 منظورم سلمان ساوجي قطعه پرداز بزرگ بوده و نه روزبه بن ساسان كه نه حب وطنيش بر زبان مانده و نه جايگاهيش ميان پناه دادگانش و فرياد خاقاني را اين گونه در آورده:
يك لب گله ز اهريمن صد لب گله از يزدان
يك واي من از تازي صد واي من از سلمان
3 در بعضي افسانه ها هوشنگ فروزنده ي آتش آمده است.
4 گويند چون جم به تبريز رسيد به تخت شاهي بنشست و آن گاه كه آفتاب بر كلاه جواهر نشان او تابيد درخششي بسيار از آن برخاست و از آن پس وي را جمشيد ناميدند.
5 فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشك ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي
تو داد و دهش كن فريدون تويي
6 هرات كه با بلاهت ناصرالدين شورش حسام الدوله و بي لياقتي ي فرهاد ميرزا از ايران جدا شد.
7 روزي كه اين را ميسرودم انگاره ام از ستارخان و قيام تبريز انگيزه اي صرفا آزاديخواهانه بود.بر خلاف آنچه واقعيت داشت.كه چماق داران تبريز به قصد بهره بردن از خوان نعمت به تهران حمله كردند و پس از فتح نيز حاضر به تحويل سلاحهاي خود نشدند و گمان داشتند گرد و خاك كردنهاي در ولايت خودشان را اينجا نيز ميتوانند بكنند.و با شورشيان بختياري درگير و مغلوب شدند.
8 وايو خداي باد.زم خداي خاك.تيشتره يا تير خداي باران و انيران نام فرشته اي كه بعدها موكل بر نكاح شد(كه با كلمه ي انيران به معناي غير ايراني و توسعا ديوان تفاوت دارد.).و صد البته تمام اين خدايان و چند خدايي ها به نقطه ي آغازين اسطوره هاي ايراني برميگردد كه اين خدايان مقامي به موازات اهورامزدا داشتند.و هنوز از آناهيتا و ميترا و ديگر امشاسپندان خبري نبوده. كه پس از اضمحلال شخصيتي اين خدايان چهره نمودند و به اين ترتيب اهورامزدا دادار يگانه گشت.
براي اطلاع بيشتر به اسطوره هاي ايراني از زنده ياد استاد مهرداد بهار و تاريخ مردم ايران از زنده ياد استاد عبدالحسين زرين كوب مراجعه فرماييد.
9 گيو پسر گودرز كه تك و تنها به توران رفت و كيخسرو را به همراه مادرش فرنگيس به ايران آورد.
فرامرز پسر رستم است.و برزو پسر سهراب.شهريار هم پسر برزو است.
دستان نام زال پدر رستم و گويند اين اسم را سيمرغ به او داده بود.
براي اطلاع بيشتر به شاهنامه تاريخ سيستان و مجمل التواريخ مراجعه كنيد.

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲

سرود براي شيرين عبادي



مابين من و ما
فاصله هيچ نيست
تا دستهاي تو پيغمبر شفاعت و شاباشند.

و راه
هيچ جز..
تو بگو
يك قرن سرد
هزاره اي ز درد استيلا
صد سال نوري ي مرگ
كه عشقهاي ما ؛در بي بهاري ي جاويدش باليده اند.

خوش آمدي!
با بالهاي گشوده؛ به وسعت پرهاي جهان
كه تير ارتجاع
به شهپران تو پارسي تواند و بس
وزبان خاموشي
نفرين نامه ي از سكه افتاده برايت فتوا كند.
ياران عربده در سايه سار شب
استاده اند تورا به استقبالي
و استغفاري
با تحفه هاي خنجر و چوب و دعا
بل كه قداست زنجيرهايشان پرنده را در قفس كند.
اما تو بي خيال
پرواز ميكني
پر باز ميكني
و بلندي ي پريدنت
ما را خوشي است.

خوش آمدي!
با نام دوستي
كه بهار را در دستهاي مهربان وطن خانه ميكند
و خاك گرم
از لته هاي بي رمق خون لاله ها
فرياد زندگي سر مي دهد.
و شمعهاي بي اشك
سوگ خموشي ي زيباترينان خفته را
با خاطره روشن ميكند.
خوش آمدي!
با معني ي قشنگ زن
بريده از تصور رايج:
تفنگ و گوني
با قامت نهان شده از ديده ي كريه مرد:
هيولا؛هيولا
آزاد واره اي
و نش روسپي زاده ي
و به نام وطن
كه كنام ابليس است
و شام تيره به دستور جغدها
اندر حكومت نظامي است.
اما
تو مي آيي
و روز شكوفه ميكند.

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۲

به كدامين آزرم بيرون مي آيي اي ماه!
مكروهت گفتند و تابيدي
تكفيريت نمودند و از خامشي ننشستي
تا حجابت به سر كشند و توابت خوانند
فاحشه ات بنامند و بر سر منبر دوشيزگيت را مزايده كنند

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

پاكمرداني كه در آيين و دين خود
در نماز عشق با خونشان وضو كردند
اعتلاي ملك و ملت سر خط ايمان ايشان بود
و به عزم آهنين خود
دفتر ايمان به خون امضا و با خون شست و شو كردند.
آن سرافرازان كه زد در خونشان پرپر
سربي ي سرد سپيده دم
سبز خطاني كه الواح سحر را سرخ رو كردند.
م.اميد




قاطبه ي وبلاگ نويسان از ترس كونشان جايزه ي خانم شيرين عبادي را در بايكوت خبري قرار دادند.
به اين ميگويند روحيه و معرفت ايراني كه در كمتر جايي يافت مي شود.ما هم كه چيزي پرانديم محض خاطر اين است كه قبلا آقا دايي مان را چند باري با شاخ گاو به جنگ داده بوديم.
يادش به خير اگر نوار اوريجينال شبانه ي زنده ياد فرهاد مهراد عزيزم(منظورم چاپ دهه ي پنجاه است.از چگونگي ي چاپ هاي بعد از انقلاب بي خبرم.)را گوش كرده باشيد.در ابتداي ترانه ي شبانه همان كه ميگويد:
كوچه ها باريكن دكونا بستن
خونه ها تاريكن طاقا شكستن...
آرام و خيلي رمزي طوري كه پس از چند بار گوش دادن آدم ملتفت ميشود ميگويد:
تو سياه كل بيست و شش نفرو كشتن.
و اصلا فلسفه ي اين كاست همين ماجراي سياه كل بوده.
فرهاد بزرگوار در آن لحظه قطعا ميدانسته كه سيستم پيشرقته ي رمز گشا و استراق سمع ساواك زودتر از همه به اين موضوع پي ميبرد و چپق او را چاق ميكند.مع هذا اين را تكليفي به گردن خود ميدانست.
روزگاري ميگفتند يكي از بچه هاي با مرام ايراني در ژاپن با گروه ياكوزا درگير شده و با اينكه دستش را قطع كرده بودند ولي باز مقاومت كرده و همه شان را ناكار كرده بود.آن وقت به يمن اين دستكاري ايراني هاي مقيم آنجا را تيغ ميزده و تلكه ميكرده.

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲

بابا ما روي نفت نشستيم.ميدانيد يعني چي؟يعني با يك جرقه ميرويم هوا.چرا دوست داريد حرفها را يك جور ناجور تفسير و تعبير كنيد؟
حالا كه اين طور است بگوييم روي بشكه ي باروت.مگر اينهمه سوپاپ را نميبينيد؟نميشنويد تلويزيون بعد از آنهمه بد و بيراه و مسخره بازي ي كه در مورد ايران باستان ميكرد حالا شعر در وصف مزدك و ماني و انوشا و غيره ميسازد؟ساز نشان مردم ميدهد؟؟زن ومرد كنار هم مي ايستند و دسته جمعي آواز ميخوانند؟؟من كه پشتم لرزيد.نوبت شب سجده را بيشتر كردم.همش ميترسم همه ي توشه اي كه تو اين بيست و پنج شش سال ساختيم با يك كيش و فيش برود آنجا كه نادر رفت.
آخر چه معني ميدهد زن بيايد تو استاديوم.آنهم تو وسط چمن.نوچه هاشان در مراسم هاشان انگشت ميكنند به ماتحت هم ديگر.تا بگويند همه جوره هستيم.
خب كبريت بيخ گوشمان است ديگر.آتش آمريكايي با مشابه ايرانيش تومني هفت صنار توفير دارد. نگرفتن و نم برداشتن و چس دود شدن هم تو كارش نيست.باور نميكنيد؟ بكشند كبريت را؟
اگر همين روزها پول نفت آوردند درخانه تان تعجب نكنيد.پول خونتان است.

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

اين هم دو بيت شعري كه طاهر بن فضل بن محمد بن مظفر بن محتاج چغاني(معروف به ابوالمظفر چغاني متوفا به سال 377 ه.ق.) عليه رحمه در وصف فقاع(همان آب جو سروده):
لعبتي سبز چهر و تنگ دهان
بفزايد نشاط پير و جوان
معجر سر چو زان برهنه كني
خشم گيرد تف افكند به ميان

جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

آموزش موزيكال درست كردن آب جو
ياران عزيز و همراهان اهل تميز بايد مستحضر باشند كه هر كلمه ي اين وبلاگ آموزنده ست و آموزندگان هرگز و هيچگاه از نزد ما دست خالي نخواهند رفت.حالا ميخواهد اين نكته يك حكايت و روايت باشد يا آكورد گيتار يا هر چيز ديگر.



آب جو ميذاريم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو*
شكر ميريزيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
به همش ميزنيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
مخمر ميريزيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
تستش ميكنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
جاي گرم ميذاريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
گازش رو ميگيريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
تو شيشه ش ميكنيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
شكر توش ميريزيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
ييست بش ميزنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
جاي تاريك ميذاريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
كوفتش ميكنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
شلاق ميخوريم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو



*ناظر بر دودره شدن هميشگي ي شيشه هاي شخص بنده از انباري و ناگزيري از قرض گرفتن هميشگي ي آنها از شخص دو دره كرده.

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

داد و بيداد در زمستان



روز سه شنبه پانزدهم مهرماه در ويژه نامه ي روزنامه ي همشهري مطلبي تحت عنوان داد و بيداد به چاپ رسيد كه اصلا نقدي بر مصاحبه ي محمد رضا شجريان با آن روزنامه در چند شماره قبل بوده.نكاتي در اين نقد به چشم ميخورد كه خاموشي در برابر آن نه ادب است بنابراين از آن جا كه مطمئنم همشهري جوابيه ام را در آن خصوص چاپ نخواهد كرد آن را به صورت اصل(و جداي سانسورهايي كه در ان نسخه اعمال كرده بودم در اين جا ميگذارم.)

