جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

بنز صدوهشتادي كه سوارش بوديم؛يك لحظه به خاطر سرعت بالا درش باز شد و راننده اش به بيرون پرتاپ شد.من كه جلو نشسته بودم به سرعت پشت فرمان نشستم.ماشين در آخرين حد سرعت حركت ميكرد و تنها به خاطر بنزين ذخيره ادامه ي راهش ممكن بود و من با نيش ترمزهايي كه ميزدم در صدد كاهش تدريجي ي سرعت بودم.
نزديك اكباتان با تمام شدن بنزين يدك سرعت هم كاهش يافت ولي مشكل بعدي روشن شدن چراغ روغن بود.تا ايست نهايي هنوز زمان زيادي داشتيم و چراغ همانطور روشن مانده بود.چند متري ي پل اكباتان ترمز نهايي را زدم.دود آبي از اگزوز خارج ميشد و به خاطر تركيدن لاستيك عقب ماشين روي زمين كشيده ميشد.از آيينه بوق و چراغ هشدار و اعتراض آميز ديگر ماشينها ديده ميشد.بالاخره ماشين كنار اتوبان متوقف شد.

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱

خلاصه متن سخنراني عين الله پاشازاده در دانشگاه كابل پيرامون حمله آمريكا به عراق

ماه گذشته عين الله پاشازاده در طي سفري به منظور بازديد از فعاليت مجسمه سازان و نقاشان افغانستان به دعوت دانشگاه كابل به ايراد سخنراني در اين دانشگاه حول موضوع تروريسم و جنگ پرداخت.كه خلاصه ي آن را در سطور زيرين ميبينيد.


