ابرها
آسمان ابر و زائران هميشه بر فرودست ترش
بيابان سراب؛كه مرواريدهاي زنجير به دستور حركت بر صحن آن ميدرخشند.
شما عازم قرارگاه تبعيديد
از شمال سبز تا جنوب دور
چه كسي شما را نگاهباني ميكند؟سرنوشت يا اراده ي آهنينتان؟
جسارت بر ملا شدن راز يا راز برملا شدن جسارتتان؟
خشم يا خوشحالي؟
يا انگ خبط و خيانت باعث رنج كشيدن شما شده است؟
يا از تهمت زهرآلود تيغ رفيقانتان ميگريزيد؟
نه!شما از كشتزارهاي بي حاصل دشت ها دلگيريد
از لاله هاي خشك و اشكهاي سترون
كه از هفت دولت عشق و احساس و درد آزاديد
هميشه سرد هميشه رها
برايتان وطني مصور نيست و معنايي ندارد اين تبعيد.
یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲
شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱
به فكر شاپرك باش اي گل سرخ عاشق
اوايل سال بود كه متوجه چيز عجيبي در رابطه ي خودم با ندا شدم.مدت زيادي بود كه به هم هيچ علاقه اي نداشتيم و تنها به يك دليل واهي به دوستيمان ادامه مي داديم.ضمن اينكه بارها از پسرهايي كه باهاشان بيرون رفته بود با آب و تاب برايم حرف زده بود.اين شد كه عليرغم ميل باطني ام سعي كردم براي هميشه فراموشش كنم.
تا مدتي طولاني دوري و پايان ماجراي چند ساله مان برايم سخت و سنگين بود به طوري كه جز فكر كردن به آن كار ديگري نميكردم.-كاش او آسانتر با موضوع كنار آمده باشد-.اين شد كه با شرايطي بد به پيشباز امتحانات فينال رفتم كه با توجه به درس نخواندن در طول سال افتادنم از چند درس اجتناب ناپذير مينمود.از دو درسي كه افتادم و يكي كه حذف كردم ديناميك از همه بدتر بود چون از انتخاب شش واحد ترم بعد بازمي ماندم.از طرفي براي تابستان قرار ديگري گذاشته بودم.از چند ماه قبل فكر تاسيس يك شركت كامپيوتري با يكي از دوستان باعث شد واحد تابستاني برداشتن را فراموش كنم.شركت را در يك پاساژ تجاري باز كرديم.سفارش سيستم خيلي كم بود كه با توجه به نوع پاساژ كه بافتي گوناگون داشت انتظاري هم نبود ولي با توجه به خدماتي كه ارايه ميكرديم شروع نسبتا خوبي داشتيم.تا آن اتفاق پيش آمد.يك تعطيلي سه روزه كه پاساژ در آن مدت نيمه تعطيل بود؛دزد به مغازه ي ما و صوتي و تصويري بغلي زد.شكايت ما و همسايه هم از نگهبان و عوامل ديگر به جايي نرسيد.معلوم بود قفل هر دو مغازه در نهايت فرصت شكسته بود.
با به سرقت رفتن چهار دستگاه كامپيوتر پرينترها اسكنرها و رايتر با بحراني مواجه شديم كه باعث شد همانجا به كار خاتمه دهيم.
روزهاي آتي خستگي و سرشكستگي بود كه تا پيدا كردن يك كار مناسب اوقاتم را با نوشيدن و رابطه با زنان عموما كنار خيابان ميگذراندم.پس از اتفاقاتي كه افتاده بود دوستيهايم را با ديگران به شدت كم كرده بودم و جز موارد تفريحي خاص سراغشان را نميگرفتم.تا نشانه هاي آن بيماري پيدا شد.اول خارش و بعد جوشهاي قرمزرنگ كه با درد همراه بود.مراحل نخستين درمان سوزاك از ادامه اش كه بيشتر حالت پرهيز دارد بسيار سخت تر است.براي همين حدود ده روز در بيمارستان بستري شدم.در آن ايام بود كه به نياز شديد بدنم به عرق مشكوك شدم.بي قراري و رفتارهاي عصبي از آغاز الكليستي خبر ميداد براي همين بدون اين كه كسي متوجه شود تصميم به دوري موقتي از آن گرفتم.
پس از ترخيص مدتي در آموزشگاه يكي از دوستانم به تدرسي كامپيوتر پرداختم كه به دليل وجود شاگردان زياد دختر و مشكلي كه براي پيش آمده بود و زمان استراحت طولاني ميطلبيد استعفا دادم و با شراكت يك نفر توليدي راه انداختيم.كه اگرچه كارمان به سمت سوددهي حركت ميكرد مردك پولها را برداشت و فرار كرد.من هم ماشينم را فروختم و قرضها را دادم و چك ها را وصول كردم. به هر حال از زندان رفتن بهتر بود.
چند وقت پيش با باقي مانده ي پول يك ماشين ارزانتر خريدم.دو سه روز قبل هم رفتم وسايل لازم براي آب جو گذاشتن تهيه كردم تا براي عيد داشته باشم.
حالا هم سال ديگر تمام شده و من كاري نكرده ام تا نگران شكست ديگري باشم و فردا ادامه خواهد داشت.
اوايل سال بود كه متوجه چيز عجيبي در رابطه ي خودم با ندا شدم.مدت زيادي بود كه به هم هيچ علاقه اي نداشتيم و تنها به يك دليل واهي به دوستيمان ادامه مي داديم.ضمن اينكه بارها از پسرهايي كه باهاشان بيرون رفته بود با آب و تاب برايم حرف زده بود.اين شد كه عليرغم ميل باطني ام سعي كردم براي هميشه فراموشش كنم.
تا مدتي طولاني دوري و پايان ماجراي چند ساله مان برايم سخت و سنگين بود به طوري كه جز فكر كردن به آن كار ديگري نميكردم.-كاش او آسانتر با موضوع كنار آمده باشد-.اين شد كه با شرايطي بد به پيشباز امتحانات فينال رفتم كه با توجه به درس نخواندن در طول سال افتادنم از چند درس اجتناب ناپذير مينمود.از دو درسي كه افتادم و يكي كه حذف كردم ديناميك از همه بدتر بود چون از انتخاب شش واحد ترم بعد بازمي ماندم.از طرفي براي تابستان قرار ديگري گذاشته بودم.از چند ماه قبل فكر تاسيس يك شركت كامپيوتري با يكي از دوستان باعث شد واحد تابستاني برداشتن را فراموش كنم.شركت را در يك پاساژ تجاري باز كرديم.سفارش سيستم خيلي كم بود كه با توجه به نوع پاساژ كه بافتي گوناگون داشت انتظاري هم نبود ولي با توجه به خدماتي كه ارايه ميكرديم شروع نسبتا خوبي داشتيم.تا آن اتفاق پيش آمد.يك تعطيلي سه روزه كه پاساژ در آن مدت نيمه تعطيل بود؛دزد به مغازه ي ما و صوتي و تصويري بغلي زد.شكايت ما و همسايه هم از نگهبان و عوامل ديگر به جايي نرسيد.معلوم بود قفل هر دو مغازه در نهايت فرصت شكسته بود.
با به سرقت رفتن چهار دستگاه كامپيوتر پرينترها اسكنرها و رايتر با بحراني مواجه شديم كه باعث شد همانجا به كار خاتمه دهيم.
روزهاي آتي خستگي و سرشكستگي بود كه تا پيدا كردن يك كار مناسب اوقاتم را با نوشيدن و رابطه با زنان عموما كنار خيابان ميگذراندم.پس از اتفاقاتي كه افتاده بود دوستيهايم را با ديگران به شدت كم كرده بودم و جز موارد تفريحي خاص سراغشان را نميگرفتم.تا نشانه هاي آن بيماري پيدا شد.اول خارش و بعد جوشهاي قرمزرنگ كه با درد همراه بود.مراحل نخستين درمان سوزاك از ادامه اش كه بيشتر حالت پرهيز دارد بسيار سخت تر است.براي همين حدود ده روز در بيمارستان بستري شدم.در آن ايام بود كه به نياز شديد بدنم به عرق مشكوك شدم.بي قراري و رفتارهاي عصبي از آغاز الكليستي خبر ميداد براي همين بدون اين كه كسي متوجه شود تصميم به دوري موقتي از آن گرفتم.
پس از ترخيص مدتي در آموزشگاه يكي از دوستانم به تدرسي كامپيوتر پرداختم كه به دليل وجود شاگردان زياد دختر و مشكلي كه براي پيش آمده بود و زمان استراحت طولاني ميطلبيد استعفا دادم و با شراكت يك نفر توليدي راه انداختيم.كه اگرچه كارمان به سمت سوددهي حركت ميكرد مردك پولها را برداشت و فرار كرد.من هم ماشينم را فروختم و قرضها را دادم و چك ها را وصول كردم. به هر حال از زندان رفتن بهتر بود.
چند وقت پيش با باقي مانده ي پول يك ماشين ارزانتر خريدم.دو سه روز قبل هم رفتم وسايل لازم براي آب جو گذاشتن تهيه كردم تا براي عيد داشته باشم.
حالا هم سال ديگر تمام شده و من كاري نكرده ام تا نگران شكست ديگري باشم و فردا ادامه خواهد داشت.
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۱
براي ريزش موهايم رفتم دكتر.اصرار كردند.وقت هم خودشان گرفتند.براي آزمايش نميدانم چي رفته بودند كه با دكتر صحبت كردند.آمدند دم در كه بيا بالا.چاره اش يك آمپوله.نبود فقط با هم حرف زديم.
مطب يك سالن تاريك بود با دكور مكعب و مثلث هاي آبي و نارنجي.دكتر روي يكي از مكعب هاي آبي نشسته بود.با هم قدم زديم.پشت مكعب ها يك دالان عريض بود.قدم زديم.شانه به شانه.حرف ميزد.و اصرار داشت دليلش استرسهاي كودكي ست.
تا از دل تاريكي پرستار صدايش كرد كه كارش دارند.
مطب يك سالن تاريك بود با دكور مكعب و مثلث هاي آبي و نارنجي.دكتر روي يكي از مكعب هاي آبي نشسته بود.با هم قدم زديم.پشت مكعب ها يك دالان عريض بود.قدم زديم.شانه به شانه.حرف ميزد.و اصرار داشت دليلش استرسهاي كودكي ست.
تا از دل تاريكي پرستار صدايش كرد كه كارش دارند.
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۱
1
كشتي ها بادبانها برافراشته اند.
درياها در عتاب طوفان؛ آرامش را به حركت انداخته اند و سركشي آغاز نموده اند.
و من در آستان اقيانوس بي انتها سير سفري دوباره در سر دارم.
از ستاره بپرس
تنها ستاره است كه راست ميگويد و ياراي پنهان نمودن اسرار را
در خويش نميبيند.
شامگاه با اولين نسيم شفق
در آستان افق كه مينگرم
ستاره اي تواند بود از آن تو
در نظرگاهم.
و تو
در موازات دريا؛ تا ماه سركشيده كه كنجكاوي را نظر در آسمان كني
هر اختري كه بنگري
زان من است.
2
آب دريا را نميتوان جرعه كرد و آشاميد.
يا بر ماه تاب خورد و چرخيد.
يا عريان و گرسنه به بيداد سرما باليد و هيچش نلرزيد.