خانم دكتر مرجان دارابي!
مگر شما چه جور تيترهايي را دوست داريد؟آيا روح لطيف و شاعرانه ي شما تنها تيترهاي رومانتيك را بر ميتابد يا مانند ناظم مجموعه ي قصه هاي مجيد اعتقاد داريد نويسنده بايد هميشه از گل و بلبل بنويسد؟
توفيق شجريان مطمئنا از خالي شدن عرصه نيست.چه كساني آمدند تا بر اين خوان نعمت بنشينند و نتوانستند.چرا تعمدا چشمتان را بر روي حقايق ميبنديد و تنها شانس و اقبال را بهانه ميكنيد؟
بفرماييد چگونه ذائقه ي حكومت موسيقي ي سنتي ميپسندد؟وقتي ده يكي از موسيقيهاي پخش شده (اگر بشود نام چنان فجايايي را موسيقي گذاشت)از غماش شير بي يال و دم و اشكم هستند نه فراز و فرودي دارند و نه مايه و مقامي؟تعريف شما از موسيقي ي سنتي چيست؟آيا جوانان امروز آواز سنتي ميپسندند كه استاد شجريان از آن بهره برداري ي نمايد؟
چه تسميه اي مابين مسجد و سالن كنسرت ديده ايد؟بفرماييد دارايي و ناداري جناب پاواروتي به اين ميانه چه دخلي دارد؟
گمان دارم بيش از همه شما از اين انقلاب منتفع شده ايد كه با اين ادبيات تلخ و روح كينه توز به اقامت آلمان رسيده ايد.
اگر ايشان با مردم همگام نبودند پس اينهمه محبوبيت را از كجا آوردند؟اولين مجموعه ي چاووش كه در سالهاي پس از انقلاب منتشر شد:
ايران اي سراي اميد
كنسرت دشتي ي راز دل به سال پنجاه و هشت به تصانيف عارف قزويني كه پس از آواز پاياني:
از خون جوانان وطن لاله دميده
كه قطرات اشك را در لابه لاي هياهوي مردم ميتوان ديد.
يا آواز دشتي ي شعر حضرت حافظ:
ياري اندر كس نميبينيم ياران را چه شد
در بحبوحه ي سالهاي جنگ و آوارگي ي مردم كه زبان گوياي آنان بود.و آنهمه مشكل براي شخص خودش درست كرد.
و يا شعر زيباي ياد ايام در اجراي خارج از كشور(كدام كشور؟) كه حضار يكسر گريستند دليل بر همگامي وي با مردم نيست؟
بهتر است در مورد نوارهاي منتشره ي استاد بيشتر غور كنيد.ايشان يش از انقلاب هم كار منتشر كرده بودند.
احتمالا منظور شما از آن كانالي كه پر و پيكر سيستم را به باد انتقاد ميگيرد زد دي اف است.كه از تلوزيوني كه به دگمي و بسته اي و دروغ پردازي شهره ي عام و خاص است اين گونه جانبداري ميكنيد.
ساز و آواز در عرض همديگرند چه بسيار كارهايي كه حاجتي به خواننده ندارد چون سحر ساز خود گوياي همه چيز است و اي بسا صداهايي كه ميتوانند بدون ساز بر دل ها بنشينند پس چاپ مصاحبه ي آقاي مشكاتيان مطمئنا بي حرمتي ي به استاد نميشد.بل كه دروازه اي ميشد براي بحثهاي در اين زمينه.
بنده گمان نميكنم دستكم شما انقدر ساده لوح باشيد كه سي ان ان را وابسته بدانيد و تلوزيون لاريجاني را آزاد بخوانيد كه يكسره حقيقت از خود ميسازد و به خورد مردم ميدهد.سر نخ را بايد جاي ديگر جست و جو كرد.كانالهاي مختلف غرب با آزادي ها و نيازهاي خاص بينندگان را مرتفع ميسازد ولي چند در صد اين مردم از برنامه هاي صدا و سيما رضايت دارند؟شما كه اينهمه از هنر اين مملكت منهاي شجريان راضي هستيد چرا در آلمان رحل اقامت افكنده ايد؟چرا نمي آييد اينجا تا از اين تلوزيون كه استاد هم در آن برنامه اجرا نميكند مستفيذ شويد يا اصلا ساكن مسجد شويد؟
تنها نواي ربنا جاودان كننده ي شجريان نبوده.كسي هست كه تصنيف امشب شب مهتاب را شنيده باشد و مجذوبش نشده باشد؟چرا سعي داريد آنچه كه مقبول طبعتان نيست را مطرود جلوه دهيد؟
هنرمندي كه راز دل مردم را ميخواند.خواه شعري تر باشد و خواه آوازي غم انگيز حاصل يغماي داشته و خواسته و خواهد ذكر پاكي باشد و خدايي باشد.يعني سرخوشي و دعاگويي مصداق طرب و طاعت*.
مردم همين شجريان را ميستايند.


* از ديالوگ هاي فيلم دل شدگان ساخته ي زنده ياد علي حاتمي.

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

بابا بزرگه پيرم
باباي مثل شيرم
ميگفت كه اون قديما
اتم متم نداشتيم
اينهمه بم نداشتيم
ميدونو تنگ ميكرديم
مردونه جنگ ميكرديم




ببينم مگر چيه؟خب ما هم بمب اتمي ميخواهيم.مگر ديگران ندارند؟مگر ما چيمان از ديگران كمتر است؟؟مگر خون آنها از ما رنگين تر است؟؟؟مگر آنها اشرفي ميرينند يا تخمشان طلاست؟؟؟؟
حالا كه اين طور است به كوري چشم همه ميسازيم خوبش را هم ميسازيم.جوان امروز ايراني دانش دارد هوش دارد و آدمي كه بتواند ازش استفاده كند هم هست.پس باكيمان نيست مشكلي هم داشتيم از عمو پوتين ميپرسيم.به كسي چه مربوط چطور زنان و دخترهاي مملكتش را به روزي نشانده كه در تركيه و تايلند با روسپي گري زندگي مي كنند؟ملتش را به وضعي كشانده كه اگر كشتيهاي حاوي كمك غذايي شيطان بزرگ در بنادرش لنگر نگيرند مردمش همديگر را خواهند خورد.وقتي كه كاخ پوشالين ابرقدرت بزرگ به دست امپرياليسم جهاني فروريخت حالا نوبت جوجه كفتارهاست تا به تجارت دخترها و زنهايش مشغول شوند.ميبينيد همش توطئه ي دشمنان است.
تازه ما كه انقدر بدبخت نيستيم.تازه باشيم.هيچ كشوري كه بهمان كمك نميكند.پس در آنصورت خودمان آستين بالا ميزنيم و با بمب ديگران را تهديد ميكنيم و ازشان غذا ميگيريم.مگر نه اينكه آمريكا يا هر كشور ديگر بهمان حمله كند در هيچ جاي دنيا برايمان تظاهرات نميكنند؟منظورم از همينهاست كه براي افغانستان و عراق كردند؟بله؟كي رو كردند؟؟ما رو.وقتي ريختند تو مملكتي كه نه صاحب داشت و نه ارتش داشت.هيچ كس نگفت بابا چرا بمب ميريزيد روي سر اين ملت بدبخت.ولي براي چند تا افغاني و عراقي چه بلوايي راه انداختند.هيچكي ما را دوست ندارد همه ميگويند تروريست و خرابكاريم.دروغ ميگويند.به نه بدترشان خنديدند.همش دروغ است.دبنگ است.توطئه ي دشمنان است.
اصلا ببينيم چرا بايد دليل بياوريم ها؟مگر اصول دين است.يك كلام ختنم كلام ما چي چي مان از بن لادن و صدام و مشرف كمتر است؟
بابا ما بمب اتم ميخواهيم.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

چه قدر سينماي بيك ايمان وردي زيباست



15 16 روزي ميشود كه رضا بيك ايمان وردي از ميان ما كوچيده است و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست.و همانطور كه انتظار ميرفت آرام و بي سر و صدا.
بيك هيچوقت به جرگه ي حرفه اي هاي روشنفكر نپيوست اما بيشتر از همه ي آنهايي كه ادعاي مدرن بودن و هاي كلاسي داشتن در قلب مردم جاي باز كرد.گمان نميكنم تحصيلاتش حتا به سيكل ميرسيد اما چه رازي در ميان مشتها كج راه رفتن كلاه شافو پالتوي كهنه و صدايش(كه اين يكي را مرهون منوچهر اسماعيلي بود) نهفته بود كه اينهمه طرفدار پيدا كرد.
او را شايد بتوان يكي از پركارترين و محبوب ترين هنرپيشگان تاريخ سينما دانست.برخلاف كساني كه امثال او را هنرپيشگان در پيت و فيلمفارسي و آب گوشتي ميخواندند بايد گفت همين فيلمها به سادگي قلب مردم را فتح كردند و مجذوبشان كردند به طوري كه در كوتاه مدت ترانه ي اكثر اين فيلمها در افواه مي افتاد و خوانده ميشد.مردم شادمان بودند و برايشان هنرپيشه فردين بود و خواننده آغاسي .ترانه هاي ايرج كه فردين به جايشان لب ميزد و مردم به خنده و لبخند آن را با خود زمزمه ميكردند از درون شادمان فارغ از عصب امروزي حكايت داشت:
ما كه تهرون ميرويم خوشحال و خندون ميرويم
آي برم راننده رو اون كلاچ و دنده رو...
ميتوان تم بيشتر اين فيلمها را مرادانگي و مبارزه با ستم روا شده به مردم پايين دست خلاصه كرد.كه اكثرا براي شيرين شدن داستان روسپي ي بزرگواري نيز به كار افزوده ميشد تا آرتيست فيلم او را به اولين امامزاده ببرد و قفل حضرت را در دستش بگذارد و توابش كند.بر خلاف آثار جديد كه روسپيان بدون واسطه با امام حسين و ديگران رابطه برقرار ميكنند و تبديل به بانوان شريفه و عفيفه ميشوند.
آنچه كه از دوران پاياني بيك ميگويند چه تلخ است.رانندگي ي كاميون در سن شصت و هشت سالگي.خيلي ها ميتوانند افتخار كنند كلاهشان را بالا بگذارند و باد به غبغب بيندازند كه هنرپيشه ي اين مملكت با اين وضع گذران زندگي ميكند.وضعيتي كه پرويز قليچ خاني فوتباليست بلند آوازه و محبوب سالهاي دور ما نيز با آن روبه رو است.تفو بادت اي چرخ گردون تفو...رسم پليدي كه آمپول فراموشي به اذهان تزريق ميكند و سعي در پاك كردن ديروز اين مملكت خواه خوب و خواه بد دارد.گويي بيست و اندي است كه از بوته متولد شده ايم.
چه كسي گفت كه فردين قهرمان المپيك هم بوده؟تقي ظهوري چه شد؟؟عمو محراب چگونه بي سر و صدا خاموش شد؟؟؟
آيا كسي به ياد دارد در استاديومي كه نسل امروز خوار مادر همگان را به ضيافت فحشها ميبرند مردم حق شناس فرياد ميزدند:
همايون(بهزادي) سر طلايي
حميد(شيرزادگان) جاي تو خالي
مطمئن باشيد اگر پروين و حجازي چنانچه انقدر پر رو نبودند تا خدمت به اين مملكت را در لباسي ديگر ادامه دهند چنان مهري بر نامشان ميزدند كه مردم ندانند خواننده بودند يا سايستمدار.
ويگن را چه شد؟حالا كه اخبار خاموشي ي او موسيقيمان را براي هميشه يتيم كرد.آيا كسي گفته كه بسياري از شيوه هاي پيشرفته ي نوازندگي ي گيتار پاپ را مديون او هستيم؟
نه در اين جا بيماري ي حافظه شايع شده است.پهلوان زنده را عقش است.اي كاش دستكم پهلواني داشتيم.نه بيچاره ملتي كه احتياج به پهلوان دارد.
ميبينيد؟بحث بر رفتن تنها يكي نيست كه جبري است براي همه.بيك يكي از مظلومين اين دايره بود.
وي در سالهاي بعد از انقلاب در هيچ فيلم ايراني ظاهر نشد و آخرين كاري كه از او ديدم مربوط به يك فيلم تركي بود در پنج شش سال پيش و در ماهواره ي ترك.فيلمهاي بيك را در كودكي ديدم و مجذوبش شدم به طوري كه برايم بهترين هنرپيشه ي دنيا!شد.
هنوز هم كه هنوز است اگر حوصله اي براي اين جور كارها اگر داشته باشم همان كودك ساده خواهم شد و قهرمانم بيك ايمانوردي ي يكي خوش دست يكي خوش صدا؛چرخ و فلك؛بابا نان داد؛كج كلاه خان؛گدايان تهران و ....يادش به خير.و اين هم قطره اشكي براي عزيزان برومند اين آب و خاك كه سياه انديشان گمان نكنند يادشان از قلبمان بيرون شده:
ستاره آي ستاره از اوج آسمونها
بگو تا بشنوند نا مهربونا
چرا بايد بمونن حالا تنهاي تنها
اونا كه بودن عمري همدم ما

پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

چه رنجي بايد تا ماءالشعير آب جو شود.
آداب:
گفته اند كه نخست بايد دستها را از آلودگي پاك كرد و دل را نيز.كه دست ؛ظاهر آب جو گذاشتن است و قلب باطن.به دست پاك صحيح نشود كه قلب آلوده باشد.
آنگاه كه كارستان به سر آمد.ستايش نعمتهاي پرودگار به جا آورد و الخصوص جو.كه هم به كار رندان و راه جويان آيد و هم قوت غالب گاوان و گاو صفتان است و گفته اند مسكين خر اگرچه بي تميز است چون بار همي برد عزيز است.
و سپس توفيق حيات ديگرباره و موسمي دوباره خاست.