امتزاج روحها در وقت صلح و جنگها
با كسي باشد كه روحش هست صافي صفا
بر كسي پوشيده نيست كه جنگ شكل بربرانه ي غرايز بشري ميباشد.پس هيچ انسان سالمي را نميتوان پيدا كرد كه از جنگ و ياد جنگ لذت ببرد.ارمغان جنگ براي ملتها جز نيستي؛بالا رفتن استرس عمومي؛بالا رفتن حمله هاي هيستريك؛بازايستادن چرخهاي اقتصادي و خلاصه هر امر مذموم ديگري كه بر شمريم نيست.با شعله كشيدن جنگهاي جهاني هزاران كودك در شهرهاي ويران و در حال ويراني به زير آتشبار دشمن آواره شدند.زنان بسياري سيرمان شكم طفلكان خود را با تن فروشي ميسور نمودند.يا خود بدين طريق غيبت طولاني يا هميشگي ي شوهر را توجيه كردند.اما تبعات جنگ چيزي فراتر از اين امور است.نا گفته پيداست كه نيروهاي آماده به كار مملكت در حال جنگ بايد به سوي جبهه گسيل شود تا از كيان آن مرز و بوم دفاع كند.پس خالي ماندن كارخانه ها و ديگر مراكز توسعه از بازوي كار طبيعي و بديهي مينمايد . متقابلا ركود صنعتي نيز فراگير خواهد شد.به اين ترتيب فكر واردات اقل مايحتاج به ذهن ميرسد.ميگويم اقل چون درصد قابل توجهي از ذخيري ي ارزي مملكت جهت خريد تسليهاتي صرف خواهد شد.به اين ترتيب بالا رفتن نرخ ارز؛ كاهش چشمگير ارزش پول رسمي كشور و در يك كلام تورم پيش مي آيد.بله اين همه خيرات يك جنگ بي قابليت ميباشد.
ولي از طرف ديگر ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه گاه حقوق اكثريت فداي جاه طلبي ي اقليتي خاص ميگردد و به درستي همين اقليت هستند كه خواهان جنگ ميباشند.دوستان! مردمي كه روزانه به اين دنيا مي آيند يا از آن چشم ميبندند هيچ يك فرشته نبوده و از اميال دروني خواه نيك خواه بد مستثنا نيستند.همانطور كه به هم محبت ميكنند به هم بد هم ميكنند.همانطور كه خوب هم را ميخواهند بد هم را هم ميخواهند.همانطور كه از هم پشتيباني ميكنند به هم پشت نيز ميكنند.به اين ترتيب گاه پديده اي به وجود مي آيد كه جهانيان را به حرج مي اندازد و هيچ راهي جز جنگ نميگذارد.گاهي نيز امنيت و ثبات جهان را به خطر مي اندازند.چرا كه ممكن است عليه يكي از اين جهانيان وارد عمل شوند.گفتم وارد عمل ولي اجازه بدهيد بگويم جنگ.ميبينيد؟براي پيشگيري از عمليات جنگجويانه ي يكي بايد زودتر با آن جنگيد.شايد در ابتدا اين حرف خنده دار بيايد.ولي بهتر است به وجدان انساني رجوع كنيم.انسان فرشته ي بيگناه و فاقد كشش دروني نيست نيست تا تمام امورش براساس خير مطلقه اي كه برايش رقم زده شده پيش برود.اگر چنين بود واژه ي بدي از دايره المعارف بشر حذف ميشد.گاه براي از بين بردن يك شر چاره اي جز توسل به شري مشابه نيست.گاه بدي فقط با بدي از بين ميرود.نميتوان به بدكننده خوبي كرد و انتظار داشت متنبه شود و به راه راست بازگردد.دوستان اشرار مخل امنيت دنيا ژان والژان نيستند كه به راه راست هدايت شوند و تبديل به نيكوكاراني شوند كه جهانيان سالهاست چشم انتظار ايشانند.دست كم تاريخ از دم صبح ازل اين را اثبات كرده است.