ناشدني ها؛ مرور كتاب نا اميدي هاست.
جرعه جرعه ي دريا را ميتوان پيمود.
يا ستاره اي شدن
برگستره ي ناتمام آسمان.
سياله ي شگفت انگيز كاينات
و اوراد عابدانه ي موجودات
و هر چه كه تو را صدا ميكند و به تو مي انديشد.
همه بخششي از نفخه ي وجود توست
و كششي از لمحه ي وجود من.
و ما نظاره ميكنيم
هم را و خويشتن را.
از ستاره بپرس
تنها ستاره است كه چون چشمها راست ميگويد و سوداي گرفتن حقايقش در سر نيست.
از ستاره بپرس
تا چاووشي ي طريقي باشدت
كه در مه صبحگاهي
كه خزندگان چشم بيداري نخواهند مالاند
در اسكله ي تازه به غوغا نشسته ي صبح
وقتي نگاه كني
به سويت بشتابم.
3
در قدرت عشق و هنر زيبايي
چه جستجو مي كني؟
كافيت نيست دستاني تورا به نوازش كردن
قلبي براي دوست داشتنت
آغوشكي تا گريه هات را به خلوتش ببري...
در حظ دوست داشتن
در جبروت بشر بودن
ترديد
مكن.
4
دستهاي تو هر بهار
در شكوفه هايي از اقاقي و رازقي شكوفه ميكند.
ودر پاييز؛ برگها و پاركها را پيغام ميدهد.تا بدان پناه بريم.
اين كوچ خويشتن است.
مگر نه اين كه تپه ها در لگدمال دوران فرسوده ميشوند.
حرارت ما نيز در ذهن سنگفرش شور جواني مي آفريند.
و درختان پير
پايان تكرار سرود جوانه هاشان را ميپذيرند.
5
با هر جنبش نبض آسمان
اورنگ فرمانهاي محرمانه
كاخها
قصرها
و امپراتورهاي بسيار
پيچيده ميشود.
روستا ها در هم ميروند
و شهرهاي نو زاده ميشود.
ما از پي هميشه نيامده ايم اي دوست!
در منظر جاودانه زيستن ؛ كاسه فقيرانه تهي ست.
نه سستي ي پراشهاي آبشار
نه خود فروختگي ي بالهاي پروانه در سرانگشتان كثيف كودكي
و نه
دارالحكومه هاي ثقيل التلفظ پايتخت
با كرسي هاي عرق كرده و بد بويشان.
آستين بالا بزن
مگر قانونهاي مبتذل ياس را در هم شكني
در اين نبرد
احساسم را با تمامي ي آنچه از منش باشد
به ياريت خواهم فرستاد.
ما شاعران كودكي ي زمانيم
وعشقهايمان
چون بال و پر زدن آب
دست نخورده است.
برخيز تا آهنگ خويش كنيم.
به بازپس گرفتن آنچه كز آنمان است.
و از ستاره ها خواهش كنيم كه ما را طريق بنمايند.
كشتي ها بادبانها برافراشته اند.
درياها در عتاب طوفان؛ آرامش را به حركت انداخته اند و سركشي آغاز نموده اند.
و من در آستان اقيانوس بي انتها سير سفري دوباره در سر دارم.
از ستاره بپرس
تنها ستاره است كه راست ميگويد و ياراي پنهان نمودن اسرار را
در خويش نميبيند.
شامگاه با اولين نسيم شفق
در آستان افق كه مينگرم
ستاره اي تواند بود از آن تو
در نظرگاهم.
و تو
در موازات دريا؛ تا ماه سركشيده كه كنجكاوي را نظر در آسمان كني
هر اختري كه بنگري
زان من است.
2
آب دريا را نميتوان جرعه كرد و آشاميد.
يا بر ماه تاب خورد و چرخيد.
يا عريان و گرسنه به بيداد سرما باليد و هيچش نلرزيد.
ناشدني ها؛ مرور كتاب نا اميدي هاست.
جرعه جرعه ي دريا را ميتوان پيمود.
يا ستاره اي شدن
برگستره ي ناتمام آسمان.
سياله ي شگفت انگيز كاينات
و اوراد عابدانه ي موجودات
و هر چه كه تو را صدا ميكند و به تو مي انديشد.
همه بخششي از نفخه ي وجود توست
و كششي از لمحه ي وجود من.
و ما نظاره ميكنيم
هم را و خويشتن را.
از ستاره بپرس
تنها ستاره است كه چون چشمها راست ميگويد و سوداي گرفتن حقايقش در سر نيست.
از ستاره بپرس
تا چاووشي ي طريقي باشدت
كه در مه صبحگاهي
كه خزندگان چشم بيداري نخواهند مالاند
در اسكله ي تازه به غوغا نشسته ي صبح
وقتي نگاه كني
به سويت بشتابم.
3
در قدرت عشق و هنر زيبايي
چه جستجو مي كني؟
كافيت نيست دستاني تورا به نوازش كردن
قلبي براي دوست داشتنت
آغوشكي تا گريه هات را به خلوتش ببري...
در حظ دوست داشتن
در جبروت بشر بودن
ترديد
مكن.
4
دستهاي تو هر بهار
در شكوفه هايي از اقاقي و رازقي شكوفه ميكند.
ودر پاييز؛ برگها و پاركها را پيغام ميدهد.تا بدان پناه بريم.
اين كوچ خويشتن است.
مگر نه اين كه تپه ها در لگدمال دوران فرسوده ميشوند.
حرارت ما نيز در ذهن سنگفرش شور جواني مي آفريند.
و درختان پير
پايان تكرار سرود جوانه هاشان را ميپذيرند.
5
با هر جنبش نبض آسمان
اورنگ فرمانهاي محرمانه
كاخها
قصرها
و امپراتورهاي بسيار
پيچيده ميشود.
روستا ها در هم ميروند
و شهرهاي نو زاده ميشود.
ما از پي هميشه نيامده ايم اي دوست!
در منظر جاودانه زيستن ؛ كاسه فقيرانه تهي ست.
نه سستي ي پراشهاي آبشار
نه خود فروختگي ي بالهاي پروانه در سرانگشتان كثيف كودكي
و نه
دارالحكومه هاي ثقيل التلفظ پايتخت
با كرسي هاي عرق كرده و بد بويشان.
آستين بالا بزن
مگر قانونهاي مبتذل ياس را در هم شكني
در اين نبرد
احساسم را با تمامي ي آنچه از منش باشد
به ياريت خواهم فرستاد.
ما شاعران كودكي ي زمانيم
وعشقهايمان
چون بال و پر زدن آب
دست نخورده است.
برخيز تا آهنگ خويش كنيم.
به بازپس گرفتن آنچه كز آنمان است.
و از ستاره ها خواهش كنيم كه ما را طريق بنمايند.
یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱
عكسي براي قاب ما
در اين فكر بوديم كه عكس چه كسي را در قاب بزرگ اتاق پذيراييمان بگذاريم.
مادر آقاجان را ميگفت.يك عكس كوچك از او گوشه ي آيينه ي كفش كني دم در گذاشته بوديم.پدر هم مادرش را گفت.با آقا بزرگ هم موافق بود.وقتي گفت كلي يادش كرد.تعريف هم كرد كه چطور در قحطي ي سال كي وقتي شيخ چي چي خان زنگنه دستور شكستن انبار گندم ثروتمندان را داد؛ مجاني نان پخت كرد.وقتي هم اعياني نان ميگرفته به فقرا كه گوشه اي ايستاده بودند علامت مي داده تا حمله كنند و جيره اش را بگيرند.از صدايش هم گفت كه نوحه ميخوانده.و سر آخر از پيريش با خانم جان.و از قولش زمزمه كرد:
مبادا كه در دهر دير ايستي.
من......اگر با من بود خدابيامرز خاله نسرين را ميگفتم.وقتي خبر را دادند باغ تخت سرباز بودم.مرخصي ام تمام شده بود.با اينكه به موقع سر پست حاضر ميشدم غذايم نصف شده بود.سيگار را هم خير سرم همان روزها كنار گذاشتم.خاله ميخواست.وقتي بهش گفتم چيزي ميپيچد توي سرم كه تكانم ميدهد.شبها نميخوابم.روزها آنقدر راه ميروم كه از خستگي بيفتم گفت:پس كمش كن.يك عكس تكي ازش تو آلبوم هست.موهاي قهوه اي مشكي اش آمده روي شانه.با چند طره ي آشفته.يكي به دست باد و آن يكي روي گونه و گردن.بيني قلمي.به دوربين نگاه ميكند.
شايد شادي هم با من موافق باشد ولي نظرش دايي رضاست.ميدانم فقط به خاطر اين كه چند سالي است از پيش چشم ما رفته خارج اين حرف را ميزند.هردومان فراموش نميكنيم.مگر چند سال گذشته؟ما را مينشاند روي زانويش.شادي ميگفت:دايي قصه بگو.از اين چيزها بلد نبود پك به سيگارش ميزد و دود را با شكلهاي عجيب بيرون ميداد:مثلث چيزي شبيه آب نبات حلقه اي ستاره......
روي عكس خانوادگي هم فكر كرديم.همه ي اهل فاميل جمع شوند.پدر و مادر آبشان تو يك جوب نميرود.ميگويند يا همه باشند يا هيچ كس.كس و كار خودشان را ميگويند.
عمه زويا اينجا زندگي نميكند.خاله نازلي هم ميدانيم نمي آيد.هر جا عمو حشمت و زنش باشند نمي آيد.داستان كش مكش با زن عموست.با هم دختر خاله اند.
با اهل فاميل هم صلاح كرديم.عمو نصرت نقل پدر و مادر را تصديق كرد.با نظر عكس جمعي هم موافق بود.
با اين كه از همه ي عموهايم كوچكتر است ازش سوال ميكنند.
اين اواخر بي قراري ميكرد.انتقالي گرفته بود براي نيشابور.ميگفت:از بين اين همه چرا امام رضا بايد مرا نفرين كند.فقط من كه نبودم.بهانه هم ميگرفت.خانه بند نميشد.تا آن شب كه زنگ زدند.پدر بردش دكتر.اهل دوام نبود.برديم در همان گلزار شهداي شهر خاكش كرديم.
مادر دوستش داشت.ميگفت دلم براي آقا جانم تنگ شده.گفت:بايد يك كاري بكنيم.دارند پرپر ميشوند.زودتر بايد يك كاري بكنيم...
ميترسيد.لازم نبود حرفي بزند.اگر نگاه ميكرديم معلوم بود.رفته بود ماموگرافي.با عمه زليخا تلفني حرف ميزد.خيلي وقت است خانه مان نيامدند.آن سالها زياد مي آمدند.چند سال پيش بود؟با خورشيد و فرشيد.فرشيد دو سه ساله بود.خورشيد هم سن من است.بچگي زياد با هم بوديم.
يادم هست.پدر و مادر با عمه رفته بودند عيدديدني.شادي و فرشيد را هم فرستادم شكلات بخرند.مست بودم حتما.قبل از ناهار خورده بودم.گفتم كه خوشحالم دوباره كنار هم بازي ي كودكيم نشسته ام.و بعد بوسيدمش.چشمهايش را بسته بود.حركت لبهايش را ميديدم كه دنبال لبهايم مي آمد و برميگشت:غرقه ي درياي آرام.
