ناصر جان سلام!
اميدوارم حالت خوب باشد.
نميدانم راجع به اتفاقاتي كه اينجا افتاده چه شنيدي كه آن طور اظهارنظر كردي.ببين آن جور كه تو فكر ميكني يا برايت تعريف كرده اند يا چه ميدانم تو برداشت كرده اي نيست.اصلا از اول ماجرا برايت تعريف ميكنم.
چند ماه پيش بعد از ظهري تو ده چو افتاد اردلان پسر كدخدا فوت كرده.مردم دسته دسته جمع شدند بروند دم خانه اش.ماشين بهش زده بود.
خودت كه يادت هست.اينجا فقط نصرت ماشين دارد.كدخدا هم بدون هيچ مدركي بند كرده بود كه از روي زمين برش ميدارد.حالا نصرت بنده خدا از ديشبش رفته بود شهر براي دوا دكتر زنش.يادت كه هست چقدر نذر و نياز كردند تا بچه دار شود.
از طرفي آدم ميديد او هم حق دارد.از اين جاده سالي به دوازده ماه ماشين رد نميشود.حالا ماشينهاي ديگري هم هست كه گذري رد شوند ولي اگر بگوييم نصرت جاده را خريده بي راه نگفتيم.
كدخدا يك شاهد هم پيدا كرده بود.عبدالله ظاهرا آن شب تو مزرعه ي يوسف با جمعه(مترسك مزرعه)حرف ميزده.ازش پرسيده بود او هم گفته بود كه خود نصرت بوده.شايد حرف تو دهانش گذاشته.عبدالله ناقص العقل است به گرسنه و تشنه بودنش هم بايد شك كرد.
پيري هم كه اين حرفها را شنيد شيون راه انداخت كه به حق پنج تن راه نفس دروغگو بند بياد.
روز خاك سپاري ؛جماعت عبدالله را ديدند كه دور و ور مردم ميگشت و يك صدايي مثل گريه زاري از خودش در مي آورد.تا ناغافل ميگذارد ميرود.و فردا يوسف كنار جمعه پيدايش ميكند كه چشمهايش مات يك جا خيره مانده و خون كدري هم روي لبانش دلمه بسته بوده.ميبرندش دكتر بخش علت مرگش خفگي اعلام ميشود.يكي از دكتر پرسيده بود يعني نفسش بالا نيامده؟
پيري را كه همه ميدانستند بدون عصا تا قضاي حاجت هم نميرود ولي مردم جمع شده بودند كه به برادرهاي نصرت گفته بروند آن بلا را سر عبدالله بياورند.گفتند كه دكتر گفته عبدالله نفسش بالا نيامده....پيري هم چشمهايش را بست و نفرين كرد كه به حق ابوالفضل از دو دست چلاق بشه هر كي تخم اين حرف رو تو دهن مردم كاشته........خب همه هم شنيدند.
سر شب هم باز شنيدند اگر نديدند كه زن عنايت همان كه آن حرف را به دكتر زده بود جيغ زنان با سرباز از خانه زد بيرون كه كمك بياورد.سرراه به چند تا از اهالي ميرسد و ميبردشان خانه.عنايت با انگشتهاي بي حركت و خشك شده افتاده بود توي زيرزمين و خون از سرش ريخته بود روي كف.اين ها هم بلندش ميكنند مي آورند بالا.سرش يك زخم سطحي بوده.خودشان ميبندند.ولي دستهايش لمس و بيحركت مانده بود و انگشتهايش به حالت كج و معوج خشك شده بودند.
فردا صبح زن عنايت ميرود دم خانه ي نصرت.نصرت كه هنوز برنگشته بود.رو به پيري و پسرهاش كه شما بوديد.
شايد ماجراي عبدالله مشكوك باشد ولي آخر عنايت تو زيرزمين خانه اش سر كوزه ي ترشي-بعدا زنش گفت كه رفته بوده ترشي بياورد.-
خود عنايت حرفي نزد.فقط مات و مبهوت به ديوار روبه روش زل زده بود.
اين شد كه گفتند شايد از نفس پيري است.نفسش نحس است.اما ماتحت نصف بچه هاي اين جا را او شسته.خيلي ها را هم شير داده.خيلي ها اين چيزها را گفتند.نمونه اش ننه ي كمال كه سر آخر گفت حالا گيريم يكي بيايد نفرينش كند كه از شكم عروست گرگ بيرون بيايد.آخه به حرف گربه سياه كه...
پس فردا نصرت و زنش برگشتند ده.چند روز بعد هم شكم زن آمد جلو.ده روز ديگر هم دردش گرفت.تا نصرت برود قابله بياورد پيري و بقيه ي زنها دست به كار ميشوند.بچه مرده به دنيا آمد.ولي راستش همش اين نبود.بچه پوست سياه داشت كه پر از مو بود.گوشهايش هم كمي از جاي معمولش بالاتر بودند با سر تيزتر و حالت كشيده تر.بيني هم رو به جلو با سر گرد.
من ميدانم بارداري ي گرگ حدود چهار ماه است.تازه ميگفتند زن ويار نكرده يا مثلا حالش بهم بخورد.فقط شبهاي آخر وقت خواب پنبه ميگذاشته توي گوشش.ميگفته صداي باد مي آيد.صبح ها هم با نصرت دعوا ميكرده كه چرا شب بالاي سرش راه ميرود.
از نيمه هاي شب گذشته؛نصرت خودش را دار زد.مردم ديده بودند چيزي مثل سايه از درخت تاب ميخورد.نصرت بچه ي دهات است.اهل اين كارها نيست.پدرش كه مرد هنوز پشت لبش سبز نشده بود از آن موقع او خرج پيري و برادرهايش را ميدهد.حالا يك چنين كاري...چيز عجيب ديگر اينجاست كه هيچ اثري از تقلا كردن روي گردنش پيدا نشد.ميداني همه ي آنها كه خودكشي ميكنند لحظه ي آخر پشيمان ميشوند.منظورم دقيقا دم آخر است.چيز ديگري هم هست.چند وقت بعد عنايت شب خودش را به زحمت رسانده به رختخواب زنش.حالا شايد هوايش را كرده بود.ولي در گوشش گفته آن شب يك صداهايي شنيده.اول طنين گامهاي راه رفتن يكي كه تندتر ميشده و آن وقت صداي زوزه مانندي.انگار باد از لاي شكاف باز دريچه اي به داخل بيايد يا تنش را به فضاي باز يك جاده ي باز ميكشيده است.ميگفتند عبدالله را هم كه پيدا كردند دستهايش را گذاشته بوده روي جفت گوشهايش.
حالا نميدانم از اين اتفاقات چه نتيجه اي ميگيري.ولي نظر مرا اگر بخواهي ميگويم يك خبرهايي هست.آخر ديشب يك دفعه از خواب پريدم.ولي يك دفعه ي يك دفعه هم نبود. باد از گوشه ي پنجره ميزد تو و صدا ميكرد.چه ميدانم شايد همان موقع سگهاي دهكده صداي پاي كسي را شنيدند كه سر و صداشان بلند شده بود.شايد هم اگر جهت باد به طرف شهر برگردد.اين بار تو هم صدايش را بشنوي.