سه‌شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۲

خسته شدم
سياوش قميشي


ريتم 8/6
گام لامينور تيوريك

G........................................Am
خسته شدم بسكه دلم دنبال يك بهونه گشت
.........................................Am
بسكه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
G...............................Am
بازم كلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد
...................................Am
يكه سوار عاشقو هيچكي تو آيينه ها نديد
Am..........G.........Dm........Am
حادثه ي عزيز من تنها تو موندني شدي
Am........G...........Dm........Am
بين همه ترانه هام تنها تو خوندني شدي
Am.....................G..............F
دستاي سردمو بگير سقف ما ديوار نداره
Am.....................G..............F
يه روز تو قحطي غزل دنيا ما رو كم مياره
G.....................Am
من آخرين رهگذرم تو اين خيابون بلند
Am.................G.........Am...........G
دير اومدم كه زود برم دل به صداي من مبند
G............................Am
يه روز توي برق چشات خورشيدو پيدا ميكنم
Am................G.............Am.......G
در شب تار سوت و كور به آرزوي من نخند
G.......................................Am
خسته شدم بسكه دلم دنبال يك بهونه گشت
.......................................Am
بسكه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
G...............................Am
بازم كلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد
....................................Am
يكه سوار عاشقو هيچكي تو آيينه ها نديد

دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲

ماه شعبان مده از دست قدح كاين خورشيد
از سحر تا شب عيد رمضان خواهد شد




روي ديوار اتاق من يك پوستر از فيلم روز هشتم؛عكسي از جنيفر لوپز يك تصوير با شعركي از احمد شاملو و همينطور دو عكس از مهدي اخوان ثالث و كوين لورون به چشم ميخورد.
امروز به مناسبت شش ماه مانده به ماه محرم اولين دسته ي تعزيه خوان وارد محلمان شدند.نميدانم چقدر گذشت كه احساس كردم نوحه اي كه ميشنوم مال اذان نيست.انوش گفت:تكليف كساني كه نميخواهند گوش كنند چيه؟
گفتم مگه اذان نيست؟
گفت نه صداي جاز تعزيه ست.(انگار حس شنوايي ام نيز مثل ساير اعضا!دستخوش اخلال و مخيلات! شده)
نميدانم چرا يكدفعه ياد گذشته افتادم.روزهاي رفته. چند سال پيش بود؟وقتي تازه گامها را مي آموختم نميدانم چرا اصرار داشتم بدانم صداي آهنگران در چه گامي است.استادم روزبه ي عزيز كه حالا حتا نميدانم كجاست و چه ميكند در جواب سوال من ميخنديد.ولي وقتي پافشاريم را ديد گفت ببين بيشتر آهنگهاي ايراني(عرعر آهنگران هم شد آهنگ)در گام مينور است و بيشتر آهنگهاي خارجي در گام ماژور.و احتمالا من پرسيده بودم كه پس براي همين است كه آهنگهاي ما غمگين است.و حالا ميگويم و براي همين است كه آهنگهاي خارجي شاد و نشاط آور و زندگي بخش است و باز ميگويم براي همين است كه ما انقدر پس رفته ايم و در جا زده ايم ولي فرنگي ها نه.چون آنها روح زندگي به خود تزريق ميكنند و ما اشك خدايي به نام نوميدي.
و باز بايد اذعان كنم كه جواب معمايم بسيار ساده و معمولي تر از آن بود كه بخواهد فكرم را مشغول كند(بلوغ فكري من خيلي دير و كند به طول انجاميده و دارد مي انجامد.) تنها كافي بود ببينم داريوش و ستار در چه گامي ميخوانند.چون امروز كه ديگر علاقه اي تعصب گونه به هيچكدام از اينها ندارم ميتوانم به راحتي نتيجه گيري كنم كه داريوش و ستار در اصل از اجداد آهنگران بودند كه جاده ها را به سوي نوحه و مويه ي ما صاف نمودند.و پايه گزار فرهنگي شدند كه امروز ميبينيم و بعضا در آن حل شده ايم.
ميتوان وضعيت حال خود را به دانيل اوتوي(نامي كه در فيلم داشت را به ياد نمي آورم.)تشبيه كرد.كه در انگاره هاي از پيش معين روزگار يا بهتر بگويم گذشته اسير شده و در چنين مخمصه اي فرصت براي خود بودن و خود خواستن باقي نمي ماند واينگونه ياسي عميق سرتاسر دنياي بي معناي بشر را فراميگيرد.راستي چرا همه ي ما ژرژ را دوست داريم؟من كه درست نميدانم.ولي شايد به اين خاطر كه بي دليل ميخندد.
نگاهم به عكس شاملو مي افتد و كلامش:
با ما گفته بودند
آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جان فرساي را
تحمل مي بايدتان كرد.
عقوبت جانكاه را چندان تاب آورديم آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر گريخت.
گويا در آن خاطره ي مقدس فرجام فراموشي الحان باربد را برايمان رقم زدند.نسخه اش هم نبايد چندان دشوار باشد.كافي است اذهان را طبق خواسته تغيير داد.ديروز با دروغ و داروغه و دگنك و مفتي و امروز با بنگاه دروغ پراكني تلويزيون.كافي است ميكروفن ها را بدهيم به دست نوحه خوانان و دوربين ها را هم بدهيم ببرند داخل همه ي مرده شورخانه ها و غسالخانه ها.
اگر اخوان زنده بود احتمالا شعر آدمك ش جور ديگري از كار در مي آمد.
اين همه روده درازي براي اينكه بگويم شادي چيز خوبيست.من بگويم؟در صورتيكه كه كوين كه سهل است برود كلمن و ناصر و شان ري را هم بياورد تا حرفش را تصديق كنند با يك اشاره ميشد خاموششان كرد.حتما داستان آن سگ را شنيديد كه هيچ كس نميتواست صداي پارس مدامش را خفه كند.تا اين كه شيخي از آن جا گذر كرد و گفت من به شرط اين مبلغ سكه او را ساكت ميكنم.و رفت و سگ بيچاره را از صدا انداخت.جماعت تدبيرش را جويا شدند و او گفت:بهش گفتم اگر ساكت نشوي ميگوم هر كه از گوشت اين سگ بخود بهشت بر او واجب ميشود.
به جايي رسيدم كه نبايد.بگذريم گر دليلت بايد از وي رو متاب.به قول معروف
If you wanna live your life
Live it all the way and don't waste it
Every feelin' every beat
Can be so very sweet you gotta taste it
You gotta do it, you gotta do it your way
You gotta prove it
YOU gotta mean what you say

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲

دو آهنگ زيبا از هنكس ويليام جي آر



MEN WITH BROKEN HEARTS
Albume:THE LAST LOVE SONG

CAPO 3rd barre

You'll meet many just like me upon(G)life's busy(D)street
(G)With their shoulders stooped and heads bowed
low and(D)eyes that stare in defeat
Where souls that wonder in the(D7) past and sorrow(G)
(Em)plays all our parts
Cause a living death is all that'(A7)s left for men(D)
with brok(G)en hearts.(D)
You have no right to be the judge it's (G)easy to
(D)criticize and condemn
(D)But just think for the grace of Go(G)d it might be you in(D)stead of
him
(D)One careless step,or a thoughtless deed(D7) and(G)
(G)that's when misery starts(EM)
An(D)d to those who weep death comes cheap(A7) if(D)
(D)you're a man with a broken heart.(G)
(D)Oh,so humble you should be whe(G)n they come passi(D)ng by
(D)For it's written that the greatest of(G) men they don't get too (D)big to cry
(D70They just lose faith in love and life when sorrow
(Em)shoots her darts
(D)And with hope all gone,you'(A7)re all alone if you're(D)
a man with a(G) broken heart.(D)
(D)Now you've never walked in that man's shoes(G)
(G)or s(D)aw this life through his eyes
(D)Or stood and watched with helpless h(G)ands
(D)while the very heart inside you cries
(D)Some where beggers,some were kings a(D7)nd(G)
(G)some were masters of the arts(Em)
(D)But in their shame they're all(A7) the same these(D)
men with(G) broken hearts.(D)
(D)Life sometimes can be so cruel(G) that you'(D)ll pray for death
(G)God why must these livi(D)ng dead know pain with every breath
(D)So help your b(D7)rother a long the road no ma(G)tter where y(Em)ou start
(D)For the God that made you,made them t(A7)oo
(D)these men with broken he(G)arts. (D)..(G)..(D)



LONG BLACK LIMOUSINE
Albume:LUKE THE DRIFTER,JR

(G)There's a long line of mourners d(C)riving down
our little str(G)eet
(D7)Their fancy cars are such a sight to see
They're all o(G)f your rich frie(C)nds who knew you in
the cit(G)y
(D7)And now they've finally brought you back home
to me(G).
(G)When you left me(C) you told me some day you'd be
(G)Returnin' in a big fancy ca(C)r for all our town to s(G)ee
(C)Everyone is watching you,Dear.
(G)You've finally got your dream
Cause you're ridin' in a long black (D7)limousine.
(G)The pape(C)r told the story how you lost your life
(G)Of the party you went to and the fatal crash that
(D7)happen that night
About the r(G)ace on the highway and (C)that curve
(C)you didn't see(G)
(G)And now you're ridin'(D7) in a long black li(G)mousine.
(G)Through my tear dimme(C)d eyes I watch as you go
(C)so slowly by
(G)With a chauffeur at the wheel
He's dressed so neat and(D7) so fine.
(D7)Oh,God knows I'll n(G)ever love anoth(C)er
(C)Cause my heart and my every dreams
(G)Ride with you,Dear
In that long(D7) black limousine.
(G)Go with you in that Long B(D7)lack Limousine.(G)

شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۲

شما!ستاره ي غريب
فراز سقف ناشناس شهر
به من بگو:
كجاي شام تيره ميشود فرار كرد؟
جداي كار كرد؟؟
هوار كرد؟؟؟

شما!ستاره ي غريب و حل شده به بحر شور آسمان!
در اين شب سياه
به من بگو كه فر مهربان هيچ دست
نميشود به ناز كردني به خند
كه پر نميشود ز پيكر ستارگان:
رختمان

به من بگو كه به از اين نميشود زمان
به من بگو كه راه دادن از تو دي گذشته است.
هواي راه نيست
دگر نه ام ز اعتراف تو غمي است.

به من بگو شهود وردهاي عاشقانه ي صبوح!
تو اي هميشه محرم تمام ناله ها
فتوح چون جرقه اي ز من جهيد
كه عقد درفشان تو شكست
شميم بختهاي مهربان تو رميد.
به من بگو دگر:
نه راه داده ام
نه ماه باده ام
و نه هميشه بوده و هميشه زاده ام.
كه چون تو نيز من جداي مانده ام.
بخواب بي ستاره ام سرك نميكشد سحر

ستاره:
بله ز من گذشته راه دادني
هواي راه نيست.
در اين ظرف كهكشان آخرين اختر شبم
كه نش كواكبي
و نه نفير ماه
به بسترم
در اين شام انتها شده مدارشان
ستارگان
ندانمش مدار من چه وقت ميشود تمام
بله
نه راه داده ام
نه ماه باده ام
و نه هميشه بوده و هميشه زاده ام
بسان تو غريق خواب بي ستاره اي
و يا به حفظ حرف يا گزاره اي هميشه ام.

جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲

تجلي



چند شب است صدايش نمي گذارد بخوابم.فقط هم من ميشنوم.به بقيه كه ميگويم تو حياط خلوت يك بچه گربه گير افتاده ميگويند گوشهات آلبالو گيلاس ميچيند.
راست ميگويند كه ميگويند اگر گربه بود با پيشت كردن يا تكان دادن چوب تكان ميخورد.اين جا پر هم جم نميخورد.
ديشب رفتم پشت تراس را نگاه كردم.هيچ صدايي نبود.ولي همين كه آمدم تو اتاق باز صدايش آمد.يك دفعه به فكرم زد شايد مرده و جسدش يك جا گم و گور مانده و حالا روحش با اين ناله ي گوش آزاراز مردم استمداد ميكند.دوباره آمدم بيرون.درست نگاه كردم.اگر مرده بود بايست بوي تعفن مي آمد. ولي تا بهش فكر ميكنم همه جا ساكت ميشود.بيرون هم ساكت بود.تا اين كه صداي خشني گفت:تو هم ميشنوي؟
صدا به زحمت از گلويش خارج ميشد.حتا نفهميدم مرد است يا زن.شايد يك دختر بيمار مزاج بود كه يك روز ناغافل يك بچه گربه پريده بود توي دهانش.
ادامه داد:بهش فكر نكن.من هم ميشنوم.اوايل داشتم ديوانه ميشدم.ولي الان كه محلش نميگذارم آرامم.اصلا همه ميشنوند.ولي به روي خودشان نمي آورند.
هنوز هم هست.شبها كه ميخواهم مژه بر هم بگذارم در گوشم ميپيچد.چشمهايم را باز ميكنم و به اطراف نگاه ميكنم.به ياد صدا و حرفهايش مي افتم.ميخواهم بهش فكر نكنم ولي آنقدر واضح است كه نمي توانم.انگار كه روزي ناغافل پريده باشد توي گلويم و حالا سالهاست كه آنجا زندگي ميكند.