از آمدن فرشيد و خورشيد ميترسيد.گفتم جايي فرستادم كه حالا برنگردند.دست زير بغلش انداختم.تا لبه ي تخت آمد.
هر وقت مست ميكنم به هم چشمك ميزنيم.شايد در عكس دست جمعي كنار من بايستد.اگر عكسي در كار باشد.حالا براي قاب بزرگ پذيراييمان نشد هم نشد.
در نامزدي ي مهشيد عكس نينداختم.اين يعني آنجا نبودم.سالها بعد اين را خواهند گفت.همين هاست.پدر ميگويد:همه دارند.ما هم داشتيم.
حتا يك بار درآمد:همه ي زندگي براي همين چيزهاست.
راست ميگفت.مثل عكس ما.زندگي ي ما.حالا با هركه باشد باز يك جور سند حضور است.حالا هم همه حاضرند.اولين بار پنجشنبه ي يك ماه پيش بود كه عمو حشمت زنگ زد كه فردا برويم آمل.گفت به همه گفته.ما فقط به زليخا و زيبا بگوييم.گفتيم شش صبح اول جاده فيروزكوه.
به همه مان نزديك است.پدر غر ميزد كه جاده هراز الان افتضاح است.
همه آمده بودند.به همه هم خوش گذشته بود.گفتيم از اين به بعد هر هفته مي آييم.تا بار دوم يا سوم كه يكي از ماشينها پنچر شد.زاپاس هم نداشت.تا با يكي تا پنچرگيري بروند و برگردند ظهر شده بود.بقيه صبر كرده بوديم.غروب هم راه افتاديم.تاريك شده بود.ديديم بيشتر خوش ميگذرد.حالا جمعه 12 راه مي افتيم.1 ساعتي راه است تا برسيم به تپه اي چيزي كه به سبزه زاري مزرعه اي با چند مترسك مشرف باشد.بازي ميكنيم.دوري اطراف ميزنيم.تا وقت ناهار و بعد هم اگر هوا خوب باشد آنها كه ميخواهند چرت ميزنند.هوا تاريك ميشود آتش روشن ميكنيم.زياد هستيم و حلقه مان بزرگ است.عكس تمام عزيزانمان را هم كه حالا در كنارمان نيستند ايستاده ميگذاريم كنار آتش.شيشه ي عرق را دست به دست مي گردانيم.هر كس اندازه ي خودش برميدارد.ماست هم از مانده ي ناهار برميداريم و چند پر خيار يا نباشد خيارشور.بزرگترها ياد ايام ميكنند و ما در كنار هم.من شايد به خورشيد چشمك ميزنم.با دندانهاي مرتبش ميخندد. شادي و فرشيد و مهشيد و بقيه هم هستند.آن وقت آقا تقي ميزند زير آواز.مريم را ميخواند و بعد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد را.
همگي سر هر بند ميگوييم:نتوان كرد.
با خنده و گرماي آتش مقدس كه تصويرمان را در خود جمع ميكند و با نوري مضاعف به اطراف ميفرستد و به يادگار ميگذارد.وصدايمان كه در سراسر دشت طنين مي اندازد و به دوردست ها ميرود:تا بابل و بابلسر رامسر رشت پهلوي و آستارا و تبريز و قصر و كرمانشاه.و از آنجا تا خانقين.كه شاعر گفته به آيينه ي چشم يار چون بنگرد از قصر شيرين هويداست.و بعد هم باز تا دورتر تا هامبورگ و اولدنبورگ و بروكسل با آنها كه چشم به راهشان نشسته ايم و سپس تا آسمان شيشه اي كه حالا آقاجان و مادربزرگ و آقابزرگ و خانم جان و بابا جان و خاله نسرين وعمو نصرت از اعماق آن با ما همصدا شده اند و آهنگ آوازشان در بيشه هاي دور خواب خداي را آشفته ميكند.
در اين فكر بوديم كه عكس چه كسي را در قاب بزرگ اتاق پذيراييمان بگذاريم.
مادر آقاجان را ميگفت.يك عكس كوچك از او گوشه ي آيينه ي كفش كني دم در گذاشته بوديم.پدر هم مادرش را گفت.با آقا بزرگ هم موافق بود.وقتي گفت كلي يادش كرد.تعريف هم كرد كه چطور در قحطي ي سال كي وقتي شيخ چي چي خان زنگنه دستور شكستن انبار گندم ثروتمندان را داد؛ مجاني نان پخت كرد.وقتي هم اعياني نان ميگرفته به فقرا كه گوشه اي ايستاده بودند علامت مي داده تا حمله كنند و جيره اش را بگيرند.از صدايش هم گفت كه نوحه ميخوانده.و سر آخر از پيريش با خانم جان.و از قولش زمزمه كرد:
مبادا كه در دهر دير ايستي.
من......اگر با من بود خدابيامرز خاله نسرين را ميگفتم.وقتي خبر را دادند باغ تخت سرباز بودم.مرخصي ام تمام شده بود.با اينكه به موقع سر پست حاضر ميشدم غذايم نصف شده بود.سيگار را هم خير سرم همان روزها كنار گذاشتم.خاله ميخواست.وقتي بهش گفتم چيزي ميپيچد توي سرم كه تكانم ميدهد.شبها نميخوابم.روزها آنقدر راه ميروم كه از خستگي بيفتم گفت:پس كمش كن.يك عكس تكي ازش تو آلبوم هست.موهاي قهوه اي مشكي اش آمده روي شانه.با چند طره ي آشفته.يكي به دست باد و آن يكي روي گونه و گردن.بيني قلمي.به دوربين نگاه ميكند.
شايد شادي هم با من موافق باشد ولي نظرش دايي رضاست.ميدانم فقط به خاطر اين كه چند سالي است از پيش چشم ما رفته خارج اين حرف را ميزند.هردومان فراموش نميكنيم.مگر چند سال گذشته؟ما را مينشاند روي زانويش.شادي ميگفت:دايي قصه بگو.از اين چيزها بلد نبود پك به سيگارش ميزد و دود را با شكلهاي عجيب بيرون ميداد:مثلث چيزي شبيه آب نبات حلقه اي ستاره......
روي عكس خانوادگي هم فكر كرديم.همه ي اهل فاميل جمع شوند.پدر و مادر آبشان تو يك جوب نميرود.ميگويند يا همه باشند يا هيچ كس.كس و كار خودشان را ميگويند.
عمه زويا اينجا زندگي نميكند.خاله نازلي هم ميدانيم نمي آيد.هر جا عمو حشمت و زنش باشند نمي آيد.داستان كش مكش با زن عموست.با هم دختر خاله اند.
با اهل فاميل هم صلاح كرديم.عمو نصرت نقل پدر و مادر را تصديق كرد.با نظر عكس جمعي هم موافق بود.
با اين كه از همه ي عموهايم كوچكتر است ازش سوال ميكنند.
اين اواخر بي قراري ميكرد.انتقالي گرفته بود براي نيشابور.ميگفت:از بين اين همه چرا امام رضا بايد مرا نفرين كند.فقط من كه نبودم.بهانه هم ميگرفت.خانه بند نميشد.تا آن شب كه زنگ زدند.پدر بردش دكتر.اهل دوام نبود.برديم در همان گلزار شهداي شهر خاكش كرديم.
مادر دوستش داشت.ميگفت دلم براي آقا جانم تنگ شده.گفت:بايد يك كاري بكنيم.دارند پرپر ميشوند.زودتر بايد يك كاري بكنيم...
ميترسيد.لازم نبود حرفي بزند.اگر نگاه ميكرديم معلوم بود.رفته بود ماموگرافي.با عمه زليخا تلفني حرف ميزد.خيلي وقت است خانه مان نيامدند.آن سالها زياد مي آمدند.چند سال پيش بود؟با خورشيد و فرشيد.فرشيد دو سه ساله بود.خورشيد هم سن من است.بچگي زياد با هم بوديم.
يادم هست.پدر و مادر با عمه رفته بودند عيدديدني.شادي و فرشيد را هم فرستادم شكلات بخرند.مست بودم حتما.قبل از ناهار خورده بودم.گفتم كه خوشحالم دوباره كنار هم بازي ي كودكيم نشسته ام.و بعد بوسيدمش.چشمهايش را بسته بود.حركت لبهايش را ميديدم كه دنبال لبهايم مي آمد و برميگشت:غرقه ي درياي آرام.
از آمدن فرشيد و خورشيد ميترسيد.گفتم جايي فرستادم كه حالا برنگردند.دست زير بغلش انداختم.تا لبه ي تخت آمد.
هر وقت مست ميكنم به هم چشمك ميزنيم.شايد در عكس دست جمعي كنار من بايستد.اگر عكسي در كار باشد.حالا براي قاب بزرگ پذيراييمان نشد هم نشد.
در نامزدي ي مهشيد عكس نينداختم.اين يعني آنجا نبودم.سالها بعد اين را خواهند گفت.همين هاست.پدر ميگويد:همه دارند.ما هم داشتيم.
حتا يك بار درآمد:همه ي زندگي براي همين چيزهاست.
راست ميگفت.مثل عكس ما.زندگي ي ما.حالا با هركه باشد باز يك جور سند حضور است.حالا هم همه حاضرند.اولين بار پنجشنبه ي يك ماه پيش بود كه عمو حشمت زنگ زد كه فردا برويم آمل.گفت به همه گفته.ما فقط به زليخا و زيبا بگوييم.گفتيم شش صبح اول جاده فيروزكوه.
به همه مان نزديك است.پدر غر ميزد كه جاده هراز الان افتضاح است.
همه آمده بودند.به همه هم خوش گذشته بود.گفتيم از اين به بعد هر هفته مي آييم.تا بار دوم يا سوم كه يكي از ماشينها پنچر شد.زاپاس هم نداشت.تا با يكي تا پنچرگيري بروند و برگردند ظهر شده بود.بقيه صبر كرده بوديم.غروب هم راه افتاديم.تاريك شده بود.ديديم بيشتر خوش ميگذرد.حالا جمعه 12 راه مي افتيم.1 ساعتي راه است تا برسيم به تپه اي چيزي كه به سبزه زاري مزرعه اي با چند مترسك مشرف باشد.بازي ميكنيم.دوري اطراف ميزنيم.تا وقت ناهار و بعد هم اگر هوا خوب باشد آنها كه ميخواهند چرت ميزنند.هوا تاريك ميشود آتش روشن ميكنيم.زياد هستيم و حلقه مان بزرگ است.عكس تمام عزيزانمان را هم كه حالا در كنارمان نيستند ايستاده ميگذاريم كنار آتش.شيشه ي عرق را دست به دست مي گردانيم.هر كس اندازه ي خودش برميدارد.ماست هم از مانده ي ناهار برميداريم و چند پر خيار يا نباشد خيارشور.بزرگترها ياد ايام ميكنند و ما در كنار هم.من شايد به خورشيد چشمك ميزنم.با دندانهاي مرتبش ميخندد. شادي و فرشيد و مهشيد و بقيه هم هستند.آن وقت آقا تقي ميزند زير آواز.مريم را ميخواند و بعد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد را.
همگي سر هر بند ميگوييم:نتوان كرد.
