جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

دون ژوان من 2


چند روز بعد راه گرفتم بروم خانه شان.خانه ي دكتر.مستانه كه نبود.يك مستخدمه ي پير راهنمايي كرد بروم داخل.دكتر تو هال بود.پيپش را هم گرفته بود دستش.حرفها و تعارفات اوليه را كه كرديم برگشت:عروسكم گفته بود پيدات كرده.باور نميكردم ايران مانده باشي.
گفتم:شما چطور؟چطور شد مانديد؟به خاطر مستانه؟گفت نه او زور ميكند كه برويم.
اصرار داشت براي ناهار بمانم.زنگ زد از بيرون بياورند.گفت پيرزن(مستخدمه) فقط مي آيد براي نظافت. فرستادش از زيرزمين شراب بياورد.با خنده پرسيدم هنوز ميگذاريد.گفت دلخوشي است.دلخوشي ي اول شهريور.وگرنه ويسكي هم هست.بچه ها مي آورند.
بچه هاي زن اولش را ميگفت.و گفت تا چند سال پيش مي آمدند حالا ديگر نه. فقط زنگ ميزنند دعوتش ميكنند.
از سرشب رفته بود كه رسيدم خانه.نيوشا بيشتر بدبين شده بود.به خصوص كه گفتم شام نميخورم.پاپيچ شده بود كه از كي تا حالا تو خانه شلوار بيرون پايم ميكنم.اوايل ازدواج در خانه جين ميپوشيدم.دوست داشت اينطوري بنشانمش روي پاهام.داشتم قدم ميزدم.نشستم كنارش.
چند وقتي مستانه ديگر پيدايش نشد.تا روزي كه زنگ زد كه ميخواهد يك سر بيايد.نيوشا رفته بود اصفهان پيش پدرش.حوالي ي ساعت چهار آمد.روسري شالي سياه بزرگي انداخته بود روي سرش زير چشمش گود افتاده بود.گفت عازم سوئد است.معلوم نيست چند روزه.
پرسيدم با دكتر.
گفت تنهايي.اصرار داشت چند تا از كارهايم را ببرد ببيند ميتواند ترتيب انتشارش را بدهد.هفت هشت تايي دادم.مال چهار پنج سال اخير را.
دم در بغضش تركيد.گفت همش همين است.سعي بكنيم اتفاقي بيفتد.
روز بعد دكتر آمد.دكتر هميشه نبود.با اينكه ريشش را زده بود خستگي ي افتادگي روي گونه هايش مانده بود.بعد از چند دقيقه با درماندگي شروع كرد:اولش همديگر را دوست داشتيم.عشق.فقط همين واژه ي پيوندمان بود.مسافرت.برنامه هاي تفريحي چه ميدانم همه ي اينها بود.اصلا به چيز ديگري فكر نميكردم.حالا همه ي زندگيم را به نامش كردم كه نرود.متوجه هستيد؟ديگر التماس است.التماس تا بماند.الان خيلي وقت است كه هركاري ميخواهد ميگذارم بكند.حتا شما را هم خودم بهش معرفي كردم.موقعي كه مرديم تمام شد وقتي ميديدم با پسري يا مرد غريبه اي ميخندد اصلا عين خيالم نشد.متوجه هستيد؟من فقط ميخواهم عروسكم خوشحال و راضي باشد.
پرسيدم نگفته كي برميگرده؟
نگفته بود.گفت نتوانستم جلويش را بگيرم.تمام پول ها را برده.ماشين را هم فروخته .من ماندم و خانه و اين چند قلم اسباب.
چند روز ديگر من رفتم سراغش.روي كاناپه يله داده بود.گاهي اوقات يك جمله را به سه چهار صورت تكرار ميكرد.ازش خواستم هر وقت احساس تنهايي كرد بيايد خانه ي ما.نيامد.خبري هم ازش نبود.آخرين بار كه رفتم.يك لباده ي سياه انداخته بود روي دوشش.نشسته بود جلوي در خانه و با يك شاخه به زمين خط ميكشيد.همينطوري فقط براي اينكه حرفي زده باشم پرسيدم خبري ازش نشده.جواب با سر داد.نامفهوم اگرچه فهمي لازم نداشت.يا من نداشتم.وقتي ميخواستم بروم ناغافل پرسيد:ميداني كي بيشتر فكر ميكند؟خودش جواب داد كه:آن كه ميگذارد و ميرود.نه آن كه ميماند.چون اولي يك كار بزرگ كرده كه انديشيدن بهش زياد وقت ميگيرد براي اينكه شايد از مدتها قبل به چگونگي عملي كردنش فكر كرده.و حالا هم از يادش نميرود.ولي دومي در اصل خودش مانده در يك حالتي از سكون.
چند وقت بعد خانه و اثاثيه را فروخت و رفت شمال تو ويلاي مانده به نامش.پول را هم گذاشت بانك تا هروقت مستانه خواست برش دارد.
هشت نه ماه بعد آمد.اواخر مرداد.بدون خبر آمد دم در.يك جعبه شكلات با مغز ليكور سوغاتي آورده بود.از هر دري سخن گفتيم.نميتوانستم از دكتر حرف نزنم.ولي انگار بحث را جوري راه ميبرد كه نتوانم.سر آخر برگشت گفت:آن سالها جوان بوديم.سرمان داغ بود.اگر هم كاري كرده باشيم. همان كارها بودند.كارهايي كه جسارت جواني داشتند.نه اينكه بنشينيم منطقي يك تصميمي بگيريم و بر اساس آن رويه پيش برويم.راستش ما همه اسير بازي ي منطقي ي سن دارها شديم.
و ادامه داد به هر حال رابطه ي ميان من و دكتر تمام شده است.
بعد هم با ابروهاي در هم كشيده دست كرد توي كيفش و يك بسته بيرون آورد كه بفرماييد.كارهايتان است.باران ترتيب چاپش را داد.يك مبلغي هم به عنوان حق التاليف هست.
دم در هم گفت:آن طرف ها هم ميتوانيد كار كنيد.خيلي ها هستند.تنها نمي مانيد....دل به دريا زدم و سووال دكتر را ازش پرسيدم.انگار كه منتظر باشد بدون مكث جواب داد:خب معلوم است.آن كه مي ماند.چون آنكه رفته آنقدر مشغوليت دارد كه به گذشته فكر نكند.
سه ماه بعد هم يك دعوتنامه ي يك ماهه فرستاد.دو سه روز پس از احضاري ي نيوشا از دادگاه خانواده.قرار براي هفته ي ديگر بود كه نبودم تا بروم.
حالا هم كه برگشتم حكمي به در خانه نيامده.فكر هم نميكنم بيايد.چون كسي فكر ميكند كه نباشد و در عين حال باشد.تا هم موضوعي براي فكر كردن داشته باشد و هم مجالي براي آن.مجالي به اندازه ي سالهاي گذشته كه رديف بر سكوي اول كوچه مينشستيم.آن وقت زيباترين دختر محل با كش و قوس تعمدي به كپلهايش با گامهاي آرام از جلومان رد شود.و همه به فكر پسر خوشبختي باشند كه بالاخره باهاش رفيق خواهد شد.حالا ميخواهد مستانه باشد يا نيوشا كه حالا ديگر نيستند.پسرهايي كه سرش شاخ و شانه ميكشند تا كي ميدان را خالي كند.حتا بگيريم ضعيف تر روياي داداش بزرگ نداشته اش را هم وارد معركه كند.يا ديگري اصلا خود دكتر باشد.