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

گفته بودند رفيع زاده به اعتراض رسيدگي نميكند فقط هشت به بالا را ده ميكند بايد باهاش صحبت كرد. بچه ها زنگ زدند كه مي آيد.تو هم بيا.گفت كه كاري نميكند.به من و نيما.و رفت تو گروه.رفتيم تو كلاس بغلي منتظر بل كه بيرون بيايد.نيما نشست.گفت دعاي فاطمه را بخوانيم كه فرج شود.گفتم ميشود؟ گفت ايشالله كه ميشود.گفتم بلد نيستم.گفت اين است.گفتم يادم نمي ماند رفت نوشت پاي تخته.ده دقيقه نگذشته بود كه رفيع زاده در را باز كرد و گفت سخايي بيا ببينيم ده و بيست و پنج خوبه؟گفت ممنونم.من گفتم پس من چي استاد؟گفت كاري برات نميتونم بكنم.همونم زيادته مگه چند جلسه اومدي سركلاس؟مگه چند تا تمرين دادي؟؟
شب J-Lo آمد به خوابم.زمينه ي پشتش همه سياه بود.گفت مگر چي ازم خواستي ندادم كه دست به دامن كسي ديگر شدي؟گفتم(راستي گفتم؟)دست خودم نبود.اشتباه كردم ميدانم.
از خواب پريدم.هوا داشت روشن ميشد.از رختخواب آمدم بيرون.صداي اذان از دو كوچه پايين تر مي آمد.برگشتم تو رختخواب.چشمانم را بستم.خواب ديدم ازش خواستم واسطه شود حرارت را پاس كنم.بهم ميگويد دعاي مرا فراموش نكن.هر چي بخواهي بهت ميدم.گفتم حالا ديگر چيزي نميخوام.همين كه خودت ميخواهي....

سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۲

دفترچه ي خاطرات 1



منتظر ماشين بودم.كه يك پيكان نگه داشت.عقب پر بود و جلو هم يكي نشسته بود.جا به جا شد بنشينم.نگاهمان افتاد به هم سلام كرديم.گفت:به!كجايي پسر؟اين طرفها.آرام گفتم زندگيه ديگه چه كار كنيم.گفت:آره يادش به خير چه روزهايي داشتيم.راستي كجا بچه محل بوديم؟گفتم من تقريبا همه ي اين طرفها بودم.ولي حالا چه فرقي ميكنه هم شهري؟
گفت بابا ايوالله مرام بچه هاي قديم.ديگه دورمون تموم شد.يادش به خير عصرها كه از سر كار برميگشتيم سر كوچه با برو بچه ها مي استاديم و حرف ميزديم.يكي هم بود كه ميخنداندمان.پسر دايي ام كه يادت هست؟ظرفيت نداشت.افقي مي افتاد كف كوچه.يك بار تو خانه نشسته بوديم پاي تلويزيون لورل هاردي نشان ميداد.آن جا كه هاردي شيپور ميزد تا لورل آدمها را كتك بزند.سر آن حالش بهم خورد برديمش درمانگاه.سر چهار راه .دكتر معاينه اش كرد.گفت چيزيش كه نيست چرا حالش بهم خورد؟گفتم سر اين فيلم لورل هاردي.دكتر خنديد.گفتش اتفاقا منم داشتم اتاق بغلي ميديدم.گفتم:دكتر جون چيزيت كه نشد؟گفت:نه نگران نباش.انصافا تورج هم خيلي استاد بود.چهار پنج ماه پيش مرد.فقط سي و شش سالش بود دو تا بچه داشت.وقتي ادا در مي آورد اصلا نميخنديد.فقط يكي ميخنداندش.استادش بود.مهران گلي نور.كه شايد استاد حميد ماهي صفت هم باشد.كارش ادا در آوردن و تقليد صدا بود.اگر بيست دقيقه باهات مينشست و احساس ميكرد صدايت تن خاصي دارد مي گفت من صدايت را تقليد ميكنم.در مي آورد.درست مثل خودت.
برده بودندش هايت خزر.آنجا براي مردم برنامه اجرا ميكرد.خوب هم پول در مي آورد.تا وقتي رفسنجاني سرتاسر شمال را ميگشته مي رسد به آنجا .چند شب بعد ميپرسد كسي هست برنامه اجرا كند سرگرممان كند؟ميگويند هست اين.مهران هم زرنگ بود.چي برايش اجرا ميكند و با چه رويي-آخر هر چه جوك برايمان تعريف كرده بود از نوع ناموسي و تمباني بود-كه اين خوشش مي آيد.ميگويد بيا بشو مليجك من.دو سه سال برايش كار ميكند.خدا عالم است شايد همين اكبر شاه هم كار او باشد.آخر هر جا ميرفته اين هم باهاش بوده.
تا بچه ها خبر آوردند مهران بالاتر از ميدان ولي عصر نزديكهاي زرتشت يك بوتيك دو طبقه خريده.بچه ها را ريختم توي اولگا.حالا هشت نه نفر بوديم.خودت حسابش را بكن.بچه ها ديگر روي پاي هم و دسته ي پنجره نشسته بودند.بوتيك را پيدا كرديم.همه ريختيم تو.خودش نبود.كارگرش آمد جلو.گفتيم با مهران گلي نور كار داريم.گفت تا نيم ساعت ديگر پيدايش ميشود.حالا ريده بود به خودش.خيال ميكرد ميخواهيم كتكش بزنيم.
سه ربعي گذشت كه آمد.با كت و شلوار و كراوات و صورت شش تيغ.تا ما را ديد تحويل و خنده كه بچه ها كجاييد؟ما ريختيم سرش كه مردكه از كجا اين بوتيك را آوردي.يكي لنگش را گرفت و آن يكي دستهايش را.ولوش كرديم وسط مغازه و ريختيم سرش.او هم داد ميزد آبروم رفت.در مغازه رو ببندين.حسابي جلوي كارگرهايش ضايع شد.
ولي كلي رفته بود روي قيمتش.خب ديگر بعضي چيزها توي ذات آدم است.مسخره بازي هم تو ذات اين مهران بود.راستش تو مسير كارم تو جاده خاوران يك پدر و پسر صافكار كاميون هستند.چند وقت پيش كاري باهاشان داشتم.نميدانم چطوري بحث به اينجاها كشيد كه پراندم يه رفيق دارم كه اين كار است.گير دادند اسمش چيست گفتم مهران گلي نور.گفتند راست ميگي؟بابا اين محرم آخر شب مياد هيات چند تا جوك تعريف ميكنه ما هم ميخنديم.
اين را گفتم باز ياد محل خودمان افتادم.شب غريبان را رد كرده بوديم.هوا تاريك شده بود.ما خسته وايستاده بوديم دم هيات.اين از سر كوچه روي موتور وسپا پيدايش شد.جلوتر كه آمد ديديم كت و شلوار پوشيده با پيرهن مشكي و كراوات هم زده.باد ميزد و كراواتش را ميبرد عقب.تورج خدابيامرز پريد وسط كوچه راهش را بست.اين يك كم ويراژداد ولي تورج راهش را گرفته بود.خلاصه كون موتور چرخيد از روش خورد زمين.زود بلند شد و افتاد دنبال تورج.فحش بود كه بارش ميكرد.كفشهايش را در مي آورد پرتاب ميكرد تو سر و كله ي تورج.ما هم مرده بوديم از خنده..نگهش داشتيم.گفتيم يك چيزي تعريف كن بخنديم.گير داد اي بابا شب غريبان مگر ميشود؟گنه دارد.خلاصه آويزان شده بوديم.چند تا جوك گفت.نخنديديم.گفت ده بخنديد ميخوام برم.گفتيم نه از اون باحال هاش تعريف كن.چند تا ديگر گفت.يك كم دهنمان باز شد.گفت كار دارم بايد زود برم.گفتيم اول يه چيز باحال بگو.گفت پس يك كم فاصله بگيريد.گرفتيم.گفت حالا يك نيم دايره دورم درست كنيد.پشتش به ديوار بود ما هم طرف خيابان وايستاديم.شروع كرد نوحه خواندن.سليم ميخواند درست عين خودش.عم اوغلي را.حتا تيكه هايش را هم عين خودش ميگفت.آقا خواهش اليرم سينه...
ما هم داريم از خنده ميتركيم.شروع كرديم سينه زدن.تو محل يك دوره گرد داشتيم.همان ته كوچه ما بود.يك دوچرخه از اين بيست و هشت ها داشت كه پشتش سبد گذاشته بود و توش شورت و جوراب و از اين جور چيزها ميريخت و تو خيابان ميگشت.آدم چاق و خپلي بود و نميتوانست سوار دوچرخه شود براي همين بيشتر راه ميبرد.يك كاسكت از اين ايتالياييها هم ميگذاشت سرش اسمش داداش بود.ما بهش ميگفتيم كنون.توي آن شلوغي ما اين هم از درو پيدايش شد.حالا فكر كرده بود سليم آمده يا پسر دايي كسي اش.ما يك لحظه برگشتيم ديديم وايستاده داره سينه ميزنه.آرام به مهران گفتيم كنون را ببين جدي گرفته.داره سينه ميزنه.مهران كه چشمشش افتاد ديگر تنوانست خودش را نگه دارد دويد آن طرف خيابان.خلاصه هر جور بود تا كميته پيدايش نشده ردش كرديم برود.يادش به خير همان روزها هم جنمش را داشت.توي فلاح يك دكان داشت كه تاكس تلفني اش كرده بود يك بار كه رفته بودم پيشش چند تا كارت بهم داد.گفتم كارت آژرانسه؟گفت نه بابا بيا اينم كارت آژرانس.كات مجلسه.خواندم ديدم نوشته مجالس شما را به بهترين نحو شاد مي كنيم.تلفن هم داده دور كارت هم طلاكوبي خلاصه كار قشنگي بود.
خب ديگر همين هاست.همين ها مانده.از محل مان.چهار راه رضايي و بچه هاش.بچه محل هاش كه حالا هركداممان يك جا آواره شديم.راستي نگفتي حالا ميشينيد؟و در همين موقع رو به راننده گفت آقا بي زحمت همين جا نگه داريد.

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲

مادرمان سرمه


هيچكدام پدرمان را به خاطر نمي آورديم.بچه تر از آن بوديم كه بفهميم تركمان كرده.مادرمان نه شوهر كرد نه رفت كنار خيابان بايستد تا شكممان را سير كند.يادمان مي آيد حايط كوچكمان هميشه پر از لباسهاي مردم بود.هر وقت از در مي آمديم تو صداي ماليده شدن لباسها به هم را با خش خش كف در لا به لايشان مي شنيديم.سرمه قدرتمان بود.كه اگر حتا معناي فحشي مثل پدر قرمساق كه بچه هاي محل بهمان ميدادند را نميدانستيم بياييم از خودش بپرسيم.نگاهش كه ميكرديم ميديديم چيزي پشتمان است كه نميگذارد خم بشويم.اين ها را لابد حالا ميگوييم.هيچ وقت گريه نكرديم.يادمان داد كه گريه مال مرده هاست.ظهرها كه از بازي مي آمديم تو هنوز چمباتمه كنار شير حياط نشسته بود و لباس ميشست.ميگفت دستتتان را بشوريد بيايم غذا بكشم.
صاحبخانه مي آمد اول برج اجاره اش را ميگرفت و ميرفت نميدانستيم ماه بعد بايد بلند شويم.تازه به اين زودي.سرمه گفت پول پيش را بده تخليه كنم.گفت بايد مستاجر بيارم پولت را بدم.دست آخر هم در آمد به شوهرت اجاره دادم نه تو رسيد بيار پولت را بدم.اثاثمان را ريختند تو كوچه.
دو تا بقچه ي لباس با يك بسته ي لحاف تشك و يك تلوزيون با يك فرش.لحاف تشكها را داد دست من خودش تلوزيون را گرفت و بقچه ها را يكي از خواهرهام برداشت و ان يكي فرش را.رفتيم تا سر خيابان.روي سكوي جلو بانك نشستيم رفت از دو مغازه جلوتر سه تا پيراشكي برايمان گرفت با يك نوشابه.داد دستمان و خودش هم نشست.گفت اصلا نترسين.فكرش را هم نكنين.ميخواهم يك چيزي بهتان بدم كه همه ي عمر با خودتان داشته باشين.تا اگر يك روز سرم را گذاشتم مردم ارثتان را ازم گرقته باشيد.آن وقت دست كرد از بين لحاف تشكها يك پارچه ي گره زده بيرون كشيد.گره اش را باز كرد داخلش يك نايلون سياه بود.پيچ و تابش را صاف كرد و از آن تو يك هفت تير در آورد.

یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲

حيدر بابا دونيا يالان دونيا دي
سليمانان و نوحدان قالان دي
اوغول دوغان در ده سالان دونيا دي
هر كيمسيه هر نه وئريب آليبدي
افلاطوننان بير قوري آد قاليبدي


پيرمرد كلاه بر سر و عينك ته استكاني اش تا جلوي بيني آمده نگاهمان ميكرد.گرم بود دهانش و به ياد زمستانمان مي اندازد و لابد كرسي هاي ذغالي كه نديده ايم يا كم ديديم و بعد غصه هاي سمك عيار.امروز اگر حسن كچل هم بخوانند گوش جان ميسپاريم.
پيرتر از آن بود كه بشناسدمان يا دستي به نوازشمان كند.ما ميشناختيمش ولي.مي شناسيمش.وقتي برايمان شعر ميخواند گوش ميكرديم.اگر طرف صحبتش بوديم حالا لابد همه ي حرفهاي او را تكرار ميكرديم.الان هم كه بخواهيم خيلي بزرگي كنيم ياد او مي افتيم.حتما همراهمان هست.