وقتي دردي وجود دارد بايد آن را شناخت.و وقتي شناخته شد بايد در صدد رفع آن برآمد.گاه با يك طول درمان معين ميتوان بر آن فايق آمد ليكن در بعضي موارد رفع علت جز با جراحي و دور انداختن عضو فاسد ميسر نيست.دوستان! در كلي نگري كه جهان بدان نيازمند است هميشه بايد اين مورد را مدنظر داشت كه بايد اقليت را فداي اكثريت نمود.در حالت واقع هرگز همه چيز يك جا جمع نميشود پس از اين فداكاري گريزي نيست. در دنياي حقيقي ما كه متشكل از انسانها يا تفكرات مختلف خواه خوب و خواه بد ميباشد نميتوان به رويه اي رسيد كه خواست همه را به طور كامل همراه داشته باشد به همين دليل چاره اي نيست جز اين كه همه ي آنها را در يك سطح يكسان از برآورده شدن آمالشان نگاه داشت.حال اگر كسي پاي از گليم خويش فراهم گذارد به حريم ديگري تجاوز كرد و راه را بر ارضاي اميال او بست تكليف چيست؟اگر مورد تجاوز نه فقط ميل كه نيازي بديهي به نام امنيت باشد بايد چه رفتار كرد؟آيا ميتوان به صرف اين كه جنگ و خونريزي پديده اي مذموم و مطرود از سرشت والاي بشري است چشم بست و به نتها انتقاداتي سرسري كفايت كرد؟كدام صاحب زوري به التماس ديگران موافقت نشان داده است؟
آيا نه اين كه سكوت در اين مواقع به خاطر پرهيز از عمل ناخوشايند جنگ بازگذاشتن دستهايي براي به كاربردن آن يا تهديد كردن ساير جوامع با آن است؟
وقتي عضوي نه با مدارا نه با تحمل دردهاي گاه و بيگاه و نه حتا پس از طول درمانهاي مختلف نشاني از بهبودي نداده است پس آيا راهي جز جراحي ي و دور انداختنش باقي مانده است؟آنها كه در طول تاريخ اخير از سه دهه پيش با دوست و دشمن و همسايه و دورسايه بدكاري و دست اندازي كردند نه به همزبان رحم نمودند نه حق همسايگي را به جاي آوردند و به خاطر گردن فرازيهاي بي قدرشان عرصه به مردم بيگناه اين خانه ها تنگ كردند آيا مجالي براي مدارا باقي گذاشته اند؟طبيعتا در همين جراحي ي عضو فاسد عده اي انسان بيگناه كه در اين مدت نيز در سختي و مضيقه بوده اند به مشكل و محاق خواهند افتاد.ولي نيك اگر نگاه كنيم دوره ي سختي صغير به اميد غروب فجاياي گذشته پذيرفتني است.
بهتر است واقع بيني به خرج داد.از آسمانها هيچ فرشته اي براي نجات بشر نخواهد آمد.اسباب اين كار را پيشتر در اختيار ما گذاشته اند تنها به اين اميد كه به كارش بگيريم.روزهاي سياه و تلخ افغانستان را به ياد بياوريد.و امروز را كه راههاي حركت به سوي جلو هموار شده و كاروانهاي تمدن به سوي اين بلاد مورد ظلم واقع شده رهسپار ميگردد.آيا ميشد به صرف اين كه جنگ و خونريزي زشت و زننده است در برابر آن همه ارتجاع و ظلم و جهالت و توحش دست بر دست گذاشته ميشد؟هيچ انساني در دنيا از جنگ دل خوشي ندارد مگر گوركنان و اسلحه فروشان كه به مزد و اضافه كاريشان افزوده خواهد شد ولي هيچ كسي هم جز ناپاكان و ناراستان پيدا و پنهان از نگه داشتن بحران آشكار و جلوگيري ار اعاده ي حق مردم بيگناه هراس ندارد.به كابوس اينكه نوبتي بعدي از آن او باشد.
بياييم دستها را از آسمان برگيريم و به همراهي ي هم در جهت ساخت دنيايي در درجه نخست خالي از مخلين آرامش اهالي ي جهان و سپس بدون جنگ و اضطراب دست به كار شويم.

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱

مرثيه ي زمين


كوه:به التماس سترگت
لمحه اي درنگ نتوانم كرد
تا هرم راي تو جابه جاييم را رقيب تا بن دندان مسلح طوفان و زلزلست.

آسمان:من نگويمت كه بارت دادم.
كه بر وظيفه فخري نيست.
تو مسافراني ساختي كه رموز بخشايشگريم را بشناسند.

شب:هيچ گاه به كردار تو غريبه نبوده ام.
و تو فاصله ها را آن قدر به بازويت نزديك كردي كه احساس شبانه ديگر نيازت نبود.

ماهتاب:من رخشان بودم.
به روشنگري محسودم كردي.
مبرا بودم
دوشيزگيم را به حرمت مهري سربسته مسخر نمودي.
و من هيچ وقت نگريستم كه تو اختيار مرثيه ات را نوحه ساختي.