با خنده و گرماي آتش مقدس كه تصويرمان را در خود جمع ميكند و با نوري مضاعف به اطراف ميفرستد و به يادگار ميگذارد.وصدايمان كه در سراسر دشت طنين مي اندازد و به دوردست ها ميرود:تا بابل و بابلسر رامسر رشت پهلوي و آستارا و تبريز و قصر و كرمانشاه.و از آنجا تا خانقين.كه شاعر گفته به آيينه ي چشم يار چون بنگرد از قصر شيرين هويداست.و بعد هم باز تا دورتر تا هامبورگ و اولدنبورگ و بروكسل با آنها كه چشم به راهشان نشسته ايم و سپس تا آسمان شيشه اي كه حالا آقاجان و مادربزرگ و آقابزرگ و خانم جان و بابا جان و خاله نسرين وعمو نصرت از اعماق آن با ما همصدا شده اند و آهنگ آوازشان در بيشه هاي دور خواب خداي را آشفته ميكند.
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱
دو سال پيش با هم دوست شديم.تو يك ميهماني.تا برادرم فهميد و با مامان صحبت كرد.يا اين كه من هم قبلا باهاش حرف زده بودم مجبورم كد بهش بگويم برود دنبال كارش.حالا نميدانم چه چيهايي شنيده بود.شايد هم فريدون و سعيد حرفهيي زده بودند.
ديشب online شد.به خاطر دلخوري كه ازم داشت تمام اين مدت من بهش message ميدادم.البته او هم جواب ميداد.
سلام كردم.
جواب داد.
گفتم:zendeii?kheyli vaghte nemibinamet
-hastim zende mamnoon to chetori
-mer30
-che khabar
-salamati to kojayi
-hamin atraaf
-agha man hanooz amanatiyato negah dashtam
-oh!bashe khob pishet
-na hamoontori gozashtam ta behet pas bedam
-fekr nemikonam beshe
akhe enghadar doorim ke hala dige age dastamoonam deraz konim nemishe bahash pol sakht
-chi migi
-rast migam man Losanglesam
-eeeee......key rafti
-2 3 mahi mishe
-bikhabar
-na......midoonestan
-khosh migzare
-migzare.......migzaroonim
-che kar mikoni
-shodam designere yek sherkat oza' ahval badak nist
-pas khoobi
-hey....vali injaa tala ham age az angoshtat berize baz irani hasti
-vaz'et chetore
-bad nist....vali hanooz karam ok nashode ye doreye azmayeshi 6 mahe daram se mahi azash moonde too in moddat hoghooghe kamel nemigiram majbooram bishtar pasandaz konam
-disko miri
-ye bar raftim.goftam ke fe'lan nemitoonam ziyad kharj konam ayandam roshan nist avazesh yekshambehaa baa Anet Anjella Marriyo Kennet Radj va khaharesh Shole mirim mahigiri
-chiiiiiiiiiiiiii?annet
-are 26 saleshe faransaviye va parastar
-dige che khabar
-hamin dige bayad sakht mashroob hanooz mikhoram vali kam ta poolam berese sigaram hamintor va dige.......chi begam
-barat arezooye movafaghiyat mikonam
-manam hamintor
-khob man bayad beram dige khosh bashi
-to ham
-bye
-be omide didar bye
زنگ در به صدا در آمده.نازنين دنبالم آمده بود.
ديشب online شد.به خاطر دلخوري كه ازم داشت تمام اين مدت من بهش message ميدادم.البته او هم جواب ميداد.
سلام كردم.
جواب داد.
گفتم:zendeii?kheyli vaghte nemibinamet
-hastim zende mamnoon to chetori
-mer30
-che khabar
-salamati to kojayi
-hamin atraaf
-agha man hanooz amanatiyato negah dashtam
-oh!bashe khob pishet
-na hamoontori gozashtam ta behet pas bedam
-fekr nemikonam beshe
akhe enghadar doorim ke hala dige age dastamoonam deraz konim nemishe bahash pol sakht
-chi migi
-rast migam man Losanglesam
-eeeee......key rafti
-2 3 mahi mishe
-bikhabar
-na......midoonestan
-khosh migzare
-migzare.......migzaroonim
-che kar mikoni
-shodam designere yek sherkat oza' ahval badak nist
-pas khoobi
-hey....vali injaa tala ham age az angoshtat berize baz irani hasti
-vaz'et chetore
-bad nist....vali hanooz karam ok nashode ye doreye azmayeshi 6 mahe daram se mahi azash moonde too in moddat hoghooghe kamel nemigiram majbooram bishtar pasandaz konam
-disko miri
-ye bar raftim.goftam ke fe'lan nemitoonam ziyad kharj konam ayandam roshan nist avazesh yekshambehaa baa Anet Anjella Marriyo Kennet Radj va khaharesh Shole mirim mahigiri
-chiiiiiiiiiiiiii?annet
-are 26 saleshe faransaviye va parastar
-dige che khabar
-hamin dige bayad sakht mashroob hanooz mikhoram vali kam ta poolam berese sigaram hamintor va dige.......chi begam
-barat arezooye movafaghiyat mikonam
-manam hamintor
-khob man bayad beram dige khosh bashi
-to ham
-bye
-be omide didar bye
زنگ در به صدا در آمده.نازنين دنبالم آمده بود.
جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۱
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱
از پله هاي بلند و راهروي تاريك آرام بالارفت.بوي بهار حتا اينجا هم آمده بود.به وسع خودش از اين باغ گلهايي چيده بود و در معرض گذر مردمش گذاشته بود.انتظار نداشت كبرا چشم به راهش باشد يا آنطوري كه هميشه آرزو داشت جلو بيايد و با خنده اي شهوت انگيز عشوه آغاز كند و تنش را مثل گربه به او بمالد. بعد از اين كه در را باز ميكرد نگاهي به آشپزخانه مي انداخت. معمولا آنجا بود.سلام ميكرد.جواب ميداد و ميگفت چه خبر و كبرا همانطور كه پشت سرش از آشپزخانه خارج ميشد وقايع روزانه را برايش تعريف ميكرد.اين پرسش و آن پاسخ فقط براي شكستن سكوت بود.هر دو خوب ميدانستند قرار نيست خبري باشد كه ارزش پرسيدن داشته باشد.زندگي ي انسانها؛ نوع برخوردها و رفتارها را مشخص ميكند.هر دو تمام سعي شان را ميكردند هر جور شده حقوق اندك مرد را طوري تقسيم كنند كه اول به اجاره خانه برسد آن وقت باقيمانده ي ناچيزي كه ميماند خرج ماهشان را ترتيب ميداد.
برخلاف روزهاي گذشته كبرا خندان دم در ايستاده بود.حتما از صداي پا فهميده بود مرد دارد مي آيد.زنها در اين موارد غافلگير كننده تبحر بالايي دارند.زودتر از اينكه كليد بياندازد خودش در را باز كرد.بلند هم سلام كرد.از تمام وجود.با اينكه شوكه شده بود خندان جوابش را گرفت.آخرين باري كه اينطوري به هم سلام كرده بودند سالروز تولدش بود.سه سال پيش.زن آن روز هم غافلگيرش كرده بود.درست موقعي كه فكر ميكرد يادش رفته است.
-چي شده؟مهربون شدي؟؟
-ااااااا...من كه هميشه مهربونم.
راست ميگفت تمام اين مدت عليرغم ناملايمات سختيهاي زندگي هرگز به مرد زندگيش اعتراض نكرده بود.مرد جواب داد:
خب......آره....اما امروز انگار آفتاب از يه طرف ديگه در اومده.
-خب.......
-خب؟
-حالا
-حالا؟
-ااااااااااا آره ديگه
و گوشه ي ابرويش را به حالت شيطنت آميزي بالا انداخت.
مرد دست دور گردنش انداخت و او را با خودش به هال برد و با صداي گرمي كه نشاني از هيجان درك واقعيت نداشت گفت:
-پس اينطور.....خيره
-آره كرم خيره.
-خب.......چيه؟
زن كه از بي تفاوتي شوهرش ناراحت شده بود با لحن پركرشمه تري گلايه كنان گفت:
-كرم........تو خوشحال نيستي؟
-خوشحال؟چرا.خوشحالم.خيلي خوشحالم.
-اااااااا......مسخره نكن.
-مسخره؟چرا بايد مسخره كنم؟راست ميگم باور كن.خيلي خوشحالم...
-چرا؟
بدون اينكه هول شود جواب داد:
خب چون تورو دارم.
-بي مزه.....
به خنده ي تمسخرآميز گفت:
چرا؟يعني انقدر داشتن تو بي مزگيه؟
-اذيت نكن.......بگو چي شده؟
-من بگم؟خب لابد......نميدونم....چي بگم والله....
-فكر كن بعدا بگو.
-آخه در چه مورديه؟
-كرم.....فكرشو بكن من و تو خوشبخت بشيم......خوشبخت زندگي كنيم.
مرد كه همراه حرفهاي خيال انگيز زنش به رويا رفته بود.روي مبل لم داد و آرام گفت:
آره....چه خوبه....
-هركاري بخوايم ميكنيم.ديگه هم لازم نيست اينجا زندگي كنيم.تو هم نميخواد ديگه بري سر كار.با هم ميريم مسافرت.خوب نيست كرم؟ميدوني چند ساله مسافرت نرفتيم؟
-ولي ما كه پارسال تابستون رفتيم طالقون پيش مامانت اينا.
زن عصباني و دلخور گفت:
-تو به اون ميگي مسافرت؟ما فقط اونجا رفتيم.تازه همه جاشم كه بلدم و صد بار رفتم.اونجا بزرگ شدما....اون كه مسافرت نيست...
-پس چي مسافرته؟
-بريم شمال.
-شمال كجا؟ جهان؟
-نه...... شمال تهران....... نه ايران.
-اونجام خب شماله ديگه.....
-نه بريم كنار دريا.
-بريم.
زن به دليلي حس كرد دستش انداخته.دوباره با ناز گفت:
كرم........مسخره ميكني؟
-نه هر چي تو بگي.كبرا.
-كرم فكرشو بكن ما ميتونيم بريم.ميتونيم فكرشو يكن.
طاقتش طاق شده بود.خيلي بيشتر از آنچه در تحملش بود راز را نگه داشته بود.او فقط ميخواست چند ثانيه شوهرش را در هيجان نگه دارد.بلند و با خوشحال فرياد زد:
ما برنده شديم.باورت ميشه؟
-پرنده شديم؟؟
اين عادتش بود.وقتي حرفي نداشت يا حرف فرد مقابل را خنده دار تصور ميكرد به شوخي متوسل ميشد.
زن با اشتياق گفت:
برنده شديم.ارمغان بهزيستي
مرد به رگ شوخي زده بود دوباره گفت:
پرنده ي احمقان چي زيستي؟
و در ذهنش به دنبال سرهم كردن تركيب بهتري گشت.
زن دوباره گفت:
به خدا برنده ي ارمغان بهزيستي شديم.پونصدهزار تومن كرم....برنده شديم.
هنوز در كار شوخي كردن بود.با خنده گفت:
مباركمون باشه.
زن ديگر حوصله ش سر رفته بود.با تشر داد زد:
ااااا....مسخره.....ميگم پونصد هزار تومن برنده شديم.