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲

گفته بودم كه صدايت را دوست دارم.

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۲

گنجشكاي خونه
گوگوش

ريتم 8/6
گام رمينور هارمونيك


A...............Gm.........A........Dm..A
اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن
........Dm.........................A.........Dm
اي كه حرفهاي قشنگت آشتي داده من و با من
A....Bb..............C..........Bb...C
منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه
A............Bb...........C.........Bb..C
به هواي ديدن تو پر ميگيريم از تو لونه
A...Bb..............A.............Gm.......A
باز ميام كه مثل هر شب برامون دونه بپاشي
A......Bb............A...........Gm...A
منو گنجشكا ميميريم تو اگه خونه نباشي
Dm.......................Gm..........A
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
.........A.....Bb....Dm.....A.............Bb
بسكه اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفسهام
Dm.............................Gm.........A
عطر حرفاي قشنگت عطر يك صحرا شقايق
............A........Bb....Dm...A............Bb
تو همون شرمي كه از اون سرخ گونه هاي عاشق
Dm....................A........Bb......Dm
شعر من رنگ چشاته رنگ پاك بي ريايي
........Dm...................A.........Bb
بهترين رنگي كه ديدم رنگ زرد كهربايي
A....Bb...............C......Bb...C
منو گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه
A.....Bb..........C........Bb...C
به هواي ديدن تو پرميگيريم از تو لونه
A...Bb..............A...............Gm...A
باز ميام كه مثل هر شب برامون دونه بپاشي
A.....Bb............A...........Gm...A
منو گنجشكا ميميريم اگه تو خونه نباشي

چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲

نقدي بر گفتاري


دوست بسيار عزيزي در روز چهارم اسفند ماه سال گذشته مطلبي در مورد تفاوتهاي سبك پاپ و كلاسيك نوشته بود كه شايسته ميدانم نكاتي چند در مورد آن مطرح كنم.
اصل موضوع
نخست بايد از نگاه موشكافانه و تقريبا بي غرض ايشان تشكر نمايم اما چند نكته:
1 دوست عزيز در هر اجرايي جا به جا زدن يك نت ميتواند فاجعه به بار بياورد و اين مختص گيتار و آنهم از نوع كلاسيك نيست.
2 تنها گيتار كلاسيك بهترين سبك دنياي نوازندگي نيست تمامي سازها داراي اين مقام هستند.
3 در تمامي سبكها و سازها تمرين لازم است نه فقط گيتار كلاسيك.تمرين پوزيسيوني كه شما ميفرماييد عينا در سبك پاپ هم وجود دارد و بسيار بايد بدان توجه كرد و از همه ي سيمها هم كه بگذريم تازه كارها مجبورند همين تمرين پوزيسيون را بر روي سيم اول روزها بلكه ماهها انجام دهند.
4 وقفه در آموختن هر چيز از آشپزي گرفته تا مكانيكي و موسيقي و خياطي موجب از ياد رفتن بسياري از آموخته ها ميشود.
5 نشستن مخصوص را حالت صحيح بدن از لحاظ پزشكي و تسلط بر روي ساز مشخص ميكند.پس در سبك پاپ هم هرجوري نميتوان گيتار بدست گرفت.
6 كار كردن سبك پاپ به صورت صحيح و اصولي نيز زمان ميبرد.استفاده ي به جا از ريتم در ميان ملودي يا به كار بردن آرپژ نه تنها ذوق كه چيره دستي مي طلبد.
7 توصيف شما از سبك پاپ كه آن را در ريتم+خواندن خلاصه ميكنيد به هيچ وجه صحيح نيست.خودتان پاسخ بدهيد پس چه كسي ملودي هاي خوانندگان پاپ را ميزند؟آيا از آثار پينك فلويد يا بيتل ها شما تماما ريتم ميشنويد؟؟خير سوليستهاي پاپ افرادي بسيار ماهر و چيره دست مي باشند.
8 اگر كساني آموختن گيتار را در ريتم+خواندن خلاصه كرده اند اين ننگي بر دامان سبك پاپ نمي باشد بعضا علاقه ايست يا شور جواني كه با طمع گروه اندكي كه خرقه ي استادي به تن كرده اند همراه شده.
اگر تعريف فرامرز اصلاني از گيتار ريتم و خواندن است مگر ميتوان ملودي هاي قوي و شنيدني اردشير فرح را در ميان كارهايش نشنيد يا به سادگي از آن گذشت؟
9 نخست بياييد و پاپ را تعريف كنيد.پاپ تنها موسيقي شادي و شادكننده نيست به آن نوع موسيقي ميگويند كه مقبول عامه ي مردم باشند.پس اگر شما با دوست دخترهايتان آهنگ شاد ميزنيد و شاد ميشويد عملا وارد حوزه ي پاپ شده ايد.
10 يك گيتاريست تواناي پاپ هم ميان ريتمي كه براي خواندن گرفته ملودي ميزند آرپژ ميزند و از تكنيكهايي استفاده ميكند تا اثرش زيباتر شود.
11 دوباره ميگويم پاپ تنها در ريتم و آكورد خلاصه نميشود.ملودي پايه ي پاپ است.خود من بيشتر از آنكه ريتم گرفته باشم ملودي زدم چون از اين كار لذت ميبرم ولي وقتي به مهماني ميروم يا با دوستان كنار ساحل جمع ميشويم ديگر نواختن سولو هتل كاليفرنيا و گل يخ جالب نيست آنجا بايد از توانايي ملودي زدن در گرفتم ريتم كمك گرفت.انجا كه آهنگ كشش دارد ملودي زد.آرپژ نواخت و كارهايي از اين دست.
12 اين كه شما جلو دوستان پاپ كارتان كم نياورده ايد دليل برتري سبكتان نيست.شاخه هايي از پاپ مثل Blues Rock country هستند كه نواختنشان تقريبا از عهده ي كلاسيك كارها خارج است.

در پايان اضافه كنم كه ورود در اين نوع بحثها سودي براي موسيقي و سبكها ندارد.نيكوست هر كه در آنچه ميداند بكوشد تا خوب باشد.
رهرو كمترين گيتار پاپ
ف.شباهنگ

سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۲

پدر ملت ايران
ايرانيان همانند محكوم به مرگي كه ديگر هيچ اميدي نداشته باشد در انتظار ضربه ي آخر بودند كه نمي دانستند از شمال خواهد آمد يا از جنوب.در اين هنگام بود كه مردي براي نجات ايران قيام كرد:پدرم

شصت و دو سال پيش در چنين روزي رضا پهلوي حكم استعفاي اجباري خود را با شرط جانشيني پسرش به جاي خود امضا كرد.و سپس از طريق بندر عباس به سوي تبعيدگاه خود جزيره ي موريس فرستاده شد.
رضا پهلوي در طول شانزده سال حكومت خود پايه گزار خدماتي گرديد كه هرگز از اذهان صاحبان ارادت و معرفت اين آب و خاك پاك نخواهد شد. تاسيس دانشگاه تهران احداث خطوط راه آهن مبارزه با بيماري مالاريا در سراسر خطه ي شمال ارزان و در دسترس نمودن ارزاق عمومي خصوصا آرد و نان و سركوب شورش اراذل و اوباش به رهبري شيخ خزعل و حمايت بريتانيا در جنوب و كوچك جنگلي و روسيه تزاري در شمال از اقدامات بزرگ او بود.
به طوري كه در دوران كوتاه سلطنت وي استقلال نسبي بر ايران حاكم گرديد و آرامش به خانه هاي مردم مصببت ديده ميهمان شد.و بدين سان پدربزرگها و مادربزرگهاي ما بر سر سفره ي روزي پس از ستايش پروردگار متعال زبان به سپاس او گشودند.
او انساني ساده زيست بود كه بر روي زمين ميخوابيد و روزانه تنها دو نوبت تناول ميكرد.در عين حال در امور بسيار قاطع و خشن بود.اعدام سردار اسعد تقي اراني و زنداني كردن چهره هايي چون بزرگ علوي نمايانگر روح عملگرا و نظامي اوست.ميتوان گفت حضور او بيشتر براي طبقه ي عوام و فرودست جامعه سودمند بوده تا قشر روشنفكر و سكولار.كه صد البته در ايران آن روز فزوني دسته ي اول به ديگري ميچربيد.
اشكي به بدرقه اش ريخته نشد ميلادش را كسي جشن نگرفت و ديديم كه چاقوكشها و مابونها مقبره اش را هم ويران كردند
كو يارم يارم كو
اصلاني


ريتم 4/4
گام رماژور

D................................
كو يارم يارم كو نازنين نگارم كو
....................Em..................
يرده او قرارم كو كو شمع شام تارم كو
...........................................D
جلوه بهارم كو بي رخش نزارم كو كو
G......................D.
ناز او يكسو غمم يكسو
.............D................
كرده ما را عاشقي جادو
Em........................A.
هر كه را بينم بپرسم كو
تكرار

یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲

فرنگيس
سياووش قميشي


ريتم:8/6
گام سل مينور تيوريك

Bb.......Gm..............F..Dm
شب شب كه مي شه تو كوچه غم
Dm.......................Eb
اشـك مـن مـي شـه سـتاره
Bb.....Gm...........F....Dm
مـن چـشمامو به ابـرا مـي دم
Dm......................Eb
آسـمـون بـارون مـي بــاره
Eb......................Dm
مـي خـونم آخ كه ديگه فرنگيس
...................Dm
عـشـق تـو داغـونـم كـرد
Eb......................Dm
بـه كـي بـگم كـه چـشمات
...................Dm
تـو غـصـه زنـدونــم كـرد
Eb................Dm
دلــم شــده ديـــونــه
.......................F
خــدا خـودش مـي دونــه
Gm......................F
كــوچـه دلـش مـي گـيره
...................Dm
سـكوتـشـو مـي شـكـونه
Eb...............Dm
پـنجـره هـا بـا فـريـاد
........................Dm
مـي گـن كـه بـاز مي خونه


Tabs:
Dm x x 0 2 3 1
F 1 3 3 2 1 1
Gm 3 5 5 3 3 3
Bb x 2 3 3 3 x
Eb x 6 5 3 4 3

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

عجب رسميست
بودم كاش
خسته ي راه رسيده بودم كه گفتند مهسا...
هنوز سرم درد ميكند.گيج هم ميرود.عكسها ميگويند چيزيم نيست ولي ميخواهم بالا بياورم.
لحظه بود.شايد هم خواب ميديدم.
از خيليها بايد تشكر كنم.آن پيكان سبز اگر اشتباه نكنم.پرايد سفيد كه با زنش ايستاد پژو بود يا سيلو كه پرسيد كمك ميخواهي..
110 هم آمد كه حق حساب بگيرد كه ديد گيج تر از آن هستم كه بفهمم چه ميخواهد رفت.راهنمايي هم گشاديش آمد بايستد.فقط چند تا جرثقيل فرستاد كه هركدام كنسلي بگيرند.سايپا هم شب جمعه بود و مرده.دست هم به جاي بند نيست تا شكايت كنم.همه اش پاي خودم خواهد بود.
نه كمربند نبسته بودم.بازهم خيال ندارم ببندم.ولي هر بار كه كمربند بسته لاشخور پليسهاي همت را رد كنم همانطور كه بازش ميكنم باز فرياد خواهم زد:آهاي دزدهاي مفلوك لجن هاي انباشته كه اگر بازار پفيوزيتان منحل شود و گم شويد در همان شهرنو و خاك سفيدتان مردم آسوده ميشوند!.من نمردم هنوز زنده ام و كمربند هم نميبندم.اصلا باكي هم از مردن ندارم فقط از اين وحشت دارم كه در بين شما كثافتها باشم و نتوانم حرفم را بزنم.
وگرنه من هنوز هستم.

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

ما در قهوه خانه*

اوليش مهندس جيره خواري كه از ترس اخراج شدن عيوب ماشين را طوري از زبان صاحبش مينويسد كه اصلا كاري برايش انجام نشود.
دوميش تعميرگاه خراب شده اي كه از سايپا گاز ميگيرد و به ماشينهاي گارانتي نميزند.
سوميش آن قرمساقي كه خرج عمل مردم را به عهده ميگيرد و آنوقت دست گدايي جلوي مردم دراز ميكند.
چهارميش آدم فروشي كه تا ديروز از راه برگشتن اداره روي پيكان مغز پسته اي كار ميكرد و حالا 405 از كمپاني در آورده و آنقدر كودن است كه با گوشي 3310 بلد نيست شماره بگيرد.


*اين از انواع شوخيهاي گفتاري عوام است كه امروزه البته كم و بيش منسوخ گشته.اصل آن اين گونه است كه فرد به طرفش ميگويد:
مادر قهوه
آن وقت مكث كوتاهي كرده و ادامه ميدهد:
خانه چايي خورديم.
و از اين نمونه ها بسيار است همچون:
پدرسگ(اندكي مكث)را به گردش برد.