زمين:آه از چه داد دهم.
پناهت ندادم.كه دربرگرفتن تو خداچه؛خود سليقه ايست.
نگويمت عميقم كردي.
كه سينه ام را عفيفانه به شيرخواري ي تو طفل!رگ كردم.
باليده كامدي؛
خودم در بدايه شيفتگي را در تو كودك خويش به اميد پذيرشت نگريستم.
و تو بعد از صبوح كاميابيت بسترم را ترك نكردي مگر آن دم كه پستانكانم را به پاداشت گناهم گزيدي.
در اندامم خلل انداختي.
كشيدي و ساختي.
باز گويي كه زهر تو ترياك است و قهر تو هلاك.
ليك:هنوز كسي هيچ ذره اي
بر اين خاك فريب خورده
و در مجالست من
خودرو و خسته وش
تنها نيست.
نبوده است.

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۱

ناصر جان سلام!
اميدوارم حالت خوب باشد.
نميدانم راجع به اتفاقاتي كه اينجا افتاده چه شنيدي كه آن طور اظهارنظر كردي.ببين آن جور كه تو فكر ميكني يا برايت تعريف كرده اند يا چه ميدانم تو برداشت كرده اي نيست.اصلا از اول ماجرا برايت تعريف ميكنم.
چند ماه پيش بعد از ظهري تو ده چو افتاد اردلان پسر كدخدا فوت كرده.مردم دسته دسته جمع شدند بروند دم خانه اش.ماشين بهش زده بود.
خودت كه يادت هست.اينجا فقط نصرت ماشين دارد.كدخدا هم بدون هيچ مدركي بند كرده بود كه از روي زمين برش ميدارد.حالا نصرت بنده خدا از ديشبش رفته بود شهر براي دوا دكتر زنش.يادت كه هست چقدر نذر و نياز كردند تا بچه دار شود.
از طرفي آدم ميديد او هم حق دارد.از اين جاده سالي به دوازده ماه ماشين رد نميشود.حالا ماشينهاي ديگري هم هست كه گذري رد شوند ولي اگر بگوييم نصرت جاده را خريده بي راه نگفتيم.
كدخدا يك شاهد هم پيدا كرده بود.عبدالله ظاهرا آن شب تو مزرعه ي يوسف با جمعه(مترسك مزرعه)حرف ميزده.ازش پرسيده بود او هم گفته بود كه خود نصرت بوده.شايد حرف تو دهانش گذاشته.عبدالله ناقص العقل است به گرسنه و تشنه بودنش هم بايد شك كرد.
پيري هم كه اين حرفها را شنيد شيون راه انداخت كه به حق پنج تن راه نفس دروغگو بند بياد.
روز خاك سپاري ؛جماعت عبدالله را ديدند كه دور و ور مردم ميگشت و يك صدايي مثل گريه زاري از خودش در مي آورد.تا ناغافل ميگذارد ميرود.و فردا يوسف كنار جمعه پيدايش ميكند كه چشمهايش مات يك جا خيره مانده و خون كدري هم روي لبانش دلمه بسته بوده.ميبرندش دكتر بخش علت مرگش خفگي اعلام ميشود.يكي از دكتر پرسيده بود يعني نفسش بالا نيامده؟
پيري را كه همه ميدانستند بدون عصا تا قضاي حاجت هم نميرود ولي مردم جمع شده بودند كه به برادرهاي نصرت گفته بروند آن بلا را سر عبدالله بياورند.گفتند كه دكتر گفته عبدالله نفسش بالا نيامده....پيري هم چشمهايش را بست و نفرين كرد كه به حق ابوالفضل از دو دست چلاق بشه هر كي تخم اين حرف رو تو دهن مردم كاشته........خب همه هم شنيدند.
سر شب هم باز شنيدند اگر نديدند كه زن عنايت همان كه آن حرف را به دكتر زده بود جيغ زنان با سرباز از خانه زد بيرون كه كمك بياورد.سرراه به چند تا از اهالي ميرسد و ميبردشان خانه.عنايت با انگشتهاي بي حركت و خشك شده افتاده بود توي زيرزمين و خون از سرش ريخته بود روي كف.اين ها هم بلندش ميكنند مي آورند بالا.سرش يك زخم سطحي بوده.خودشان ميبندند.ولي دستهايش لمس و بيحركت مانده بود و انگشتهايش به حالت كج و معوج خشك شده بودند.
فردا صبح زن عنايت ميرود دم خانه ي نصرت.نصرت كه هنوز برنگشته بود.رو به پيري و پسرهاش كه شما بوديد.
شايد ماجراي عبدالله مشكوك باشد ولي آخر عنايت تو زيرزمين خانه اش سر كوزه ي ترشي-بعدا زنش گفت كه رفته بوده ترشي بياورد.-
خود عنايت حرفي نزد.فقط مات و مبهوت به ديوار روبه روش زل زده بود.
اين شد كه گفتند شايد از نفس پيري است.نفسش نحس است.اما ماتحت نصف بچه هاي اين جا را او شسته.خيلي ها را هم شير داده.خيلي ها اين چيزها را گفتند.نمونه اش ننه ي كمال كه سر آخر گفت حالا گيريم يكي بيايد نفرينش كند كه از شكم عروست گرگ بيرون بيايد.آخه به حرف گربه سياه كه...
پس فردا نصرت و زنش برگشتند ده.چند روز بعد هم شكم زن آمد جلو.ده روز ديگر هم دردش گرفت.تا نصرت برود قابله بياورد پيري و بقيه ي زنها دست به كار ميشوند.بچه مرده به دنيا آمد.ولي راستش همش اين نبود.بچه پوست سياه داشت كه پر از مو بود.گوشهايش هم كمي از جاي معمولش بالاتر بودند با سر تيزتر و حالت كشيده تر.بيني هم رو به جلو با سر گرد.
من ميدانم بارداري ي گرگ حدود چهار ماه است.تازه ميگفتند زن ويار نكرده يا مثلا حالش بهم بخورد.فقط شبهاي آخر وقت خواب پنبه ميگذاشته توي گوشش.ميگفته صداي باد مي آيد.صبح ها هم با نصرت دعوا ميكرده كه چرا شب بالاي سرش راه ميرود.
از نيمه هاي شب گذشته؛نصرت خودش را دار زد.مردم ديده بودند چيزي مثل سايه از درخت تاب ميخورد.نصرت بچه ي دهات است.اهل اين كارها نيست.پدرش كه مرد هنوز پشت لبش سبز نشده بود از آن موقع او خرج پيري و برادرهايش را ميدهد.حالا يك چنين كاري...چيز عجيب ديگر اينجاست كه هيچ اثري از تقلا كردن روي گردنش پيدا نشد.ميداني همه ي آنها كه خودكشي ميكنند لحظه ي آخر پشيمان ميشوند.منظورم دقيقا دم آخر است.چيز ديگري هم هست.چند وقت بعد عنايت شب خودش را به زحمت رسانده به رختخواب زنش.حالا شايد هوايش را كرده بود.ولي در گوشش گفته آن شب يك صداهايي شنيده.اول طنين گامهاي راه رفتن يكي كه تندتر ميشده و آن وقت صداي زوزه مانندي.انگار باد از لاي شكاف باز دريچه اي به داخل بيايد يا تنش را به فضاي باز يك جاده ي باز ميكشيده است.ميگفتند عبدالله را هم كه پيدا كردند دستهايش را گذاشته بوده روي جفت گوشهايش.
حالا نميدانم از اين اتفاقات چه نتيجه اي ميگيري.ولي نظر مرا اگر بخواهي ميگويم يك خبرهايي هست.آخر ديشب يك دفعه از خواب پريدم.ولي يك دفعه ي يك دفعه هم نبود. باد از گوشه ي پنجره ميزد تو و صدا ميكرد.چه ميدانم شايد همان موقع سگهاي دهكده صداي پاي كسي را شنيدند كه سر و صداشان بلند شده بود.شايد هم اگر جهت باد به طرف شهر برگردد.اين بار تو هم صدايش را بشنوي.