مرد كه به خودش آمده بود و از اين كه زن تفريحش را قطع كرده دلخور شده بود صدايش را اندازه ي صداي زن به سرش انداخت و گفت:
چي ميگي؟خب خودت شوخي ميكني..... منو سركار ميذاري.....نميخواي من بكنم؟
زن اخمهايش را در هم كشيد:
اي بابا كرم يادت نيست اون روزي چند تا برگه ي قرعه كشي آوردي خونه گفتي جاييزه خونه ميدن ماشين ميدن.بعد من دعوات كردم چرا پولارو دادي به اونا.توگفتي پولش زياد نشد...
مرد سراپا گوش شد.
زن ادامه داد:بعد شماره هايي كه روش بود و نوشتي تو تقويم.من پرسيدم چه كار ميكني؟تو گفتي اين شماره ها رو ماه بعد بايد نگاه كنيم اگه تو روزنامه باشه برنده شديم.
مرد از شنيدن چيزهايي كه ميدانست و دوبارا ميشنيد بيشتر هيجان زده شده بود.
زن دوباره ادامه داد:گلنار خانم خواهر گلاب خانم زن صاحبخانه چند وقتي اومده پيششون.امروز سبزي گرفته بودن منو هم صدا كردن برم كمكشون.روزنامه كه داشتن زير سبزيا مينداختن گلاب خانم درد دلش باز شد كه چند بار توي قرعه كشي شركت كرده و برنده نشده.ميگفت اينا همش تقلب ميكنن جاييزه ها رو ميدن به آشناهاشون.حالا نگو تو روزنامه اسم برنده ها رو نوشتن.منم كارمون كه تموم شد روزنامه ها رو آوردم اينجا نگاه كردم.باورت نميشه ده بار ديدم باور نميكردم اسممون دراومده باشه.
مرد آرام نگاهش را از زنش دزديد و به ديوار روبه رو خيره شد.
زن گفت:كرم.....خوشحال نشدي؟
-چرا.....
-كرم.....باورت ميشه...ما پونصدهزار تومن برديم.
مرد خيلي سعي كرد چيزي بگويد ولي صدايش بيرون نمي آمد.بعد ناگهان خنده اي به لب آورد و درحاليكه كوشش ميكرد به خودش مسلط شود گفت:
كبرا ميدوني؟جمعه اي يادته صاحبخونه اومد پيش من كه قفل پنجره ي خونشون خراب شده همينطوري يه دفعه باز ميشه سرما مياد تو؟ميخواست ببينه من ميتونم كاري بكنم.منم رفتم ديدم قابش از رگلاژ دراومده.اومدم يه چيزي پيدا كنم بذارم زيرش بياد بالا ديدم اون برگه ها مقواشون سفته بردم پارشون كردم گذاشتم زيرش.
زن دير فهميد مرد چه ميگويد. ساكت و مبهوت نگاهش كرد.براي چند لحظه انگار وزن تمام خانه را بر سرش كوبيدند.ولي مرد به سرعت خودش را به او رساند و همانطور كه سرش را بين دستهايش ميگرفت؛ گفت:
كبراي عزيزم اين كه مهم نيست.همه ي اين چيزا فداي يه تار موي تو.من تا تورو دارم هيچ چيزي از خدا نميخوام.اينا كه چيزي نيستن.من و تو همين الانشم كلي باهاش كيف كرديم.حالا دوست داري بشيني اينجا من بپرم دو تا چايي برزم اون وقت از چيزايي كه دوست داريم بازم حرف بزنيم؟ها دوست داري؟؟
زن كه وزن سرش را ديگر به دستهاي او سپرده بود. با نگاهي آرام و معصومانه نگاهش كرد.
برخلاف روزهاي گذشته كبرا خندان دم در ايستاده بود.حتما از صداي پا فهميده بود مرد دارد مي آيد.زنها در اين موارد غافلگير كننده تبحر بالايي دارند.زودتر از اينكه كليد بياندازد خودش در را باز كرد.بلند هم سلام كرد.از تمام وجود.با اينكه شوكه شده بود خندان جوابش را گرفت.آخرين باري كه اينطوري به هم سلام كرده بودند سالروز تولدش بود.سه سال پيش.زن آن روز هم غافلگيرش كرده بود.درست موقعي كه فكر ميكرد يادش رفته است.
-چي شده؟مهربون شدي؟؟
-ااااااا...من كه هميشه مهربونم.
راست ميگفت تمام اين مدت عليرغم ناملايمات سختيهاي زندگي هرگز به مرد زندگيش اعتراض نكرده بود.مرد جواب داد:
خب......آره....اما امروز انگار آفتاب از يه طرف ديگه در اومده.
-خب.......
-خب؟
-حالا
-حالا؟
-ااااااااااا آره ديگه
و گوشه ي ابرويش را به حالت شيطنت آميزي بالا انداخت.
مرد دست دور گردنش انداخت و او را با خودش به هال برد و با صداي گرمي كه نشاني از هيجان درك واقعيت نداشت گفت:
-پس اينطور.....خيره
-آره كرم خيره.
-خب.......چيه؟
زن كه از بي تفاوتي شوهرش ناراحت شده بود با لحن پركرشمه تري گلايه كنان گفت:
-كرم........تو خوشحال نيستي؟
-خوشحال؟چرا.خوشحالم.خيلي خوشحالم.
-اااااااا......مسخره نكن.
-مسخره؟چرا بايد مسخره كنم؟راست ميگم باور كن.خيلي خوشحالم...
-چرا؟
بدون اينكه هول شود جواب داد:
خب چون تورو دارم.
-بي مزه.....
به خنده ي تمسخرآميز گفت:
چرا؟يعني انقدر داشتن تو بي مزگيه؟
-اذيت نكن.......بگو چي شده؟
-من بگم؟خب لابد......نميدونم....چي بگم والله....
-فكر كن بعدا بگو.
-آخه در چه مورديه؟
-كرم.....فكرشو بكن من و تو خوشبخت بشيم......خوشبخت زندگي كنيم.
مرد كه همراه حرفهاي خيال انگيز زنش به رويا رفته بود.روي مبل لم داد و آرام گفت:
آره....چه خوبه....
-هركاري بخوايم ميكنيم.ديگه هم لازم نيست اينجا زندگي كنيم.تو هم نميخواد ديگه بري سر كار.با هم ميريم مسافرت.خوب نيست كرم؟ميدوني چند ساله مسافرت نرفتيم؟
-ولي ما كه پارسال تابستون رفتيم طالقون پيش مامانت اينا.
زن عصباني و دلخور گفت:
-تو به اون ميگي مسافرت؟ما فقط اونجا رفتيم.تازه همه جاشم كه بلدم و صد بار رفتم.اونجا بزرگ شدما....اون كه مسافرت نيست...
-پس چي مسافرته؟
-بريم شمال.
-شمال كجا؟ جهان؟
-نه...... شمال تهران....... نه ايران.
-اونجام خب شماله ديگه.....
-نه بريم كنار دريا.
-بريم.
زن به دليلي حس كرد دستش انداخته.دوباره با ناز گفت:
كرم........مسخره ميكني؟
-نه هر چي تو بگي.كبرا.
-كرم فكرشو بكن ما ميتونيم بريم.ميتونيم فكرشو يكن.
طاقتش طاق شده بود.خيلي بيشتر از آنچه در تحملش بود راز را نگه داشته بود.او فقط ميخواست چند ثانيه شوهرش را در هيجان نگه دارد.بلند و با خوشحال فرياد زد:
ما برنده شديم.باورت ميشه؟
-پرنده شديم؟؟
اين عادتش بود.وقتي حرفي نداشت يا حرف فرد مقابل را خنده دار تصور ميكرد به شوخي متوسل ميشد.
زن با اشتياق گفت:
برنده شديم.ارمغان بهزيستي
مرد به رگ شوخي زده بود دوباره گفت:
پرنده ي احمقان چي زيستي؟
و در ذهنش به دنبال سرهم كردن تركيب بهتري گشت.
زن دوباره گفت:
به خدا برنده ي ارمغان بهزيستي شديم.پونصدهزار تومن كرم....برنده شديم.
هنوز در كار شوخي كردن بود.با خنده گفت:
مباركمون باشه.
زن ديگر حوصله ش سر رفته بود.با تشر داد زد:
ااااا....مسخره.....ميگم پونصد هزار تومن برنده شديم.
مرد كه به خودش آمده بود و از اين كه زن تفريحش را قطع كرده دلخور شده بود صدايش را اندازه ي صداي زن به سرش انداخت و گفت:
چي ميگي؟خب خودت شوخي ميكني..... منو سركار ميذاري.....نميخواي من بكنم؟
زن اخمهايش را در هم كشيد:
اي بابا كرم يادت نيست اون روزي چند تا برگه ي قرعه كشي آوردي خونه گفتي جاييزه خونه ميدن ماشين ميدن.بعد من دعوات كردم چرا پولارو دادي به اونا.توگفتي پولش زياد نشد...
مرد سراپا گوش شد.
زن ادامه داد:بعد شماره هايي كه روش بود و نوشتي تو تقويم.من پرسيدم چه كار ميكني؟تو گفتي اين شماره ها رو ماه بعد بايد نگاه كنيم اگه تو روزنامه باشه برنده شديم.
مرد از شنيدن چيزهايي كه ميدانست و دوبارا ميشنيد بيشتر هيجان زده شده بود.
زن دوباره ادامه داد:گلنار خانم خواهر گلاب خانم زن صاحبخانه چند وقتي اومده پيششون.امروز سبزي گرفته بودن منو هم صدا كردن برم كمكشون.روزنامه كه داشتن زير سبزيا مينداختن گلاب خانم درد دلش باز شد كه چند بار توي قرعه كشي شركت كرده و برنده نشده.ميگفت اينا همش تقلب ميكنن جاييزه ها رو ميدن به آشناهاشون.حالا نگو تو روزنامه اسم برنده ها رو نوشتن.منم كارمون كه تموم شد روزنامه ها رو آوردم اينجا نگاه كردم.باورت نميشه ده بار ديدم باور نميكردم اسممون دراومده باشه.
مرد آرام نگاهش را از زنش دزديد و به ديوار روبه رو خيره شد.
زن گفت:كرم.....خوشحال نشدي؟
-چرا.....
-كرم.....باورت ميشه...ما پونصدهزار تومن برديم.
مرد خيلي سعي كرد چيزي بگويد ولي صدايش بيرون نمي آمد.بعد ناگهان خنده اي به لب آورد و درحاليكه كوشش ميكرد به خودش مسلط شود گفت:
كبرا ميدوني؟جمعه اي يادته صاحبخونه اومد پيش من كه قفل پنجره ي خونشون خراب شده همينطوري يه دفعه باز ميشه سرما مياد تو؟ميخواست ببينه من ميتونم كاري بكنم.منم رفتم ديدم قابش از رگلاژ دراومده.اومدم يه چيزي پيدا كنم بذارم زيرش بياد بالا ديدم اون برگه ها مقواشون سفته بردم پارشون كردم گذاشتم زيرش.
زن دير فهميد مرد چه ميگويد. ساكت و مبهوت نگاهش كرد.براي چند لحظه انگار وزن تمام خانه را بر سرش كوبيدند.ولي مرد به سرعت خودش را به او رساند و همانطور كه سرش را بين دستهايش ميگرفت؛ گفت:
كبراي عزيزم اين كه مهم نيست.همه ي اين چيزا فداي يه تار موي تو.من تا تورو دارم هيچ چيزي از خدا نميخوام.اينا كه چيزي نيستن.من و تو همين الانشم كلي باهاش كيف كرديم.حالا دوست داري بشيني اينجا من بپرم دو تا چايي برزم اون وقت از چيزايي كه دوست داريم بازم حرف بزنيم؟ها دوست داري؟؟
زن كه وزن سرش را ديگر به دستهاي او سپرده بود. با نگاهي آرام و معصومانه نگاهش كرد.
