دون ژوان من 1
گاهي اوقات آدم دلش ميخواهد كسي را داشته باشد كه به او تكيه كند.اگر برادر بزرگ تر داشته باشد خب ميشود.آن هم در محل ما كه انتقام داداش كوچك را برق قمه ي داداش بزرگتر ميگيرد.اگر كم آوردن باشد اسم اوست كه پشت حريف را بلرزاند.
گذشته ها گذشته.ميگويند نبايد افسوس روز رفته را خورد.ولي خودش به ياد آدم مي آيد.حالا هرچند سال پيش كه ميخواهد باشد.تازه مگر در نهايت چند سال ميشود؟بيست....سي.....پنجاه.....صد سال.اين ها كه چيزي نيست.حافظه ي آدميزاد بايد بيشتر از اينها جا داشته باشد.شايد ده برابر....نه صد برابر.....بيشتر.....همين جوري است ديگر.حالا اصلا بگيريم همش اراجيف باشد.
نيوشا كه اين طوري ميگويد.ديشب نشسته بود روبه روي تلويزيون.از شكاف بين در و ديوار داشتم نگاهش ميكردم.اين مواقع كه كنارم نيست بيشتر احساس ميكنم از هم دوريم.
اوايل خيلي اصرار داشت بيايد اتاق كارم نوشته هايم را مرتب كند.بعضي وقتها چك نويسها را ميخواند و نظر ميداد.خيلي دوست داشت بداند پايان داستانهاي نيمه كاره چه ميشود.
نميدانم چرا احساس ميكردم كارش بيشتر جنبه ي ظاهرسازي دارد.براي همين تمايل چنداني براي بحث كردن باهاش نداشتم.حالا ميگويد:خرت و پرتهاي روي ميزت رو جمع كن.اصرار دارد كاغذهايم را آت و آشغال بخواند.كاغذ پاره بخواند.
خب بخواند.جلوي مستانه هم اول همين رفتار را كرد.زن دكتر.آمده بود كه به حساب راهنمايي براي حضانت بچه و چگونگي ي حق طلاق زن دراين موارد خاص بخواهد.من حقوق خواندم.شايد قبلا هم گفته باشم.
براي خواهرش ميخواست.خود دكتر فرستاده بود بيايد.نيوشا آمد كه يك خانمي دم در كارت دارد.
15-16 سالي ميشود كه هم را ميشناسيم.از اعضاي ثابت جلساتمان بود.از همان مهمانيهاي دوره اي.دكتر هم مي آمد.شعر ميخوانديم و داستان بعد هم نقد و حرفهاي ديگر كه بيشتر كشيده ميشد به عالم سياست.كه فلان جاي سيستم سوسياليستي بايد اصلاح شود.بهمان جاي سيستم ما بايد سوسياليستي شود.موهايش را شلال ميكرد روي شانه .رنگ هم ميگذاشت.بلوند روشن.نوخطهاي گروه زياد سراغش ميرفتند.از شماره تلفن گرفته تا شوخي هايي كه فقط دخترها خوششان مي آيد.خودش هم اهل صحبت بود و راحت گرم ميگرفت.تا يك روز با دكتر آمدند و گفتند ازدواج كرده اند.دكتر 25 سالي از ما بزرگتر بود.فرانسه درس خوانده بود.فلسفه.
آن سالها براي مجلات مقاله مينوشتم يا يك وقتهايي داستانك چيزي.خود مستانه ميخواند.چند باري با هم بحث كرديم.خصوصي.گفتم كه اهل صحبت بود.تا سر مسايل آن سالها ممنوع القلم كه نه سانسورالقلم شدم.بعد هم چند ماه بازداشت.
موهايش را هنوز هم از همان رنگ ميگذاشت.صورتش جاافتاده بود.لبهاي نازك همان بود ولي حالت گونه پرتر و برآمده شده بود و شايد هم جذاب تر.چون خنده اش با آن رديف سپيد دندانها بهش مي آمد.
راهنماييش كردم به اتاق كارم.از ديدن كاغذهايم ذوق زده شده بود.پرسيد كه هنوز هم كار ميكنم.بعد هم گفت هميشه از كارهايم خوشش مي آمده.ياد آن زمانها هم كرديم.دوست داشت بداند طي اين سالها چه كارهايي چاپ كرده ام يا ميخواهم چاپ كنم.گفت كه دورادور از وضعيتم خبر داشته.
نيوشا كه با سيني چاي آمد حرفهامان سردتر شد.شايد به خاطر حضور سايه اش بر آستان در بود.بدون حركتي در چهره.
سر صحبت را خودش دوباره باز كرد.ميخواست ببيند ميشود براي خواهرش كاري كرد.طرفش معتاد بوده و حالا براي اينكه مهريه ندهد درآورده بود كه زن تمكين نميكند.حتا گفته بود ميتواند مدارك فسق و فجورش را هم به دادگاه تقديم كند.
وقتي رفت نيوشا بغ كرد يك گوشه.ميدانم اين وقتها نميخواهد نگاهمان به هم بخورد.ميروم كنارش مينشينم.بالاخره صدايش درمي آيد كه از آن موقع هم را ميخواستيد؟همين طوري پراندم چطور مگه؟ميگويد آن طور كه او نشسته بود هركس ديگر هم بود همين فكر را ميكرد.
شب از روي دامن دستم را انداختم رو گوشه ي شورتش باهاش بازي كردن.از اين كار خوشش مي آيد.
روزهاي بعد هم مستانه آمد.بار دوم پس فرداي دفعه ي اول.شيريني هم گرفته بود.با همان خنده ي روز اول.با نيوشا روبوسي كرد.گفت كه ترجيح ميدهد در اتاق كارم حرف بزند.اول با نيوشا درباره ي آن سالها حرف زد.بحث ها و داستانهايي كه ميخواندم.ميخواست بداند الان روي چي كار ميكنم.بخشهاي نوشته شده ي پرنده هاي صورتي ي جسيكا را گرفت تا ببرد بخواند.
نيوشا سرسنگين گفت:خوب بود با شوهرتون تشريف مي آوردين.
دلخور شد.نيوشا هم كه ديد بيشتر با هم حرف داريم از اتاق بيرون رفت.شايد به عنوان اعتراض.اشاره كردم كه ناراحت نباشد.خودم هم نميدانستم طرف كي هستم.يا طرف كي بايد باشم.زيرلب با خنده ي تلخ گفت با پدرم مي آمدم.