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱

دليلي نداشت مراسم ازدواج ما با بقيه فرق كند.بدون اينكه در موردش فكر قبلي كرده باشيم بك روز پا ميشديم دوتايي ميرفتيم محضر و عقد ميكرديم.حالا چند تا از بزرگان فاميل را هم ميگفتيم بيايند تا بهمان نگويند بچه سرخود.
پريسا را از دم خيابان پيدا كردم.ميگويم پيدا كردم چون ديگر اطمينان دارم همه ي ماجراي آن شب يك لطف بزرگ از طرف خدا بود.شايد از اين طريق خدا ميخواست بي حساب شويم.گاهي اوقات فكر ميكنم اگر آن لحظه من از آن خيابان رد نميشدم.يا چه ميدانم ترمز ميزدم تا از دكه اي سيگار بگيرم آن وقت چه ميشد؟شايد او را .......نه فكر كردنش هم سخت است.ترجيح ميدهم به اين افكار مسموم توجه نكنم.
كيفيت آشناييمان هم زياد مهم نيست.يك آن فكر كردم براي اتو ايستاده.ولي وانايستاده بود.وقتي با ترديد در ماشين را باز كرد فهميدم.از ده بيست متر جلوتر نگاهمان به طرز اظطراب آميزي در هم گره خورده بود.من از نگاه همه كس مضطرب نميشوم.ترمز هم كه زدم تازه از پنجره نگاه ميكرد.يا گوش ميكرد كه چه ميگويم.
اينكاره نبود.اين را هم وقتي فهميدم كه براي بار دوم دستم را گذاشتم روي پايش.
براي همين كار آن شبمان ختم شد به شماره اي كه من دادم.شايد اميد نداشتم زنگ بزند.چون دلشوره داشتم.فقط آدمهايي كه نتيجه ي كار برايشان مهم است دچار دلشوره ميشوند.
دو سه روز بعد شد اولين قرارمان.بعد هم تولد دوستش كه مرا دعوت كرد.آنجا فهميدم آنطوري هم بچه مثبت نيست.چند قرار مشترك با دوستانمان هم گذاشتيم و چند شب بعد قرار ازدواجمان را گذاشتيم.خواهرش هم عروس بود.چند ماه پيش.تنها شبي كه همش با هم رقصيديم...
تا شد تولد من.صد در صد بيشتر مهمانان رفقاي خودم بودم كه براي بار اول ميديدشان. و بعد دوستان مشترك.
ياران غار كه معلوم بود چه مي آورند.سعيد كنياك آورده بود.آن هم 5 بطر.كادو پيچ هم نكرده بود فقط يك ربان صورتي انداخته بود گردن همشان.نازنين ويسكي آورده بود.اسكاچ.افشين هم ويسكي و اسكاچ.راحله و امير با هم يك دست گيلاس گرفته بودند و عسل-از كي آتش صميميتنان كمتر شد؟-يك قرابه ي قديمي از شيشه گرهاي زمان قاجار.با شكم گنده و گلوي تنگ و دراز و سر خم شده به طرف پايين.روي بدنش هم مجلس كشيده بودند.از همان مينياتورهاي هميشه. زن روي اسب نشسته و سرش را ازعقب پايين انداخته تا يك قطره از آن تلخ وش از صراحي ي كه در دستش است به حلقش بچكد و عاشق كه شانه زير اسب گذاشته تا اسب و معشوق را يك جا به خانه برد.
همان شب به بچه ها گفتيم كه چه تصميمي داريم.مهران همانطور كه پيمانه اش را خالي ميكرد گفت پريسا رضا بده اين پسرك تو خونه اي كه مثل خونه ي خودشه به خواست دلش برسه.
خنديد و دندانهاي سفيدش برق زد.
صبح فردا كه تلفني حرف زديم پرسيد كه چي دوست دارم.يا دوست دارم چي داشته باشم.بعدش هم با حرارت گفت كه موافق است تو ميكده عقد كنيم.
پس فرداش با كامبيز صحبت كردم.موافق بود و گفت جز كنياك و شامپاين بقيه ي چيزها مهمانش هستيم.ادامه هم داد كه خودش همه جا را تميز و مرتب و آماده ميكند.
روز موعود قبل از هر چيز نوشيديم اول خودمان.من و پريسا و از دست هم. و بعد بقيه .بچه ها و حتما به سلامتي ي ما .گفتند جودا خطبه را بخواند. البته چيزي هم نبود.از بر گفت: عروس خانم با مهريه ي سه خمره شراب هشت ساله و سند يك باغ انگور در تاكستان وكيلم؟جواب داد با الگو گرفتن از زندگي ي ....كمي مكث كرد و بعد گفت با الگو قرار دادن زندگي خودم بله.
آن وقت از من پرسيد.پريسا اصرار داشت يك چيزي هم او مهر من كند.كامبيز خواند با مهريه ي معلوم آلبوم كامل آثار سوفيا لورن وكيلم؟
عجب چيزي گذاشته بود با اين حساب از بينشان بايد يكي را انتخاب ميكردم.گفتم:با الگو گرفتن از زندگي حضرت خيام بله.

