چند سالي ميشود كه كامبيز خانه اش را ميكده كرده.
آنهايي كه ميدانند شناسند.خودمانيم.كه رفت و آمد ميكنيم.همان فاز يك است.
يك سري از رفقايش كه من آنها را نميشناسم يعني آشناييمان مربوط به دفعاتي است كه آنجا هم را ديديم كامبيز را جودا صدا ميكنند.
كامبيز را ولي خيلي وقت است كه ميشناسم.از خودمان است.هم خانه است.حالا همخون اگر نباشد.
اصلا همه ي كسانيكه آنجا ميبينيم همينطوري هستند.حتا آنها كه فقط با دوستانشان مي آيند و لب نميزنند.
يك بار تصميم گرفتيم كه نماز بخوانيم.همه با هم.اولش هم قرار شد وضو از آن تلخ و تيز بگيريم ولي ديديم خيليش زمين ميريزد.اسراف است.
به صف شديم.كي يادم نيست نفر اول ايستاد.من بالاخره فرصت پيدا كردم كه سراغ آرتينا بروم.كنارش ايستادم.لبخند زد.حالت چشمها و رنگ صورت گفت كه پريود بود.
صف اول خم شد.بعد دومي......تا به رديف آخر رسيد.اولي تا به ركوع دوم برسد صف دوم هم بهش رسيد و بعد ديگر صفوف كه هم صف شده بوديم و هم صدا و به سلامتي اگر سلام را مي انديشيديم يا فدا صيحه ي الله اكبرمان سنگ را هم از جا ميكند.