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۱
يادش به خير.تا آسد مهدي زنده بود هيات هيچ چيز كسر نداشت. مرد از همه چيزش مايه ميگذاشت.وقف محرم بود خانه اش خودش آبروش.مردم روي اسمش قسم ميخوردند.اگر نذري در كار بود ميدادند به او.برو برگرد نداشت.ده روز اول ماه را سنگ تمام ميگذاشت.از چند كوچه و خيابان دورتر مردم مي آمدند.بچه هاي قهوه خانه هم تاسوعا جمع ميشدند.كارداشتند.انتظار بيشتر از اين نبود.همه شان علم كش و نوحه خوان.كتل ها را هم خودشان خريده بودند.يازده تيغه هاي پردار را حسن مرحمت عالي كرده.دستش درست.راننده ي كاميون است.به ميرجاوه و زابل بار ميبرد.نذر كرده بود.زندان هم كه افتاد راضي نشد بفروشند خرج زن و بچه اش را بدهند.
سيد ناگهاني مرد.سكته كرد.كسي انتظارش را نداشت.سر خاك هم كه رفتيم باز باور نميكرديم.با همه ندار بود.زنش سالش كه رفت؛شوهر كرد.سيد حسن هم هيات دارد.اهل معرفت هم هست.آنقدر كه وقتي از محلمان رد شود همه سلامش كنند.
آن روز هم آمده بود.با چند تا از بچه هاش.قرار بود علم هاي هيات آسدمهدي را ببرد هيات خودش.فكر كرده بود حالا كه زنش را گرفته اينها را هم ميبرد.خبر را همسايه ي سيد داد.تو قهوه خانه كه پيچيد بچه ها بلند شدند.گفتند هر سال اينجا سينه ميزديم باز هم ميزنيم.ناصر قرقي هم برگشت
اون سليطه ميخواد بغل هر كي بخوابه بخوابه امام حسين رو كه ديگه از كيسه ي خليفه جهاز نميبره....
خدا رحم كرد دعوا نشد.سيد فقط گفت استغفرالله.
زن هم خانه را فروخت و رفت.خدا شعبان يخي را نگه دارد.خودش گرفتار است.110 آمده قهوه خانه اش را پلمپ كرده.با اين همه حسابي مايه گذاشت.خانه ي سكينه را اجاره كرد.صيغه رو بود.خرج پدر و مادرش را هم ميداد.هر دو تا زمين گير بودند.تا اينكه مردند.رفت اسپانيا. وسايل دسته را گذاشتيم آن تو.
آن سال هيات نداشتيم.سال بعد هم. خيابانمان را يك طرفه كردند.ماشينها هم كه ورود ممنوع مي آمدند ديگر راه بسته ميشد.تازه كوچه ي پاييني را بسته بودند.ديگر راه برگشت دسته نبود.تا پارسال كه دوباره باز شد.شعبان همان خانه ي سكينه را كرد هيات.بچه ها همه هستند.درست مثل قبل.سابق قمه زن داشتيم.حالا ديگر اينجا نيستند.بيشتر نيتمان دو روز است.از عصر تاسوعا شروع ميكنم تا فردا صلات ظهر.كه گل ميزنيم.بعد دعا ميكنيم.كه عزاداريمان مقبول بيفتد و خدا ازمان راضي باشد.بعد براي مريضها دعا ميكنيم و رفتگان.آسد مهدي كه همه چيز هيات بود.امير كه دو ماه پيش حين تزريق مرد.رضا كه جسدش را توي جوب پيدا كردند و وحيد كه نامردها شب تيره كارديش كردند.بعد براي هر كي گره كور دارد.براي حسن كه امسال ديگر به ابدش عفو بخورد و بيايد بيرون.هيچ مردي اسير نشود.يزيد را لعنت مكنيم.نامرد را هم لعنت ميكنيم و هركي كه همدستش است.و هرچي لامروتي و نا مرامي كه درديمان ميكند.بنديمان ميكند.
سيد ناگهاني مرد.سكته كرد.كسي انتظارش را نداشت.سر خاك هم كه رفتيم باز باور نميكرديم.با همه ندار بود.زنش سالش كه رفت؛شوهر كرد.سيد حسن هم هيات دارد.اهل معرفت هم هست.آنقدر كه وقتي از محلمان رد شود همه سلامش كنند.
آن روز هم آمده بود.با چند تا از بچه هاش.قرار بود علم هاي هيات آسدمهدي را ببرد هيات خودش.فكر كرده بود حالا كه زنش را گرفته اينها را هم ميبرد.خبر را همسايه ي سيد داد.تو قهوه خانه كه پيچيد بچه ها بلند شدند.گفتند هر سال اينجا سينه ميزديم باز هم ميزنيم.ناصر قرقي هم برگشت
اون سليطه ميخواد بغل هر كي بخوابه بخوابه امام حسين رو كه ديگه از كيسه ي خليفه جهاز نميبره....
خدا رحم كرد دعوا نشد.سيد فقط گفت استغفرالله.
زن هم خانه را فروخت و رفت.خدا شعبان يخي را نگه دارد.خودش گرفتار است.110 آمده قهوه خانه اش را پلمپ كرده.با اين همه حسابي مايه گذاشت.خانه ي سكينه را اجاره كرد.صيغه رو بود.خرج پدر و مادرش را هم ميداد.هر دو تا زمين گير بودند.تا اينكه مردند.رفت اسپانيا. وسايل دسته را گذاشتيم آن تو.
آن سال هيات نداشتيم.سال بعد هم. خيابانمان را يك طرفه كردند.ماشينها هم كه ورود ممنوع مي آمدند ديگر راه بسته ميشد.تازه كوچه ي پاييني را بسته بودند.ديگر راه برگشت دسته نبود.تا پارسال كه دوباره باز شد.شعبان همان خانه ي سكينه را كرد هيات.بچه ها همه هستند.درست مثل قبل.سابق قمه زن داشتيم.حالا ديگر اينجا نيستند.بيشتر نيتمان دو روز است.از عصر تاسوعا شروع ميكنم تا فردا صلات ظهر.كه گل ميزنيم.بعد دعا ميكنيم.كه عزاداريمان مقبول بيفتد و خدا ازمان راضي باشد.بعد براي مريضها دعا ميكنيم و رفتگان.آسد مهدي كه همه چيز هيات بود.امير كه دو ماه پيش حين تزريق مرد.رضا كه جسدش را توي جوب پيدا كردند و وحيد كه نامردها شب تيره كارديش كردند.بعد براي هر كي گره كور دارد.براي حسن كه امسال ديگر به ابدش عفو بخورد و بيايد بيرون.هيچ مردي اسير نشود.يزيد را لعنت مكنيم.نامرد را هم لعنت ميكنيم و هركي كه همدستش است.و هرچي لامروتي و نا مرامي كه درديمان ميكند.بنديمان ميكند.
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱
به جز دوري تو ما را غمي نيست
به جز درياي اشكم شبنمي نيست
دل من غير تو ياري ندارد
به جز تو درد دلداري ندارد
به غير از تو هواخواهي ندارد
به جز انديشه ات رايي ندارد
مگر دل دادن اينجا معصيت شد
مگر از زشتي آمد عاريت شد
مگر عشاق داغ ننگ دارند
كه زيبايان بدانها جنگ دارند
سيه چشمان كه مهر مار دارند
چه ميشد گر محبت بار آرند
همه در چشمهاشان خار دارند
بر دلبستگان آزار دارند
يكي بر گلستان لطف ما نيست
اگر گل نيست اين استان پس چيست؟
محبت حرف دور از اين سواد است
همه بازار دل بستن كساد است
رفيقان حال مارا ياد آريد
نواي تلخ دلتنگي بخوانيد
نميبينيد يار از ما شده دور
نبودست و نموده چشم ما كور
به اخمش قلب را آزار دادست
به قهرش شانه پر آوار كردست
اگر با ديگري باشد غمم نيست
چنين باشد و برتابد غمم نيست
الا اين دل نشد خوابيد در خون
نشد بيدار و آخر گشت مجنون
بياييد ار خريداريد نازش
در مهرش اگر ديديد بازش
هلا اين دل نشد خونين جگر گشت
جفا بنمود و آزارش اثر گشت
از اين دل رنج او كاهش نماييد
اگر ياريد كش سازش نماييد
من او را با شمايان واگذارم
كه تاب سوزش ديگر ندارم
مرا آزار او بسيار دادست
نشد يار و عدو بسيار دادست
غلط گفتم عدو گويم نمودست
تو گفتي جان ما را او نديدست
نموده قلب مارا پاره پاره
همي گه خندد و طعنه هماره
مرا اميد وصلش بود در سر
گل عشق مرا بنمود پرپر
بيا فرهاد و شو زين عشق ديرين
كه خود پيغام آوردست شيرين
به جز درياي اشكم شبنمي نيست
دل من غير تو ياري ندارد
به جز تو درد دلداري ندارد
به غير از تو هواخواهي ندارد
به جز انديشه ات رايي ندارد
مگر دل دادن اينجا معصيت شد
مگر از زشتي آمد عاريت شد
مگر عشاق داغ ننگ دارند
كه زيبايان بدانها جنگ دارند
سيه چشمان كه مهر مار دارند
چه ميشد گر محبت بار آرند
همه در چشمهاشان خار دارند
بر دلبستگان آزار دارند
يكي بر گلستان لطف ما نيست
اگر گل نيست اين استان پس چيست؟
محبت حرف دور از اين سواد است
همه بازار دل بستن كساد است
رفيقان حال مارا ياد آريد
نواي تلخ دلتنگي بخوانيد
نميبينيد يار از ما شده دور
نبودست و نموده چشم ما كور
به اخمش قلب را آزار دادست
به قهرش شانه پر آوار كردست
اگر با ديگري باشد غمم نيست
چنين باشد و برتابد غمم نيست
الا اين دل نشد خوابيد در خون
نشد بيدار و آخر گشت مجنون
بياييد ار خريداريد نازش
در مهرش اگر ديديد بازش
هلا اين دل نشد خونين جگر گشت
جفا بنمود و آزارش اثر گشت
از اين دل رنج او كاهش نماييد
اگر ياريد كش سازش نماييد
من او را با شمايان واگذارم
كه تاب سوزش ديگر ندارم
مرا آزار او بسيار دادست
نشد يار و عدو بسيار دادست
غلط گفتم عدو گويم نمودست
تو گفتي جان ما را او نديدست
نموده قلب مارا پاره پاره
همي گه خندد و طعنه هماره
مرا اميد وصلش بود در سر
گل عشق مرا بنمود پرپر
بيا فرهاد و شو زين عشق ديرين
كه خود پيغام آوردست شيرين
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
مرد تاريك روشنا به راه افتاد.همسرش ساعتي را كه معمولا به خانه ميرسيد ميدانست.سابقه ي ديركردني بدون خبر نداشت كه نگران نشود.اول به موبايلش زنگ زد كه گوشي را برنداشت.بعد پيغام گذاشت كه آن هم بدون جواب ماند.معمولا در بازگشت از كار به خانه ي مادرش سرنميزد.زنگ زد.نبود.به خواهرش هم زنگ زد.حالا همه نگران شده بودند.