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۱

تمامي ندارد انگار مراثي ي چشمانت اي باران زندگي!
رنگين كمان؛ پلي ست.
سيل؛
فاصله ي دو نگاه را گريسته است.
و شب سراپرده اي يكي
تا چشم نهاده باشد و رازهاي ممنوع را
زندگي كند.

اين جا هنوز باران مي آيد
و من عشق غريبه اي را ميشناختم
كه خطوط برآمده ي سينه بندش
در لابه لاي شب راه ميرفت.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱

وقتي هم كه تو را دوباره ديدم شب بود.
اگر در آخرين ديدار امانم ميدادي ميخواستم ساده بگويمت كه بماني.براي هميشه بماني.آن وقت آن شب آخرين ديدار و وداعمان نميشد.
تو براي هميشه بروي.حالا ميخواهي بگو آلمان.ولي من ميدانم.
آه آن روز اگر امانم ميدادي.تو عنان صحبت را برگرفتي و من فراموش كردم كه زيباترين سخن را در گوشت زمزمه كنم.آخر تو نميداني من كمي فراموشكارم.

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

دون ژوان من 2


چند روز بعد راه گرفتم بروم خانه شان.خانه ي دكتر.مستانه كه نبود.يك مستخدمه ي پير راهنمايي كرد بروم داخل.دكتر تو هال بود.پيپش را هم گرفته بود دستش.حرفها و تعارفات اوليه را كه كرديم برگشت:عروسكم گفته بود پيدات كرده.باور نميكردم ايران مانده باشي.
گفتم:شما چطور؟چطور شد مانديد؟به خاطر مستانه؟گفت نه او زور ميكند كه برويم.
اصرار داشت براي ناهار بمانم.زنگ زد از بيرون بياورند.گفت پيرزن(مستخدمه) فقط مي آيد براي نظافت. فرستادش از زيرزمين شراب بياورد.با خنده پرسيدم هنوز ميگذاريد.گفت دلخوشي است.دلخوشي ي اول شهريور.وگرنه ويسكي هم هست.بچه ها مي آورند.
بچه هاي زن اولش را ميگفت.و گفت تا چند سال پيش مي آمدند حالا ديگر نه. فقط زنگ ميزنند دعوتش ميكنند.
از سرشب رفته بود كه رسيدم خانه.نيوشا بيشتر بدبين شده بود.به خصوص كه گفتم شام نميخورم.پاپيچ شده بود كه از كي تا حالا تو خانه شلوار بيرون پايم ميكنم.اوايل ازدواج در خانه جين ميپوشيدم.دوست داشت اينطوري بنشانمش روي پاهام.داشتم قدم ميزدم.نشستم كنارش.
چند وقتي مستانه ديگر پيدايش نشد.تا روزي كه زنگ زد كه ميخواهد يك سر بيايد.نيوشا رفته بود اصفهان پيش پدرش.حوالي ي ساعت چهار آمد.روسري شالي سياه بزرگي انداخته بود روي سرش زير چشمش گود افتاده بود.گفت عازم سوئد است.معلوم نيست چند روزه.
پرسيدم با دكتر.
گفت تنهايي.اصرار داشت چند تا از كارهايم را ببرد ببيند ميتواند ترتيب انتشارش را بدهد.هفت هشت تايي دادم.مال چهار پنج سال اخير را.
دم در بغضش تركيد.گفت همش همين است.سعي بكنيم اتفاقي بيفتد.
روز بعد دكتر آمد.دكتر هميشه نبود.با اينكه ريشش را زده بود خستگي ي افتادگي روي گونه هايش مانده بود.بعد از چند دقيقه با درماندگي شروع كرد:اولش همديگر را دوست داشتيم.عشق.فقط همين واژه ي پيوندمان بود.مسافرت.برنامه هاي تفريحي چه ميدانم همه ي اينها بود.اصلا به چيز ديگري فكر نميكردم.حالا همه ي زندگيم را به نامش كردم كه نرود.متوجه هستيد؟ديگر التماس است.التماس تا بماند.الان خيلي وقت است كه هركاري ميخواهد ميگذارم بكند.حتا شما را هم خودم بهش معرفي كردم.موقعي كه مرديم تمام شد وقتي ميديدم با پسري يا مرد غريبه اي ميخندد اصلا عين خيالم نشد.متوجه هستيد؟من فقط ميخواهم عروسكم خوشحال و راضي باشد.
پرسيدم نگفته كي برميگرده؟
نگفته بود.گفت نتوانستم جلويش را بگيرم.تمام پول ها را برده.ماشين را هم فروخته .من ماندم و خانه و اين چند قلم اسباب.
چند روز ديگر من رفتم سراغش.روي كاناپه يله داده بود.گاهي اوقات يك جمله را به سه چهار صورت تكرار ميكرد.ازش خواستم هر وقت احساس تنهايي كرد بيايد خانه ي ما.نيامد.خبري هم ازش نبود.آخرين بار كه رفتم.يك لباده ي سياه انداخته بود روي دوشش.نشسته بود جلوي در خانه و با يك شاخه به زمين خط ميكشيد.همينطوري فقط براي اينكه حرفي زده باشم پرسيدم خبري ازش نشده.جواب با سر داد.نامفهوم اگرچه فهمي لازم نداشت.يا من نداشتم.وقتي ميخواستم بروم ناغافل پرسيد:ميداني كي بيشتر فكر ميكند؟خودش جواب داد كه:آن كه ميگذارد و ميرود.نه آن كه ميماند.چون اولي يك كار بزرگ كرده كه انديشيدن بهش زياد وقت ميگيرد براي اينكه شايد از مدتها قبل به چگونگي عملي كردنش فكر كرده.و حالا هم از يادش نميرود.ولي دومي در اصل خودش مانده در يك حالتي از سكون.
چند وقت بعد خانه و اثاثيه را فروخت و رفت شمال تو ويلاي مانده به نامش.پول را هم گذاشت بانك تا هروقت مستانه خواست برش دارد.
هشت نه ماه بعد آمد.اواخر مرداد.بدون خبر آمد دم در.يك جعبه شكلات با مغز ليكور سوغاتي آورده بود.از هر دري سخن گفتيم.نميتوانستم از دكتر حرف نزنم.ولي انگار بحث را جوري راه ميبرد كه نتوانم.سر آخر برگشت گفت:آن سالها جوان بوديم.سرمان داغ بود.اگر هم كاري كرده باشيم. همان كارها بودند.كارهايي كه جسارت جواني داشتند.نه اينكه بنشينيم منطقي يك تصميمي بگيريم و بر اساس آن رويه پيش برويم.راستش ما همه اسير بازي ي منطقي ي سن دارها شديم.
و ادامه داد به هر حال رابطه ي ميان من و دكتر تمام شده است.
بعد هم با ابروهاي در هم كشيده دست كرد توي كيفش و يك بسته بيرون آورد كه بفرماييد.كارهايتان است.باران ترتيب چاپش را داد.يك مبلغي هم به عنوان حق التاليف هست.
دم در هم گفت:آن طرف ها هم ميتوانيد كار كنيد.خيلي ها هستند.تنها نمي مانيد....دل به دريا زدم و سووال دكتر را ازش پرسيدم.انگار كه منتظر باشد بدون مكث جواب داد:خب معلوم است.آن كه مي ماند.چون آنكه رفته آنقدر مشغوليت دارد كه به گذشته فكر نكند.
سه ماه بعد هم يك دعوتنامه ي يك ماهه فرستاد.دو سه روز پس از احضاري ي نيوشا از دادگاه خانواده.قرار براي هفته ي ديگر بود كه نبودم تا بروم.
حالا هم كه برگشتم حكمي به در خانه نيامده.فكر هم نميكنم بيايد.چون كسي فكر ميكند كه نباشد و در عين حال باشد.تا هم موضوعي براي فكر كردن داشته باشد و هم مجالي براي آن.مجالي به اندازه ي سالهاي گذشته كه رديف بر سكوي اول كوچه مينشستيم.آن وقت زيباترين دختر محل با كش و قوس تعمدي به كپلهايش با گامهاي آرام از جلومان رد شود.و همه به فكر پسر خوشبختي باشند كه بالاخره باهاش رفيق خواهد شد.حالا ميخواهد مستانه باشد يا نيوشا كه حالا ديگر نيستند.پسرهايي كه سرش شاخ و شانه ميكشند تا كي ميدان را خالي كند.حتا بگيريم ضعيف تر روياي داداش بزرگ نداشته اش را هم وارد معركه كند.يا ديگري اصلا خود دكتر باشد.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱