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

لاله و لادن



مرگ آنقدر ابهت داشت كه وقتي وارد شد.همه جابه جا شدند تا بتواند راحت بنشيند.

دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲

من تمامي شيفته ي روسپيان بودم
روسپيان سپيد
روسپيان زرد
روسپيان قشنگ
روسپيان زشت

من تمامي معناي جادوگران بودم
جادوگران زندگي و اميد
جادوگران مرگ

اما مگر
جز دستهاي تو اي سحر من
آستاني ديگرگونه نامهربان
نفرين كرده باشد مرا:
فرشتگان جه مرز خانگي
و شياطين بارگاه چاپلوس:
من تمامي انگيزه ي ملالشان بودم.

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

شنبه ها بپرم از خواب.فقط براي دقايق كوتاهي كه هستيم.

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲

حكايت


بشنو ز من قصه ي آقا كرم
ني بر و رو داشت نه بودش درم
چون همه را يك ره باريك(1) هست
دور ز هم گاه و نزديك هست
مش كرم ما درون يكي
خانه ي كفاش(3و2) شده پادويي
صبح سحر روز و شب و شب و روز
كفش بكن وصله كفش (4) را بدوز
از بد دوران و يا نيك خم
خواست كه دل بازد آقا كرم
چون كه ورانداز نماييد خود
چشم چپ و سالككي روي خد(5)
گفت:ز من به نبود خواستار
تا كه روم در وسط كارزار؟
خواستنم مي ببرم تا شود
مستفض است آنكه در اين ره رود...
بعد فراوان وي انديشه كرد
راه زني و شوهري پيشه كرد
جنب مكان العمل مش كرم
كش نبود در و نه باشد درم
مرد جواني عمل و كار بود
لقمه بر نان؛برادر ببود
چون كه كرم نيت خود راست گفت
زانچه به قلبش شده دل خواست گفت
گفت:كه خوش باش تو مرد جوان!
بعد بشد در ره خانه روان
تو نگو در خانه بود خواهري
خوش چو مه و ماه بود بهتري(6)
گيس كمر را شده هم خواب او
فرق شده باز و مو تاب او
دخترك شاه و پري گوش كرد
حرف برادر همه نيوش كرد.
شام بيامد همه را خواب كرد
دختر ما را همه بي تاب كرد(7)
ديده به هم كرد چو آقا كرم
پرزده روحش چو كبوتر حرم
روح ز اين جان ز آن آمدند
هر دو هراسان دوان آمدند
گشت جوان از صنم حسن شاد
كرد ز ديوانگي خويش داد
پس پي هم جمله كميني شدند
جان شده وصلش به زميني شدند
يكه بيامد به رهش آن پسر
تا كه ببيند و بخواهد به سر
چشم چنان دوخت بدان راه شد
قامت زيباش و قد و ماه شد
خواستن خويش صلا داد او
منتظر و صلت او ماند او
چشم بدوزد دم دانشكده(8)
چون نگه مست به يك ميكده
چون كه بشد اوي كرم خواستار
گشت دگر مشكلشان راهوار
هرچه بدو گفت دده يا ننه
گفت:كه نه حرف نه حرف منه؟
گفت ننه آق شوي گر روي
گفت دده گر بروي تو خري
گفت ننه پس به چه پرداختم؟
خرج و مخارج به تو انداختم؟
گفت دده اين همه تحصيل كشك؟
ناگذرم از گذر شير خشك
ليك چو يزدان بخواهد درست
دست ببايد ز همه كار شست
دل چو به دل گفت غم زارها
سهل شود جمله ي دشوارها


توضيحات:
1)همان آب باريكي كه في امثله محل رسيدن رزق و روزي است به حذف آب به دليل كم آبي اولا و آبروريزي در شوون ابتدايي اين نيات خير كه:اي واي اگر حديث گنه روبه رو رود.
2)بر وزن لانه ي فحاشي سياقي است از همان كفاشخانه ي خودمان.يعني كفاشي.و اگر ميل باشد به تكانيك( يعني متدها.با جمع اشتباه كلمه ي لاتين تكنيك مشتبه نشود.)روز سخن راني كنيم:كفش فروشي.
3)اساتيد حميد آگاهند كفاش اسم فاعل اشتباه است.اين كلمه آن طور كه ميگويند در زمان تولد از بطن پدري پارس متولد شده پس ريشه ي (ك-ف-ش)ندارد.
4)بر وزن رهش يا خرش.با ترتيب صرفي مفعول و مضاف اليه.
5)صنعت چشم و چانه:به منظور رد گم كردن خواننده.چه اين چا كه ميداند؟-البته مطمئن است-سالك آقا كرم زير چشم چپ او قرار دارد؟زير چشم راست او قرار دارد؟يا يك چشم آقا كرم چپ و يك سالك هم بر گونه دارد؟ها.....؟
6)و له ايضا
7)عام گرايي غايي في تعميم موضوع به شنوندگان بي خبر.چون دوست ما...
8)نسبتي براي فاعله.حال اين كه در دانشكده چه كار ميكند والله و علم به حقايق الامور و نحن نحكم بالظاهر.

والسلام
شد تمام
ايام به كام

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲

كلمه اگر روي لبهايت ننشيند حنظل ميشود فضا.
پرنده ننشيند اگر روي شاخه ترك بر ميدارند برگها.
اگر باد نوزد خفه ميشويم ما...
من اگر قصه نگويم خوابم ميبرد.

دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲

سايتهاي بهتري هم هست براي خواندن يا دست كم ديدن.جايي كه ديگر خزعبلاتي براي نخواندن نباشد.يك تيتر درشت باشد بر روي صفحه ي سفيد يا سفيد مايل به كرم با چند علامت چشمك زن و دست آخر يك عكس...

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲

با خودم گفتم كه عاشق نيستي
آگه از سر شقايق نيستي
غرقه در دريا شدن كار تو نيست
شيعه ي Jennifer Lopeze شدن كار تو نيست

پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲

Once again


مسافر خسته و خاك آلود از اسبش پياده شد.شاخه اي كه به لب گذاشته بود را به زمين انداخت كلاهش را از سر برداشت و خودش را با آن باد زد.نگاهش را بر مناظر اطراف گذراند.پيرمرد زير سايبان چوبي ي اتاقك نشسته بود و چپق چاق ميكرد.نزديكش رفت.براي مدتي چيزهايي بينشان ردوبدل شد.آن وقت مرد برگشت سوار اسبش شد و به راه ادامه داد.

سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲

در اتوبان:
بعضي ها تند ميروند.
بعضي ها به ماشين پشتي راه نميدهند.
بعضي ها راديو گوش ميكنند.
بعضي ها آرزو ميكنند يك لايي بكشند كه مردم چشمهاشان باز بماند.
بعضي ها...
بعضي ها هم ميزنند كنار...

دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲

شام آخر



آن قدر ملموس و باور كردني بود كه واقعا نميتوانست بدان فكر كند يا مجالش نبود.ديگر جاي آخر بود.از وقتي در اين اتاقك را ميبستند يك خط ساخته ميشد يا نيمخط كه انتهايش چند قدم آن طرفتر حتما بسته ميشد.در را قفل كرده بودند.
نفس عميقي كشيد.طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش...
آن روز اول هم كه وارد آمفي تاتر شده بود همين كار را كرد.چه بويي بود كه مجذوبانه بلعيد و بالاخره ماندگار شد؟بوي مدرنيته و حركات خارج از سبكهاي قديمي كه روي انواع جديدتر چسبانيده بودند يا آن چند تايي كه تقريبا به طور ثابت حرف ميزدند؟و بله كتابهايي كه آمدند به سويش.اسامي شان را نميتوانست تكرار كند ولي يك تصور كلي از همه شان در سرش بود.همه شان در همان تصور خلاصه ميشدند.
بعد معرفش شدند به يك خانه.همان رفقاي دانشگاهيش . كتاب خواندن -آنجور كتابخواندن-را از آنها ياد گرفته بود.پول به اندازه بود تازه از بچه ها هم ميشد گرفت.
بادوستان ميرفتند بيرون.عصرها معمولا تاتر و بعد هم توي كافه مينشستند.چندتاشان پيشترها هم بودند.راه بلد.اولها كه اين مسايل ريخت و رنگ داشت دخترها هم مي آمدند منتها با ماركهاي خودشان.مثلا خواهر و برادر.اولش با ژستهاي جواني همراه بود و بعد نفهميد كي چشم بست كه با هم ازدواج كردند.
پدر ميگويد:امروزه روز آدم هارو از خونوادشونم نميشه شناخت چه برسه به خودشونو و عقايدشون.چشاتو واكن پسر دوره دوره ي سابق نيست ها...
چشم گشود.بچه داشت ونگه ميزد.
روي تخت دراز كشيد و به موزاييكهاي پاخورده ي كف نگاه كرد اصلا خطوط بينشان مجزا نبود.انگار يكي انتظارش را با قدم هاي متوالي رويشان سر كرده باشد.
جلسه ها متناوب بودند و هر بار يك جا.اين اواخر حس كرده بود زاغش را ميزنند.زنش را فرستاده بود بيرون تا ببينيد كسي دنبالش ميرود.چند تا از رفقا هم بودند.خودش مانده بود و بچه كه بهانه ي مادر را ميگرفت.
دير كرده بود.نگران خودش را انداخت روي مبل.بچه را زمين خوابانده بود.روي تشكچه.روي ميز دو تا كتاب گذاشته بودند.
پاها را جمع كرد و دستش را روي ساقها قلاب كرد.استرس كم شده بود.بود. ولي با نفس هاي آرامش آرامتر ميشد.آيينه نبود كه خودش را نگاه كند با آن صورت از ريخت جواني درآمده و شكم زده بيرون.گويي ترسش خيلي دون شانش بود.
ريخته بودند توي خانه.بچه از سرو صدا ترسيده بود و صدايش در نمي آمد يا خواب خواب بود.زن كه جايي قرار نبود برود كه دنبالش بروند و بريزند آنجا قرار بود فقط بچرخاندشان.دو سه نفر از رفقا هم مراقب بودند.حتما خسته شان كرده بود و اينها از كوره در رفته بودند و ريخته بودند تو.يا مشكوك شده بودند.يا...
همه ي كتابها را نبردند.پدر هنوز خبر نداشت مادر ميدانست.خودش به پدر گفت بل كه كس و كاري پيدا كند.كسي كه كاري از دستش بربيايد.انگار يادش نبود كه از خانه ميرود اداره و يكراست برميگردد.مگر كي را داشت؟چند نفر كه دمخور بودند.اوضاع احوالشان بد نبود ميگذشت.پسر هم اوايل ماهانه ي دانشجويي داشت بعد هم رفت سركار.زنش هم كار ميكرد.
ملاقات دنگ و فنگ داشت.اول كه اصلا نميشد.خودش آن تو افتخار ميكرد.چند تا از بچه ها هم بودند.زن با گريه ميگفت:پس اين بچه چي؟از الان شده بي صاحاب؟
ميخواست جواب دهد وقتي بزرگ شد حتما افتخار ميكند.ولي ديد هيچكدام حال اين حرفها را ندارند.
زن ميخواست از وضع داخل زندان بپرسد.شنيده بود چه شكنجه هايي ميكنند.گفته بودند يك سرهنگي بوده به خصوص براي دانشجوها و افراد تازه كار يك كم واجبي ميداده بخوردشان و آنها هم استفراغ و تب تا چند روز.تازه اگر گير كسان ديگر مي افتاد يعني سابقه دار بود جورهاي ديگري رفتار ميكردند.در جلسات ديده بود بچه هايي كه كف پاهاشان را سوزانده بودند.
رفقا گم و گور شده بودند.فقط يكي دو بار آمدند كه توانايي كمك مادي نداريم ولي حمايتتان خواهيم كرد.
زودتر از آنچه فكرش را بكند آمد بيرون.با شخصيتهاي ديگر آشنا شده بود.قول همكاري هم داده بودند.با پدر نيمتوانست بحث كند روي حرف خودش مي ماند.مادر هم پر شده بود.زنش ميگفت:نميتونم ببينيم كارات اينجوري شده.خواهش كرده بود دست از اين چزها بردارد.
بعد از زندان فكر ميكرد چيزهاي قبلي پخته شدند.جواب ميداد:بچه بايد بدونه.يه روز ميفهمه چه كار كرديم.و به بچه نگاه ميكرد.
زن ميگفت:چي رو بايد بدونه اين كه پدرش اون تو بود و گرسنه نموند؟يك زن تنها تونست شكمشو سير كنه؟؟
آرام اين كلمات را به زبان مي آورد.مطمئن نبود بايد به آنها افتخار كند.يادش افتاد مثل او زياد بودند كه بچه هاشان گرسنه نماندند. از هزار كثافت كاري هم ممكن بود.
پدر رفته بود.مادر هم در خانه ي سالمندان دستكم چهار تا هم صحبت داشت.سر كار رفتن با آن سابقه برايش ممكن نبود.به خصوص هر از گاهي مي آمدند سراغش از شهر هم تا اطلاع ثانوي اجازه ي خروج نداشت.براي همين ميرفت ميتينگ.و اميدوارانه ميگفت:ميتوان به ميراثي كه براي فرزندانمان ميگذاريم اعتماد كرد.مردم دسته دسته به ما ميپيوندند.وقت حركت است.ما با مردم حركت كرده ايم.
شب آخري ميتوانست سيگار بكشد.خودش بود و يك اتاق كوچك.ولي سيگار را از خيلي وقت پيش گذاشته بود كنار.مگر ميشود وقتي موضوع جدي ميشود ژست آدمهاي مضطرب را گرفت.خوردن و دستشويي رفتن هم از ياد ميرود.
پسر اما ميراث دار تمام آنچه برايش كوشيدي.براي سپردن به او كوشيدي.آن وقت اين پدر اين پيرمرد بايد طول خانه را گز كند جرات سرزدن به بيرون را نداشت.چطوري توي صورت مادرس نگاه كند.حالا كه نه يال پرزدار اسب ميكنند توي آلت مردها نه با روغن كف پايشان را ميسوزانند.يك حلقه طناب كافي است بيندازند دور گردن و انقدر بكشند كه ....توي سد پيدايش كرده بودند.نه كه چيزي توي جيبش پيدا كنند كه ديگر در سر هم چيزي نميداشت.
خانه هاي رفقا خالي شده بود.راه بلدها رفته بودند جايي كه نادر رفت.ديگر مثل مرده ها بايد تو كوچه و پسكوچه ها راه ميرفت.زنش گفته بود كه هيچ وقت نميبخشدش.وضع خودش هم بدتر بود.دوستان طردش كرده بودند.از وقتي آزاد شده بود ازش ميترسيدند ميگفتند:جاسوس.همه شان بي ثمر شده بودند.نياز به افراد تازه نفس بود كه با جريان روز حركت كنند.نبض ملال و خرف زده ي او با جوانها نميخواند.
شبي كه ريختند خانه زنش آشپزخانه بود.بچه را خوابانده بودند روي يك زيرانداز وصله دار.يك پالتومانند پاره هم تنش كرده بودند.زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد.اگر غذايي هم بود يك تخم مرغ بود كه آب پز ميدادند او بخورد.خودش راه ميرفت.مقاله مينوشت و بعد پاره ميكرد.كتاب ميخواند.فكر ميكرد.بيكار بود.
نفس عميقي كشيد طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش:پدر كه قانع ميرفت اداره و برميگشت.و اگر ميخواست پيش از موعد بازنشست شود بايد راضي ميشد دوگروهش را بگيرند.دخترهاي دسته كه چه بيحرمتي ها ميديدند و ساكت ميشدند. يا تمام زندگيشان اين بود كه بروند توي كوره پزخانه يا زورآباد براي پخش كردن كمك و لباس به مردم.آن وقت چه شبها كه توي برف و كولاك گير نميكردند.و زنش را ميديد با آن صورت ملتمس و زنهاي نجيب ديگر كه افتادند توي زيرزمينهاي نمور با كرايه هاي هفت هشت ماه عقب مانده و نگاهها و توقعات صاحبخانه.و در پايان پسر كه ميراث بود و ديگر نبود.
از دريچه ي بالاي سلول بيرون را ميتوانيس ببيند.آسمان ستاره باران بود و مهتابي.حس كرد نسيم ميوزد.روي تخت طوري ايستاد كه در مسير باد باشد ولي خفه بود هوا.نگاهش به پرده ي شب افتاد.رنگ رو رفته بود و نه روشن تر.بايد صبر ميكرد صداي باز شدن قفل را هم ميشنيد.عجله اي در كار نبود.

