یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۱

تمامي ندارد انگار مراثي ي چشمانت اي باران زندگي!
رنگين كمان؛ پلي ست.
سيل؛
فاصله ي دو نگاه را گريسته است.
و شب سراپرده اي يكي
تا چشم نهاده باشد و رازهاي ممنوع را
زندگي كند.

اين جا هنوز باران مي آيد
و من عشق غريبه اي را ميشناختم
كه خطوط برآمده ي سينه بندش
در لابه لاي شب راه ميرفت.