دون ژوان من 1


گاهي اوقات آدم دلش ميخواهد كسي را داشته باشد كه به او تكيه كند.اگر برادر بزرگ تر داشته باشد خب ميشود.آن هم در محل ما كه انتقام داداش كوچك را برق قمه ي داداش بزرگتر ميگيرد.اگر كم آوردن باشد اسم اوست كه پشت حريف را بلرزاند.
گذشته ها گذشته.ميگويند نبايد افسوس روز رفته را خورد.ولي خودش به ياد آدم مي آيد.حالا هرچند سال پيش كه ميخواهد باشد.تازه مگر در نهايت چند سال ميشود؟بيست....سي.....پنجاه.....صد سال.اين ها كه چيزي نيست.حافظه ي آدميزاد بايد بيشتر از اينها جا داشته باشد.شايد ده برابر....نه صد برابر.....بيشتر.....همين جوري است ديگر.حالا اصلا بگيريم همش اراجيف باشد.
نيوشا كه اين طوري ميگويد.ديشب نشسته بود روبه روي تلويزيون.از شكاف بين در و ديوار داشتم نگاهش ميكردم.اين مواقع كه كنارم نيست بيشتر احساس ميكنم از هم دوريم.
اوايل خيلي اصرار داشت بيايد اتاق كارم نوشته هايم را مرتب كند.بعضي وقتها چك نويسها را ميخواند و نظر ميداد.خيلي دوست داشت بداند پايان داستانهاي نيمه كاره چه ميشود.
نميدانم چرا احساس ميكردم كارش بيشتر جنبه ي ظاهرسازي دارد.براي همين تمايل چنداني براي بحث كردن باهاش نداشتم.حالا ميگويد:خرت و پرتهاي روي ميزت رو جمع كن.اصرار دارد كاغذهايم را آت و آشغال بخواند.كاغذ پاره بخواند.
خب بخواند.جلوي مستانه هم اول همين رفتار را كرد.زن دكتر.آمده بود كه به حساب راهنمايي براي حضانت بچه و چگونگي ي حق طلاق زن دراين موارد خاص بخواهد.من حقوق خواندم.شايد قبلا هم گفته باشم.
براي خواهرش ميخواست.خود دكتر فرستاده بود بيايد.نيوشا آمد كه يك خانمي دم در كارت دارد.
15-16 سالي ميشود كه هم را ميشناسيم.از اعضاي ثابت جلساتمان بود.از همان مهمانيهاي دوره اي.دكتر هم مي آمد.شعر ميخوانديم و داستان بعد هم نقد و حرفهاي ديگر كه بيشتر كشيده ميشد به عالم سياست.كه فلان جاي سيستم سوسياليستي بايد اصلاح شود.بهمان جاي سيستم ما بايد سوسياليستي شود.موهايش را شلال ميكرد روي شانه .رنگ هم ميگذاشت.بلوند روشن.نوخطهاي گروه زياد سراغش ميرفتند.از شماره تلفن گرفته تا شوخي هايي كه فقط دخترها خوششان مي آيد.خودش هم اهل صحبت بود و راحت گرم ميگرفت.تا يك روز با دكتر آمدند و گفتند ازدواج كرده اند.دكتر 25 سالي از ما بزرگتر بود.فرانسه درس خوانده بود.فلسفه.
آن سالها براي مجلات مقاله مينوشتم يا يك وقتهايي داستانك چيزي.خود مستانه ميخواند.چند باري با هم بحث كرديم.خصوصي.گفتم كه اهل صحبت بود.تا سر مسايل آن سالها ممنوع القلم كه نه سانسورالقلم شدم.بعد هم چند ماه بازداشت.
موهايش را هنوز هم از همان رنگ ميگذاشت.صورتش جاافتاده بود.لبهاي نازك همان بود ولي حالت گونه پرتر و برآمده شده بود و شايد هم جذاب تر.چون خنده اش با آن رديف سپيد دندانها بهش مي آمد.
راهنماييش كردم به اتاق كارم.از ديدن كاغذهايم ذوق زده شده بود.پرسيد كه هنوز هم كار ميكنم.بعد هم گفت هميشه از كارهايم خوشش مي آمده.ياد آن زمانها هم كرديم.دوست داشت بداند طي اين سالها چه كارهايي چاپ كرده ام يا ميخواهم چاپ كنم.گفت كه دورادور از وضعيتم خبر داشته.
نيوشا كه با سيني چاي آمد حرفهامان سردتر شد.شايد به خاطر حضور سايه اش بر آستان در بود.بدون حركتي در چهره.
سر صحبت را خودش دوباره باز كرد.ميخواست ببيند ميشود براي خواهرش كاري كرد.طرفش معتاد بوده و حالا براي اينكه مهريه ندهد درآورده بود كه زن تمكين نميكند.حتا گفته بود ميتواند مدارك فسق و فجورش را هم به دادگاه تقديم كند.
وقتي رفت نيوشا بغ كرد يك گوشه.ميدانم اين وقتها نميخواهد نگاهمان به هم بخورد.ميروم كنارش مينشينم.بالاخره صدايش درمي آيد كه از آن موقع هم را ميخواستيد؟همين طوري پراندم چطور مگه؟ميگويد آن طور كه او نشسته بود هركس ديگر هم بود همين فكر را ميكرد.
شب از روي دامن دستم را انداختم رو گوشه ي شورتش باهاش بازي كردن.از اين كار خوشش مي آيد.
روزهاي بعد هم مستانه آمد.بار دوم پس فرداي دفعه ي اول.شيريني هم گرفته بود.با همان خنده ي روز اول.با نيوشا روبوسي كرد.گفت كه ترجيح ميدهد در اتاق كارم حرف بزند.اول با نيوشا درباره ي آن سالها حرف زد.بحث ها و داستانهايي كه ميخواندم.ميخواست بداند الان روي چي كار ميكنم.بخشهاي نوشته شده ي پرنده هاي صورتي ي جسيكا را گرفت تا ببرد بخواند.
نيوشا سرسنگين گفت:خوب بود با شوهرتون تشريف مي آوردين.
دلخور شد.نيوشا هم كه ديد بيشتر با هم حرف داريم از اتاق بيرون رفت.شايد به عنوان اعتراض.اشاره كردم كه ناراحت نباشد.خودم هم نميدانستم طرف كي هستم.يا طرف كي بايد باشم.زيرلب با خنده ي تلخ گفت با پدرم مي آمدم.