پس پريروز وقتي داشت مطالعه ميكرد آمده بود بالاي سرش و گفته بود ميخواهد صحبت كند.گفت چند وقتي است دچار افسردگي و پوچي شده.زن روز بعد را مرخصي گرفت تا با هم باشند.و او طبق روزهاي تعطيلشان كه بيشتر فرصت داشتند نزديكي ي ديشب را يك بار ديگر در خواب آلودگي ي صبحگاهي با او انجام داد.ناهار را در خانه خوردند و زن سعي كرد آنچه كه ميتواند براي پايان دادن به وضع او بكند.رابطه ي جنسي استراتژيك ترين اصل بين آن دو بود.مرد به طور قابل توجهي در ارضاي همسرش فعال بود و اين باعث شده بود زنش كمبودي در اين مورد نداشته باشد.بل كه به او به چشم يك مرد ماوراي طبيعي كه نيازهاي فوق العاده طبيعي اش را برطرف ميكند نگاه كند.شايد يكي از دلايلي كه رابطه ي مشكوك او را با منشي اش بخشيد همين بود.
پس از اين؛موارد ديگري نميماند كه مشكلي در آن ديده شود..هر دو به اهميت ماديات در زندگيشان واقف بودند و راه استفاده ي آن را نيز ميدانستند.به طوري كه حرف نياز اصلي آنها همين به شمار مي آمد.
با اين همه وقتي مشكلش را با زن در ميان گذاشت احساس كرد بايد بيشتر به او توجه كند.شايد هم خطر را حس كرده بود.ظهر به سمت چالوس حركت كردند و بعد نمك آبرود.شب كه برگشتند رفتند سورنتو و پارك ساعي.هر دو دوستش داشتند.
در خانه ؛ به رختخواب كه رفت زن چشمهايش برهم بود.با اين همه بعد از اينكه لاله اش را بوسيد ازش تشكر كرد و دستش را انداخت دور گردنش و وزن بالا تنه اش را به رويش كشيد.
صبح زن طبق روال هميشگي از خواب بلند شد و پس از آماده شدن براي سركار صداش كرد و گفت كه مجبور است برود. و او همانطور چشم بسته دستش را گرفت و لبش را بوسيد.
در شركت زود كارش را پايان داد و راه افتاد.كمي در خيابانها چرخيد.اين از تفريحات جواني اش بود كه خيابانها را به دنبال تكه هاي سواركردني بگردد.خيلي زود هوا تاريك شد.زودتر از آنچه فكر ميكرد.عمدا راهش را در اتوبانهاي شلوغ بعد از ظهر عوض ميكرد.به خودش كه آمد ديد همان ساعتي است كه هميشه به خانه ميرسيده.يك شيطنت لجبازانه باعث شد تصميم بگيرد طرف خانه نرود.بعد هوس كرد اصلا در يك جاده ي خلوت براند.افتاده بود تو جاده ي خاوران.ميرسيد به قم و بعد اصفهان كه از اولين خروجي برگشت.نميخواست به جايي برود كه انتظار رفتنش را داشته باشند.با اين همه راه شمال را پيش گرفت.دو جا داشتند.اين يكي نزديك تر بود.در اولين فرصت هم پيغام گذاشت كه نگران من نباش.بلافاصله زن زنگ زد.بعد دو بار پيغام گذاشت كه باز بي جواب ماند.
يك ماهي ميشد با يك زن ديگر آشنا شده بود.كارمند يكي از شركتهاي طرف قرارداد.چند روز بعد هم به شام دعوتش كرده بود.مدتي بود احساس پايان در رابطه با زنش ميكرد.و باور كرده بود زن هم اين حس را در مورد او دارد.اين اواخر منتظر شنيدن جملاتي اينچنيني از او بود و نوعا وجود خيانت را بعيد نميشمرد.
زن كه دوباره پيغام داد به ويلا رسيده بود.مادرش هم زنگ زد كه جواب نداد.
زن احتمال سفر به شمال را ميداد.با خودش كلنجار ميرفت كه شبانه حركت كند.در راه به اين فكر ميكرد كه وقتي ببيندش اول يك توضيح كامل در مورد رفتارش خواهد خواست بعد احتمالا بغضش پاره ميشود.همانطور كه در آن لحظه شد.و حتما او بدنش را كه بهش نزديك شده تا به آرامي مشت به سينه اش بزند در آغوش ميگيرد.
پس پريروز وقتي داشت مطالعه ميكرد آمده بود بالاي سرش و گفته بود ميخواهد صحبت كند.گفت چند وقتي است دچار افسردگي و پوچي شده.زن روز بعد را مرخصي گرفت تا با هم باشند.و او طبق روزهاي تعطيلشان كه بيشتر فرصت داشتند نزديكي ي ديشب را يك بار ديگر در خواب آلودگي ي صبحگاهي با او انجام داد.ناهار را در خانه خوردند و زن سعي كرد آنچه كه ميتواند براي پايان دادن به وضع او بكند.رابطه ي جنسي استراتژيك ترين اصل بين آن دو بود.مرد به طور قابل توجهي در ارضاي همسرش فعال بود و اين باعث شده بود زنش كمبودي در اين مورد نداشته باشد.بل كه به او به چشم يك مرد ماوراي طبيعي كه نيازهاي فوق العاده طبيعي اش را برطرف ميكند نگاه كند.شايد يكي از دلايلي كه رابطه ي مشكوك او را با منشي اش بخشيد همين بود.
پس از اين؛موارد ديگري نميماند كه مشكلي در آن ديده شود..هر دو به اهميت ماديات در زندگيشان واقف بودند و راه استفاده ي آن را نيز ميدانستند.به طوري كه حرف نياز اصلي آنها همين به شمار مي آمد.
با اين همه وقتي مشكلش را با زن در ميان گذاشت احساس كرد بايد بيشتر به او توجه كند.شايد هم خطر را حس كرده بود.ظهر به سمت چالوس حركت كردند و بعد نمك آبرود.شب كه برگشتند رفتند سورنتو و پارك ساعي.هر دو دوستش داشتند.
در خانه ؛ به رختخواب كه رفت زن چشمهايش برهم بود.با اين همه بعد از اينكه لاله اش را بوسيد ازش تشكر كرد و دستش را انداخت دور گردنش و وزن بالا تنه اش را به رويش كشيد.
صبح زن طبق روال هميشگي از خواب بلند شد و پس از آماده شدن براي سركار صداش كرد و گفت كه مجبور است برود. و او همانطور چشم بسته دستش را گرفت و لبش را بوسيد.
در شركت زود كارش را پايان داد و راه افتاد.كمي در خيابانها چرخيد.اين از تفريحات جواني اش بود كه خيابانها را به دنبال تكه هاي سواركردني بگردد.خيلي زود هوا تاريك شد.زودتر از آنچه فكر ميكرد.عمدا راهش را در اتوبانهاي شلوغ بعد از ظهر عوض ميكرد.به خودش كه آمد ديد همان ساعتي است كه هميشه به خانه ميرسيده.يك شيطنت لجبازانه باعث شد تصميم بگيرد طرف خانه نرود.بعد هوس كرد اصلا در يك جاده ي خلوت براند.افتاده بود تو جاده ي خاوران.ميرسيد به قم و بعد اصفهان كه از اولين خروجي برگشت.نميخواست به جايي برود كه انتظار رفتنش را داشته باشند.با اين همه راه شمال را پيش گرفت.دو جا داشتند.اين يكي نزديك تر بود.در اولين فرصت هم پيغام گذاشت كه نگران من نباش.بلافاصله زن زنگ زد.بعد دو بار پيغام گذاشت كه باز بي جواب ماند.
يك ماهي ميشد با يك زن ديگر آشنا شده بود.كارمند يكي از شركتهاي طرف قرارداد.چند روز بعد هم به شام دعوتش كرده بود.مدتي بود احساس پايان در رابطه با زنش ميكرد.و باور كرده بود زن هم اين حس را در مورد او دارد.اين اواخر منتظر شنيدن جملاتي اينچنيني از او بود و نوعا وجود خيانت را بعيد نميشمرد.
زن كه دوباره پيغام داد به ويلا رسيده بود.مادرش هم زنگ زد كه جواب نداد.
زن احتمال سفر به شمال را ميداد.با خودش كلنجار ميرفت كه شبانه حركت كند.در راه به اين فكر ميكرد كه وقتي ببيندش اول يك توضيح كامل در مورد رفتارش خواهد خواست بعد احتمالا بغضش پاره ميشود.همانطور كه در آن لحظه شد.و حتما او بدنش را كه بهش نزديك شده تا به آرامي مشت به سينه اش بزند در آغوش ميگيرد.
یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۱
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱
انجيل من يا(چرا در پايان انجمنهاي شعرخواني باران مي آيد.)
در انجمن شعرخواني ي خانه اش ديدم به اولين بار.
از نه گفتنش ميگفتند.
دوستترش ميداشتم.
بچه هايش حتما مخالف بودند.كه با بزرگترينشان فقط هشت سال فاصله داشتم.
و من نه با سايه ي خود- چرا كه بازگويه كردنش هنوز ناممكن بود-با خودم ميگفتم:
پس قلب او.......آيا رضايت ابدي او رعشه ايست كه در غالب كلمات عقيم باليده ميشود.تا زيباترين قطعاتش تنها عاشقانه هاي سوگواري بماند.
پس سهم آن دو سرنوشت سرخ و جاري ي لبانش در خواسته اش چه كلامي بسوده است؟
با پلنگك نداي خواهش من او نزديكتر مي آمد.در حاليكه مهي را ماننده بود كش ياراي گرمي ي شور مراش نيست.
صبرهاي مرا شنوايي ميتوانست تا عاشقانه هاي غمگينش را تكرار كند و مرا با رازآلوده ترين رموز حقايق مخفي ي خويش آشنا سازد.
او غالب مهي بود كه ياراي حرارت شور مراش نبود.
و گوش من از هول راه نبردن تا ضجه هاي فهم حقيقت ؛هيچ آوازي بيشتر از نام او دوست نميداشت.
او حبابي بود كه ياراي تلنگر شور مراش نبود.
و حقيقت سرابي بود كه روياي ريختن پندارش نبود.
و در پايان همه ي انجمن هاي شعرخواني آسمان عصر؛ آسفالت تيره و تنگ را در تمرين بغض و گريستن خويش وسوسه ميكند.
در انجمن شعرخواني ي خانه اش ديدم به اولين بار.
از نه گفتنش ميگفتند.
دوستترش ميداشتم.
بچه هايش حتما مخالف بودند.كه با بزرگترينشان فقط هشت سال فاصله داشتم.
و من نه با سايه ي خود- چرا كه بازگويه كردنش هنوز ناممكن بود-با خودم ميگفتم:
پس قلب او.......آيا رضايت ابدي او رعشه ايست كه در غالب كلمات عقيم باليده ميشود.تا زيباترين قطعاتش تنها عاشقانه هاي سوگواري بماند.