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۲

به پيشگاه مبارك و اثيري حضرت هميشه كشك

كون و مكان جهان جمله اسير تو شد
يا همه ديوانه وار جمله عبير تو شد
هر صنم ماه رو لاله وش راه جو
شمع خمير تو شد جمله نظير تو شد
باد به هر بارگاه ميكشد از خويش آه
تا كه شود راه خواه زان چه ضمير تو شد
هلهله و چهچهه از گلگان و رمه
سبزوش مزرعه جمله حقير تو شد
پاي به بيرون گذار عاشق و آه و هوار
قلب شده خود نذار بس كه اسير تو شد
طاهره ي ماه رو ساحره ي جاه جو
كم مشود راه جو كه دم تير تو شد
روي به ديگر مكن بند دو لب از سخن
يار ببسته زبن سار دبير تو شد
بس كه خرابات وار ميروي از كوچه سار
شام شده باردار روز صغير تو شد
قلب شده بهره مند عقل به گرداب و گند
چون كه ز ميناي خند مست و سكير تو شد
عقل به ديوانه گفت:هل همه بيزا ر و خسب
عقل وزير تو شد چرخ مجير تو شد
شور گفت به زهر خند لب ز چنيني ببند
آن كه ز خود دل نكند پند پذير تو شد
حضرت والاي كشك خلق شده غرق رشك
همچو كره توي مشك شير و پنير تو شد


حضرت جان!احتراما پس از دگرديسي حقير طلب را عينا در بحر چرت مشوش مگنود بپردازيد.



به جاي مقدمه:
اين شايد اولين-اگر بخواهم از آن مرد بزرگ نقل قول كنم-ركاكت من است.ركاكتي كه نميدانم قباحت و وقاحت هم دارد يا نه ولي كاشا رجالت نداشته باشد.
به هرحال هرچه فكر كردم كه چكار كنم كه كاري باشد كارستان مغزك ياري بنكرد و ناچار كلون خانه ي دل را زده و او بفرمايي داد و در مساعده مبالغتها كرد و خودش تا پايان يك كاركهاي كرد.
اگرچه خوب و بدش را نميتوانم خودم بگويم چون اين بزرگ-قلبم را عرض ميكنم-دقيقه اي ميگويد:خوب و لحظه اي بعد ميفرمايد:بد.
علي هذه قرار نبود اين ركاكت بشود كه شد.البته اساتيد امر مستحضر خواهند شد كه هيچ توهين و افترايي به شخص شخيصي نشده فقط يك ساختماني دارد كه هي...كمكي با تغزلات ديگر مشابه زمانه نميخواند.
براي همين هم نامش را ركاكت گذاشتم.دليلش هم اين بود كه خواستم روراستي به خرج بدهم چون حقيقتا من در لحظه ي خلق آن كون و مكان جهان را اسير و عبير كسي نميديدم جز يك نفر كه چون چشم دل گشودم ديدم بله انصافا و الحق حضرت كشك كون و مكان جهان را اسير و عبير خودش كرده و چه بهتر كه ارادت خودم را نشانش دهم تا روز مبادا او هم هوايي از بنده داشته باشد.
از حضرت كشك بعدها بيشتر ميگويم و اميدوارم عزيزان كه شما باشيد بيشتر بشنويد زيرا:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر قلم پاك خطاپوشش باش

تهران
بهمن 78

شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲

استخوان فك سگ



اولين كسي كه استخوان فك سگ را در اختيار داشت معلم كلاس چهارم خودم بود.او هم موقع مردن آن را به دخترش بخشيد.
طبق آخرين اخباري كه به من ميرسيد در حال خروج از كشور در فرودگاه آن را از اموال ملي تشخيص دادند و نگذاشتند خارج شود.از آن پس دختر معلم من از شوهرش جدا شد؛نرخ سهامش در بازار بورس نزول كرد و او هم منقولات را فروخت و با دخترش به وطن بازگشت.
من هم بازي دخترش بودم يا از آن پسركهايي كه از مامان بازي با دخترها در تاريكه هاي كوچه لذت ميبرد.
ما يك قرار گذاشتيم با يك دختر و همينطور يك پسر چاق با شكم برآمده و اندام خيلي سفت تر از من تا شبانه دستبردي به موزه بزنيم و استخوان را برداريم.يك شب به جاي آن كه در ساعت هميشگي برگرديم خانه هايمان چهارتايي راه گرفتيم.تند و مسلط. من از همه خوشحال تر بودم انگار در مهمترين كار زندگيم شركت ميكنم.در صورت و اطوار بقيه حالتي از بي تفاوتي بود طوري كه گاهي من هم حس ميكردم بايد از شوقي كه در وجودم بود كم كنم.انگار چها تا بچه راه افتاده اند تا در پارك پايين خانه شان چرخ و فلك سوار شوند و احيانا چيزهايي را كه يكي شان در فيلمي كه مامان و بابا ميديدند دزدكي ديده بود تكرار كنند.
به موزه هم كه رسيديم باز انگار نه انگار كارمان جدي است تا اين كه من خودم را بيخيال نشان دادم و در اين لحظه صداي بقيه درآمد كه اگر نميخواستم در عملياتشان شركت كنم پس چرا پا به پايشان آمدم.
پسرك شكم گنده به من نگاه كرد.ذختر به دختر معلم پسرك خنديد من گفتم چه كار كنيم؟و پسر با همه ي زوري كه داشت مرا هل داد طرف ديوار.شايد پرزور نبود ولي راحت حريفم ميشد.من تنها هنر و قدرتم اين بود كه سر كلاس روي شيشه هاي عينكي كاغذ سفيد بگذارم يا برعكس به چشمم بزنمش و يا اين كه از پشت شيشه ها چشمهايم را چپ كنم و زبانم را تاه كنم و بچه ها بخندند.تازه اينها را هم يك بار مجبورم كردند و من از ترس اينكه دوباره كتك بخورم قبل از اشاره و ايماي آنها زود كار خودم را ميكردم.
ولي حالا ازم ميخواستند از ديواري بالا بروم كه در روز هم اگر ميخواستم و سعي ميكردم بازوانم مثل پاهاي ملخ لگدخورده به هم ميرفت و گره وار كوششي بيهوده ميكرد و ميخوردم زمين.
مرد جوان كچل و از قضا عينكي همين موقع ها نيشگوني از پاهاي لاغرم گرفت و پس گردنيم زد.دستم را هم گرفت و پيچاند.با پسرك شكم گنده دهن به دهن ميگذاشت پسرك از رو نميرفت.و او هم جرات نميكرد دست به رويش بلند كند.من تكان نميخوردم زورش بهم ميرسيد.تا در پاسگاه رهايم كرد.اول به حرفهايمان خنديدند ولي بعد اوضاع فرق كرد.
و ما حتما بايد ميمانديم تا كس و كارمان پيدا شود و ما را با خودش ببرد.از فردا همسالان مجربمان ميگفتند رفته بودند شورت هم را نگاه بكنند.دختر معلم فقط چشم غره اي رفت و دست دخترش را گرفت و برد.برعكس من كه مثل هميشه از پدرم كتك خوردم و حتا تهديد شدم كه اجازه نميدهد ديگر مدرسه بروم.
سالهاي بعد وقتي از شهرستان محل كارم به تهران آمدم و در يكي از كافه هاي قديمي چيزي ميخوردم-خواهرم زياد دوست نداشت خانه شان رفت و آمد كنم.-دستي به پشتم خورد.زني با صورتي كه شبيه پنج ضلعي نامنتظم بود؛بدون خنده اي كه انتظار سالها را زنده كند و رشته موهاي پريشان كه از زير روسري بيرون ريخته بود گفت:
يدي افندي!-بچگي به خاطر ضعف چشمانم يدي نديدي صدايم ميكردند.-استخوان را قبل از آنكه من به دنيا بيايم پيوند زده بودند به مادرم.