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

ما سه نفر بوديم كه سه تا صورتك داشتيم.
من وقتي خانم بازي ميكردم صورتك كيومرث را ميزدم.كيومرث وقتي ميرفت عرق بگيرد صورتك برزو را ميزد و برزو هم وقتي ميرفت دنبال سيگاري صورتك مرا ميگرفت.
يك روز كيومرث را نرسيده به خانه گرفتند.انگار از داروخانه افتاده بودند دنبالش يعني داروخانه تحت نظر يوده شايد هم فروشنده علامت داده بود.بعد هم ريختند تو.من آن روز دختر سوار نكرده بودم برزو هم تا مامورها را ميبيند چيزي كه گرفته بود را پرت ميكند توي جوب.هر سه مان را بردند كلانتري.از هفت بعداز ظهر گفتند چنباتمه بزنيد.تا نه صبح كه بردند پيش افسر نگهبان و بعد دادگاه.به خاطر شرب خمر و شهره به فساد 80 تا بريدند.كيومرث خب در آن لحظه برزو بود.برزو هم شده بود من و من جاي كيومرث بودم.پس هر سه تاييمان هم كيومرث بوديم هم نبوديم.هم خودمان بوديم هم نه.پس حد و تعزير براي همه مان ميشد و نميشد. اما برزو صورتكش را كنار زد.بعد هم گفت مال من بوده.گفت اشتباه كرده.غلط كرده......بخشيده شد.كيومرث يا من حالا يادم نيست ولي يكي مان ميگويد خودش ما را فروخت.
سر ظهر من و كيو را پشت يك لندكروز انداختند و بردند تو محل.دو سه دوري چرخيدند و از بلندگو گفتند.بعد آوردنمان بيرون.اول كيومرث را.هشتاد تا خورد.بعد نوبت من شد. مجري سر هر زدن مكث ميكرد و زير لب صلوات ميفرستاد.دوباره هم بردنمان پاسگاه.دو سه ساعته آزادمان كردند.
حالا باز هستيم.عرق از يك جاي ديگر ميگيريم.مطمئن تر است.دختر است.من سوارش كردم و حرف كه افتاد گفت داروخانه كار ميكند.
برنامه اي اگر بشود برزو را هم راه ميدهيم.برايش پيمانه مي آوريم و پر ميكنيم.و وقتي دست ميگيرد ميگوييم به سلامتي.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱

چند سالي ميشود كه كامبيز خانه اش را ميكده كرده.
آنهايي كه ميدانند شناسند.خودمانيم.كه رفت و آمد ميكنيم.همان فاز يك است.
يك سري از رفقايش كه من آنها را نميشناسم يعني آشناييمان مربوط به دفعاتي است كه آنجا هم را ديديم كامبيز را جودا صدا ميكنند.
كامبيز را ولي خيلي وقت است كه ميشناسم.از خودمان است.هم خانه است.حالا همخون اگر نباشد.
اصلا همه ي كسانيكه آنجا ميبينيم همينطوري هستند.حتا آنها كه فقط با دوستانشان مي آيند و لب نميزنند.
يك بار تصميم گرفتيم كه نماز بخوانيم.همه با هم.اولش هم قرار شد وضو از آن تلخ و تيز بگيريم ولي ديديم خيليش زمين ميريزد.اسراف است.
به صف شديم.كي يادم نيست نفر اول ايستاد.من بالاخره فرصت پيدا كردم كه سراغ آرتينا بروم.كنارش ايستادم.لبخند زد.حالت چشمها و رنگ صورت گفت كه پريود بود.
صف اول خم شد.بعد دومي......تا به رديف آخر رسيد.اولي تا به ركوع دوم برسد صف دوم هم بهش رسيد و بعد ديگر صفوف كه هم صف شده بوديم و هم صدا و به سلامتي اگر سلام را مي انديشيديم يا فدا صيحه ي الله اكبرمان سنگ را هم از جا ميكند.