چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱

مرثيه ي زمين


كوه:به التماس سترگت
لمحه اي درنگ نتوانم كرد
تا هرم راي تو جابه جاييم را رقيب تا بن دندان مسلح طوفان و زلزلست.

آسمان:من نگويمت كه بارت دادم.
كه بر وظيفه فخري نيست.
تو مسافراني ساختي كه رموز بخشايشگريم را بشناسند.

شب:هيچ گاه به كردار تو غريبه نبوده ام.
و تو فاصله ها را آن قدر به بازويت نزديك كردي كه احساس شبانه ديگر نيازت نبود.

ماهتاب:من رخشان بودم.
به روشنگري محسودم كردي.
مبرا بودم
دوشيزگيم را به حرمت مهري سربسته مسخر نمودي.
و من هيچ وقت نگريستم كه تو اختيار مرثيه ات را نوحه ساختي.

زمين:آه از چه داد دهم.
پناهت ندادم.كه دربرگرفتن تو خداچه؛خود سليقه ايست.
نگويمت عميقم كردي.
كه سينه ام را عفيفانه به شيرخواري ي تو طفل!رگ كردم.
باليده كامدي؛
خودم در بدايه شيفتگي را در تو كودك خويش به اميد پذيرشت نگريستم.
و تو بعد از صبوح كاميابيت بسترم را ترك نكردي مگر آن دم كه پستانكانم را به پاداشت گناهم گزيدي.
در اندامم خلل انداختي.
كشيدي و ساختي.
باز گويي كه زهر تو ترياك است و قهر تو هلاك.
ليك:هنوز كسي هيچ ذره اي
بر اين خاك فريب خورده
و در مجالست من
خودرو و خسته وش
تنها نيست.
نبوده است.