دليلي نداشت مراسم ازدواج ما با بقيه فرق كند.بدون اينكه در موردش فكر قبلي كرده باشيم بك روز پا ميشديم دوتايي ميرفتيم محضر و عقد ميكرديم.حالا چند تا از بزرگان فاميل را هم ميگفتيم بيايند تا بهمان نگويند بچه سرخود.
پريسا را از دم خيابان پيدا كردم.ميگويم پيدا كردم چون ديگر اطمينان دارم همه ي ماجراي آن شب يك لطف بزرگ از طرف خدا بود.شايد از اين طريق خدا ميخواست بي حساب شويم.گاهي اوقات فكر ميكنم اگر آن لحظه من از آن خيابان رد نميشدم.يا چه ميدانم ترمز ميزدم تا از دكه اي سيگار بگيرم آن وقت چه ميشد؟شايد او را .......نه فكر كردنش هم سخت است.ترجيح ميدهم به اين افكار مسموم توجه نكنم.
كيفيت آشناييمان هم زياد مهم نيست.يك آن فكر كردم براي اتو ايستاده.ولي وانايستاده بود.وقتي با ترديد در ماشين را باز كرد فهميدم.از ده بيست متر جلوتر نگاهمان به طرز اظطراب آميزي در هم گره خورده بود.من از نگاه همه كس مضطرب نميشوم.ترمز هم كه زدم تازه از پنجره نگاه ميكرد.يا گوش ميكرد كه چه ميگويم.
اينكاره نبود.اين را هم وقتي فهميدم كه براي بار دوم دستم را گذاشتم روي پايش.
براي همين كار آن شبمان ختم شد به شماره اي كه من دادم.شايد اميد نداشتم زنگ بزند.چون دلشوره داشتم.فقط آدمهايي كه نتيجه ي كار برايشان مهم است دچار دلشوره ميشوند.
دو سه روز بعد شد اولين قرارمان.بعد هم تولد دوستش كه مرا دعوت كرد.آنجا فهميدم آنطوري هم بچه مثبت نيست.چند قرار مشترك با دوستانمان هم گذاشتيم و چند شب بعد قرار ازدواجمان را گذاشتيم.خواهرش هم عروس بود.چند ماه پيش.تنها شبي كه همش با هم رقصيديم...
تا شد تولد من.صد در صد بيشتر مهمانان رفقاي خودم بودم كه براي بار اول ميديدشان. و بعد دوستان مشترك.
ياران غار كه معلوم بود چه مي آورند.سعيد كنياك آورده بود.آن هم 5 بطر.كادو پيچ هم نكرده بود فقط يك ربان صورتي انداخته بود گردن همشان.نازنين ويسكي آورده بود.اسكاچ.افشين هم ويسكي و اسكاچ.راحله و امير با هم يك دست گيلاس گرفته بودند و عسل-از كي آتش صميميتنان كمتر شد؟-يك قرابه ي قديمي از شيشه گرهاي زمان قاجار.با شكم گنده و گلوي تنگ و دراز و سر خم شده به طرف پايين.روي بدنش هم مجلس كشيده بودند.از همان مينياتورهاي هميشه. زن روي اسب نشسته و سرش را ازعقب پايين انداخته تا يك قطره از آن تلخ وش از صراحي ي كه در دستش است به حلقش بچكد و عاشق كه شانه زير اسب گذاشته تا اسب و معشوق را يك جا به خانه برد.
همان شب به بچه ها گفتيم كه چه تصميمي داريم.مهران همانطور كه پيمانه اش را خالي ميكرد گفت پريسا رضا بده اين پسرك تو خونه اي كه مثل خونه ي خودشه به خواست دلش برسه.
خنديد و دندانهاي سفيدش برق زد.
صبح فردا كه تلفني حرف زديم پرسيد كه چي دوست دارم.يا دوست دارم چي داشته باشم.بعدش هم با حرارت گفت كه موافق است تو ميكده عقد كنيم.
پس فرداش با كامبيز صحبت كردم.موافق بود و گفت جز كنياك و شامپاين بقيه ي چيزها مهمانش هستيم.ادامه هم داد كه خودش همه جا را تميز و مرتب و آماده ميكند.
روز موعود قبل از هر چيز نوشيديم اول خودمان.من و پريسا و از دست هم. و بعد بقيه .بچه ها و حتما به سلامتي ي ما .گفتند جودا خطبه را بخواند. البته چيزي هم نبود.از بر گفت: عروس خانم با مهريه ي سه خمره شراب هشت ساله و سند يك باغ انگور در تاكستان وكيلم؟جواب داد با الگو گرفتن از زندگي ي ....كمي مكث كرد و بعد گفت با الگو قرار دادن زندگي خودم بله.
آن وقت از من پرسيد.پريسا اصرار داشت يك چيزي هم او مهر من كند.كامبيز خواند با مهريه ي معلوم آلبوم كامل آثار سوفيا لورن وكيلم؟
عجب چيزي گذاشته بود با اين حساب از بينشان بايد يكي را انتخاب ميكردم.گفتم:با الگو گرفتن از زندگي حضرت خيام بله.