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۲

گزارش گرتمان



پسرم سلام!
اين نامه را پس از مدتها بي خبري برايت مينويسم.در اين مدت به وسيله ي ديگري دسترسي نداشتم.ما در پناهگاه سوم از جاده اتراق كرده ايم.اين جا موبايل آنتن نميدهد و نامه رساني كه پيغام ها را مي آورد هر ماه يك بار از اين جا ميگذرد.براي همين تا آن موقع بايد صبر كرد.
امروز مسوول خط پيشم آمد و با من روبوسي كرد و در حاليكه تمام آن مدت مجبور بودم بوي دهان ناشتايش را تحمل كنم يك پاكت سيگار در جيب پشتش گذاشتم و او همانطور كه دستم را فشار ميداد برگه ي حركت را در دستم گذاشت.
با اين حساب وقفه اي كه در سفرمان پيش آمد به آخر رسيده و ما دوباره حركت ميكنيم.
پسرم!گوش كن.مي خواهم چيزهايي را برايت توضيح دهم.ميداني كه من راننده ام.پدرم هم راننده بود و همين طور شغل پدر او هم رانندگي بود.و كار همه ي ما اين بوده كه صبحها در گرگ و ميش مردگان را به سرزمينشان حمل كنيم.براي همين ساعت چهار چهار و نيم صبح مردگان را سوار اتوبوس ميكنيم.آخر راه طول و درازي در پيش است و بايد از زمان استفاده ي خوب كرد.
من از چهارده سالگي كمك پدرم كردم.تابستانها با هم راه مي افتاديم.من آب دست مسافران ميدادم.او وقتي گروهي را ميبرد كه پدرش هم در آن بود از كارش دست كشيد.
من اين بار منظره ي عجيبي ديدم.بگذار از اول تعريف كنم.
روز حركت از ساعت سه و پنجاه دقيقه منتظر مسافران بودم.تا چهار و ربع تقريبا همه آمدند.وقتي آتش كردم خبر رسيد گروه ديگري هم در راهند و قرار است به ما ملحق شوند.و ما بايد صبر كنيم.اين انتظار تا ساعت هفت طول كشيد.من هرچه گفتم كه حالا نميتوانيم راه بيفتيم اصرار كردند كه چاره اي نيست.معلوم بود به تاريكي ميخوريم.اقرار ميكنم تا حالا آن گذرگاهها را در سياهي شب طي نكرده بودم.ولي نسيم خنكي مي آمد كه ترس را با لرزه هاي خنكش بازپس ميراند و شور مسافرت را در مخيله ي مسافران شعله ور ميكرد.
در رديف هاي آخر مسافران دست ميزدند و ميرقصيدند.مشروب هم داشتند.براي شام كه نگه داشتم براي من هم ريختند.در ميان مسافران يك دختر بود كه آرام روي صندليش كز كرده بود و با كسي حرف نميزد.بعد از مدتي نشانه هاي دلتنگي مثل بغض فروخفته اي در چشمهايش پيدا شد.زني كه كنارش نشسته بود گفت:دلت براي دوست پسرت تنگ شده؟
همه خنديدند.
دوباره زن گفت:آنجا هم پيدا ميكني.
باز همه خنديدند.
ديگر هوا تاريك تاريك شده بود گذرگاهها به منازل اشباحي ميمانستند كه ماشين را در خود ميبلعيدند.ناچار بودم سرعتم را كم كنم.اين جزو مقرارات ماست كه با چراغ خاموش و دور از هر وسيله اي ديگر كه جلب توجه كند به راهمان ادامه دهيم.از طرفي هر چه به مقصد نزديكتر ميشديم فاصله ي زاويه اي شكلمان نسبت به ماه و ستاره ها رسيدن نورشان را دشوارتر ميكرد.به طوري كه وقتي آخرين پيچ جاده تمام شد تاريكي مطلق همه جا را فراگرفت.فقط از روي تجربه هاي قبلي سعي ميكردم راه را پيدا كنم اما خيلي اوقات برداشتهاي گذشته در موقعيتهاي مشلبه صد در صد سودمند نمي افتد.ما گم شده بوديم و بيجهت پرسه ميزديم.تا اتفاقي به پست بازرسي نيروهاي گشت برخورديم.چون مجوز حركت شب نداشتم از حركتمان جلوگيري كردند.طبق مقرارات اين كار جرم محسوب ميشود و محكوميت سنگيني دارد.تو خودت ميتواني مجازات حركت در تاريكي را حدس بزني؟
مسوول پناهگاه ضمن يادآوري وضع پيش آمده اضافه كرد كه بخت يارمان بوده كه به بازرسي برخورديم.
با اين حساب تا چند ساعت ديگر به دروازه هاي دنياي ديگر ميرسيم.حلا بگذار خوابي را كه ديشب ديدم برايت تعريف كنم.
خواب ديدم در خانه مان روي صندلي راحتي نشسته ام.ولي فضاي اطرافم اتاقي بود كه اينجا عادتا در آن استراحت ميكنيم.آن وقت براي چند لحظه پدرم با هيبت آن سالها در آستانه ي در ظاهر شد و در حاليكه دستش را به سينه زده بود نزديك تر مي آمد و تصويرش واضح تر ميشد.سپس رو به من گفت:من نگران آينده ات نبودم اما اين كه بعدها چه خواهي كرد هميشه آزارم ميداد ولي تو اين دغدغه را همواره خواهي داشت كه از نفر بعدي كه كارت را خواهد كرد بي خبري. با اين همه مثل اين كه راحت همه چيز را پذيرفته اي....
بله پسرم ما در دنياي مردگان زندگي ميكنيم و با هر قدم به مرگ نزديكتر ميشويم.

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲

در هجو علي شريعتي


پيچاند مر كلام و دو اسمي به هم نمود
آيا به كنه قصه رسيده شريعتي
هر آنچه بوده حق معاني بگفته يا
هر آنچه خورده بوده نريده شريعتي



توضيح اصطلاحات و لغات محجور:
هر چه خوردن نريدن:بسيار سنگين وزن و چاق بودن.عموما به فرد چاق آنهم در مقام استهزا افاده ميشود.مرادف با هرچه خوردن پس ندادن.
مثلا:عباس رو ببين چقدر خرسه انگار هرچي خورده نريده.(يا هرچه خورده پس نداده.)

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲

قمري وشي نرد پرواز باخته
سكاچه ي شمع را در آفتاب نگريست پروانه اي
باد ابرش توسن بود و مجالش زمين خمود
به خيالم گذشت
ديشب ز شاخ درخت
دخيل را حلقه اي مي آويختند.

سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۲

شب گردهاي روزمزد
شكوفه هاي پلاسيده را
به تپه هاي هراس و سكوت روانه ميكنند.

با اولين لمحه ي خواب
در گور پلك نگهبانان شب
سپيده از لحاف پاره پاره ي خود
سر ميزند.

دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲

ز خانه بوي ني و نان و نور مي آيد
نواي تار و صداي چگور مي آيد
فتوح رستن غنچه مي آيد از نزديك
صبوح آهن و خنجر ز دور مي آيد
به قلب خويش جلا داده منزلي روشن
دلش ز كنج اتاقي نمور مي آيد
اگرچه مام منش طفل صالح آوردست
پدرنما ز فراقش صبور مي آيد
فقط ز دشت پر از لاله و شقايق او
نگاه روبه و سم ستور مي آيد
به زير سم ستوران خاك او اما
به احتفاظ سطورش جسور مي آيد
از استحاله ي قلبش به باد رفت تنش
كه گه صبا و گهي هم دبور مي آيد
دفاتر زمنش را چو باز مي بكني
پيام اين چنين از زبور مي آيد:
به هر كرانه ي جسمم مصيبتي كشتند
كه بوي مرگ و برات فجور مي آيد
به دستمال بسي گرچه رفته ام باري
هنوز عزت عرقم طهور مي آيد
مرا مقاومت و حفظ غيرتش به خوشي است
تو را سعادت نامش غرور مي آيد
بيا كه حس وطن خواستن به سينه ي ماست
كه افتخار بزرگيش وفور مي آيد
هنوز چشم وطن بر سلوك سينه ي ماست
كه انتظار وطن مهد و گور مي آيد
اميد قلب فسردش به گرم گاري ماست
كه التهاب درونمان تنور مي آيد
به شكر وحدت دستانمان نگاش بكن
كه بر جهان به چه جاي و چه جور مي آيد
من و تو محرم و اهل سرادقات وييم
چه شرم پيكرمان لخت و عور مي آيد
به مويه هاي وطن با وجود گوش بده
كه اضطرار دليري ضرور مي آيد
نگاه كن كه سرش را به خشت خام نهاد
كه سوگوار عزيزان؛ نه سور مي آيد
نگاه كن كه ز لاش پسر نشانش نيست
ببين كه دخترش از گريه شور مي آيد
نجات مام وطن در ورق نميبينم
كه غصه ي دل مادر كرور مي آيد
ببين كه مام وطن با تو مهر ساز كند
كه مهر مام وطن ماه و نور مي آيد
عظام باليه ات را وطن دوام دهد
ز احتشام وطن پر سرور مي آيد
ز مهرباني تو كار بسته باز شود
دوباره گردد و لطفش مرور مي آيد
بيا من و تو كه دستان هم رها نكنيم
كه هم نوايي و ميل حضور مي آيد
دو دست خويش به ياري به هم دراز كنيم
بساط فسق و فساد و فجور اندازيم

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲

شده ايم از خونه بيرون
گشته ايم بي يار و تنها
توي هر شهري غريبه
كه پر از غم شده دلها

ميشينيم و ميكنيم ياد
كه تو خونه بوديم اين طور
ميكشيم آه و با حسرت
ميگيم امروز شديم اين جور

سرنوشت ما بزرگه
ميشه تاريكي نباشه
ميشه پربگيره بالا
تا بر ماه و ستاره

من و تو مثل خداييم
راي ما راي هميشه س
اگه دستامون يكي شن
مشتمون گرزه و تيشه س

ميتونيم از كوچه بازار
راه بگيريم تا به خورشيد
بشكنيم سنت شب رو
آسمون آبي رو ديد

ميتونيم از در خونه
پل بسازيم تا به رويا
بپريم با بال فرياد
بگذريم از بوم دنيا

حالا كه ابليس دشمن
آخر عمرش رسيده
دست ما بايد يكي شه
زندونو به هم بريزه

دربياد خورشيد از اون تو
اون بالا بازم بمونه
واسمون تو آسمونا
شعر آزادي بخونه

كي ديده سياهي شب
واسه ي هميشه باشه
كي ديده شب سياهي
گرد غم رو ماه بپاشه

حالا كه داره ميميره
ماه يواش مياد به بالا
مردن غمو ميشينه
با ستاره ها تماشا

هممون بيرون مياييم
يه بغل ترانه ميشيم
واسه ي جشن رهايي
من و تو با هم ميرقصيم

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲

بعد از اينكه دعوا پايان يافت و جمعيت به هر سويي متفرق شد؛.پيرمرد هم دستانش را به پشتش انداخت و آرام به طرف غروب راه گرفت.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۲

قطره بارانم


ميهماني داشت تمام ميشد كه با فرزان و شادي زديم بيرون تا هوا بخوريم.شادي گفت:چقدر بوي مشروب ميدين.فرزان جواب داد:تازه كجاش رو ديدي؟الان سه تايي پرواز ميكنيم تا خود ماه.
راست ميگفت.چه سفري مشد.بدر تمام بود.چهارده ژوئن و ماه شب چارده.به كاپوت ماشين تكيه داديم.من چشمانم را بستم و با خودم يا خيالم-درست يادم نيست-گفتم:اي كاش قطره بودم.قطره بوديم.آن وقت آرام رها ميشديم در رگ شب شهرك خواب زده.
شايددر آن لحظه همه ي كساني كه مثل من داغ بودند همين آرزو را داشتند چون ناگهان چك چك نامفهومي مثل خس خس سينه و بعد صداي خروشي عجيبي در مغزم پيچيد.انگار همهي قطره ها در خيابان اصلي دريا شده بودند.و در بستري ساكن آرام حركت ميكردند.
چشم كه باز كردم.فرزان طرف جوب رفته بود تا سياه مستي ي طول شبش را تگري بزند.

پنجشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۲

در آبزني فرو رو
ضحاك را مانند
تدبير را ظهور شنيع سرانجام است
زان سان كه از محله ي گرسنه ي روسپيان
بانگ تشهدت
سكوت دره ي مرگ را تكبير كند.


توضيح:در داستانهاي ايراني آمده است كه پيشگويان؛آخرين چاره ي بازماندن حكومت ضحاك را چنين نسخت دادند كه آنقدر گردن بزنند تا از خون مردم حوضي پر شود و پادشاه در آن آب تني كند.

چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲

جملگي رفته اند از ياد
روزهاي طراوت ديروز
در خيال غمين دلتنگي
گشته رويايمان همه پرسوز

ديگر از يادمان نمي گذرد
شعله ي خنده ي هاي شورانگيز
با دل ما نميشود همراه
نوبهاري به جز دم پاييز

ديگر از عشقهاي طوفاني
در نگاهي نشان نميبينم
زان جنون و جوانگي ديگر
آشكار و نهان نميبينم

مانده در ديدگان چه به جز
خنده اي گرم و ليك پوشالي
ميكند سرسري نظاره يكي
قلب از عشق او ولي خالي

با يكي دل نگشته هم خانه
خانه ها عرصه ي تهي دلند
خانه اي مانده سرد و بي رونق
با دلي كه در او شده دربند

ياد باد آن كه كودكي بوديم
از شب و روز اين جهان خشنود
روزها خنده و سلام ما
شب خيال و به خواب ديدن بود

شانزده سالگي چو از ما رفت
آتش عشق شد به خاموشي
مانده در يادمان نامي زان
گشته از قلبها فراموشي

قلبهامان بزرگ شدند ولي
در جهان بزرگمان تنها
رفته از قلب ما همه ديروز
گشته با فكر و چاره ي فردا

در هوامان دلي نمي گذرد
تا كه شيرين نام او بنهاد
دل به بازارمان نياوردند
تا گذارند ناممان فرهاد