پس سهم آن دو سرنوشت سرخ و جاري ي لبانش در خواسته اش چه كلامي بسوده است؟
با پلنگك نداي خواهش من او نزديكتر مي آمد.در حاليكه مهي را ماننده بود كش ياراي گرمي ي شور مراش نيست.
صبرهاي مرا شنوايي ميتوانست تا عاشقانه هاي غمگينش را تكرار كند و مرا با رازآلوده ترين رموز حقايق مخفي ي خويش آشنا سازد.
او غالب مهي بود كه ياراي حرارت شور مراش نبود.
و گوش من از هول راه نبردن تا ضجه هاي فهم حقيقت ؛هيچ آوازي بيشتر از نام او دوست نميداشت.
او حبابي بود كه ياراي تلنگر شور مراش نبود.
و حقيقت سرابي بود كه روياي ريختن پندارش نبود.
و در پايان همه ي انجمن هاي شعرخواني آسمان عصر؛ آسفالت تيره و تنگ را در تمرين بغض و گريستن خويش وسوسه ميكند.
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
تلخ مثل عسل؛ شيرين عين زهرمار 2
روز دوم مادر آفرين به خانه ي ما سر زد.بار چندم ميشود كه ما هم را ملاقات ميكينيم؟او يك زن شيك پوش؛خوش سيما و همينطور بسيار مبادي ي آداب است و علي رغم اينكه دوره ي جواني را سپري كرده باز جذابيت زنانه اش را حفظ نموده.حق دارم وقتي كه او را ميبينم آرزو كنم اي كاش آفرين هم پس از گذشت اين سالها هنوز زيبا بماند.ولي زيبايي او يك چيز ديگريست.شايد يك جذابيت جاافتاده است كه بر روي خطوط برجسته ي پايين گونه و چانه ي كوچك سايه انداخته.وقتي ميخندد رديف سپيد و براق دندانهايش پيدا ميشود و روي لبان سرخش نقش ميبندد.
از زمان آشناييم با آفرين به اين نكته پي بردم كه در عين وجود پيوند محكم عاطفي بين او و مادرش هركدام راه خود را در زندگي پيدا كرده اند و ميروند.حتما بين او و شوهرش هم اين قرار وجود دارد.آن دو هم را دوست دارند ولي دوست داشتني كه از سطحي بالاتر برخوردار است.با كيفيتي در اندازه ي روشنفكران زمانه.شرط ميبندم اگر زن به يك مسافرت يك ماهه با چند زن و مرد ديگر برود باز كك مرد نگزد.به طور صددرصد اين از اعتماد سرشار طرفين به هم سرچشمه ميگيرد.اگرچه شايد گروهي از مردم دون پايه و بي تربيت روزگار ما اين را بر بيغيرتي ي مرد حمل كنند.اين از مردم زمانه ي ما پربعيد نيست.ولي آنها اينطور به هم عشق ميورزند كه آسايش و رضايت طرف مقابل را هميشه مدنظر داشته باشند.
من اعتراف ميكنم كه از همان روز اول شيفته ي رابطه ي اين زوج شدم.هر دو هم را دوست دارند ولي براي خودشان زندگي ميكنند.ممكن است براي مرد يك ميهماني پيش بيايد كه زن نخواهد در آن حاضر شود.اين باعث بازماندن مرد از آن نميشود.يا اينكه زن بخواهد به يك پياده روي مجردي برود يا به مشاوره ي كسي غير از همسرش نيازمند باشد.اما مرد كه مريض شود زن تا صبح بالاي سرش بيدار ميماند و خواب به چشمش نمي آيد.و همين مرد وقتي از سركار برميگردد براي زنش گل ميخرد.
جلسات؛مراسم؛دوستي ها و معاشرت اين دو هم برايم جالب است.دوستانشان هم از طبقه ي متشخص و صاحب سطح جامعه هستند.بعضي هايشان حتا در مجامع بلند پايه رفت و آمد دارند.آن ها دور هم مينشينند مشروب مينوشند سيگار ميكشند و در مورد سياست و آينده ي مملكت نظريه ميدهند و بعضي وقتها حكم يا پوكر بازي ميكنند.در اين مواقع مردها كه معمولا تواناييهايشان بيشتر است به همسرانشان كمك ميكنند.يعني عملا در هر دور از بازي دودست بازي ميكنند.
روز اولي كه آفرين ما را به هم معرفي كرد حس داشتن يك ارتباط گرم با او در من شكل گرفت.او دست لطيفش را به طرفم دراز كرد و من به آرامي فشار دادم.شايد اگر در جامعه اي حدود صد سال پيش زندگي ميكرديم انتظار داشت دستش را ببوسم.
گفت و گوي كوتاه ما(تقريبا يك ساعته)با راهبري ي من در مورد تصميماتم براي آينده؛ امكاناتي كه داشتم و مواردي از اين دست همراه بود و تمام اين مدت ميكوشيدم با گرمي و حتا گستاخي اي مؤدبانه به قلبش نزديك شوم.او هم با لبخند زدن و همينطور آزاد گذاشتن من در ادامه ي صحبت راه را هموار ميكرد.
اما آن روز وضع كاملا فرق ميكرد.
روز دوم مادر آفرين به خانه ي ما سر زد.بار چندم ميشود كه ما هم را ملاقات ميكينيم؟او يك زن شيك پوش؛خوش سيما و همينطور بسيار مبادي ي آداب است و علي رغم اينكه دوره ي جواني را سپري كرده باز جذابيت زنانه اش را حفظ نموده.حق دارم وقتي كه او را ميبينم آرزو كنم اي كاش آفرين هم پس از گذشت اين سالها هنوز زيبا بماند.ولي زيبايي او يك چيز ديگريست.شايد يك جذابيت جاافتاده است كه بر روي خطوط برجسته ي پايين گونه و چانه ي كوچك سايه انداخته.وقتي ميخندد رديف سپيد و براق دندانهايش پيدا ميشود و روي لبان سرخش نقش ميبندد.
از زمان آشناييم با آفرين به اين نكته پي بردم كه در عين وجود پيوند محكم عاطفي بين او و مادرش هركدام راه خود را در زندگي پيدا كرده اند و ميروند.حتما بين او و شوهرش هم اين قرار وجود دارد.آن دو هم را دوست دارند ولي دوست داشتني كه از سطحي بالاتر برخوردار است.با كيفيتي در اندازه ي روشنفكران زمانه.شرط ميبندم اگر زن به يك مسافرت يك ماهه با چند زن و مرد ديگر برود باز كك مرد نگزد.به طور صددرصد اين از اعتماد سرشار طرفين به هم سرچشمه ميگيرد.اگرچه شايد گروهي از مردم دون پايه و بي تربيت روزگار ما اين را بر بيغيرتي ي مرد حمل كنند.اين از مردم زمانه ي ما پربعيد نيست.ولي آنها اينطور به هم عشق ميورزند كه آسايش و رضايت طرف مقابل را هميشه مدنظر داشته باشند.
من اعتراف ميكنم كه از همان روز اول شيفته ي رابطه ي اين زوج شدم.هر دو هم را دوست دارند ولي براي خودشان زندگي ميكنند.ممكن است براي مرد يك ميهماني پيش بيايد كه زن نخواهد در آن حاضر شود.اين باعث بازماندن مرد از آن نميشود.يا اينكه زن بخواهد به يك پياده روي مجردي برود يا به مشاوره ي كسي غير از همسرش نيازمند باشد.اما مرد كه مريض شود زن تا صبح بالاي سرش بيدار ميماند و خواب به چشمش نمي آيد.و همين مرد وقتي از سركار برميگردد براي زنش گل ميخرد.
جلسات؛مراسم؛دوستي ها و معاشرت اين دو هم برايم جالب است.دوستانشان هم از طبقه ي متشخص و صاحب سطح جامعه هستند.بعضي هايشان حتا در مجامع بلند پايه رفت و آمد دارند.آن ها دور هم مينشينند مشروب مينوشند سيگار ميكشند و در مورد سياست و آينده ي مملكت نظريه ميدهند و بعضي وقتها حكم يا پوكر بازي ميكنند.در اين مواقع مردها كه معمولا تواناييهايشان بيشتر است به همسرانشان كمك ميكنند.يعني عملا در هر دور از بازي دودست بازي ميكنند.
روز اولي كه آفرين ما را به هم معرفي كرد حس داشتن يك ارتباط گرم با او در من شكل گرفت.او دست لطيفش را به طرفم دراز كرد و من به آرامي فشار دادم.شايد اگر در جامعه اي حدود صد سال پيش زندگي ميكرديم انتظار داشت دستش را ببوسم.
گفت و گوي كوتاه ما(تقريبا يك ساعته)با راهبري ي من در مورد تصميماتم براي آينده؛ امكاناتي كه داشتم و مواردي از اين دست همراه بود و تمام اين مدت ميكوشيدم با گرمي و حتا گستاخي اي مؤدبانه به قلبش نزديك شوم.او هم با لبخند زدن و همينطور آزاد گذاشتن من در ادامه ي صحبت راه را هموار ميكرد.
اما آن روز وضع كاملا فرق ميكرد.
پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱
سفر به دنياي تاريك وبلاگ
شايد صدا از درونش ميجوشيد كه آنقدر به وضوح شنيده ميشد.اولش كمي جا خورد.ناگهاني شروع به حرف زدن كرده بود و حباب سكوتش را شكسته بود:
”خوب فكر كن.چند بار داستانهايت را بازنويسي ميكني؟حرف نزن.لازم نيست جواب بدهي. فقط گوش كن.بعد از اين كه تمام ميشوند معمولا سه چهار بار تغييرشان ميدهي.حالا بگو چقدر طول ميكشد؟نه لازم نيست حرف بزني جواب نده فقط گوش كن.ببين چه ميخواهم بگويم.حالا وقتي كه اينجا داستان ميگذاري چي؟من خوب ميدانم اين داستانها را چه طور مينويسي و به چه منظوري مينويسي و ميدانم حتا سه روز هم نميشود.از وقتي كه مينويسي تا اينجا ميگذاري.تازه خيلي طول بكشد.يعني يك سوم كارهاي ديگرت برايشان وقت صرف ميكني.حتما بعدا هم به سرت مي افتد اي كاش يك جايش اين طوري بود.يا مثلا آن قسمتش را طور ديگري در مي آوردي.امكان ندارد جز اين باشد.دست نوشته ي اول فقط يك چرك نويس است.بعدا حتما ايده ي ديگري به سر آدم ميزند كه جايش را تغيير دهد.ولي ديگر نميتواني .كار از كار گذشته است.ديگر كار خودت را كرده اي.همه هم ديده اند يا فهميده اند چي در سرت بوده.ولي همان را كه ديده اند.ديگر به اين فكر نميكنند كه تو ميخواستي اين جايش را اين طوري بكني يا ميتوانستي. يا يك روزي -حالا روز بعد-آرزو ميكني كه قسمتي اش را تغيير بدهي.آن وقت چي؟نگو كه ميتواني دست ببري از نو اديتش كني.چند نفر پيدا ميشوند چيزي را كه قبلا ديده اند دوباره از نو بياورند.آنها دنبال تجسم علايقشان رفته اند.پس انتظار نداري دوباره به چيزي برگردند كه ذهنشان ميخواهد از رويش تصوير بسازد.در نهايت اگر خيلي جذاب بوده كپي كرده اند.پس ديگر نيازي به رجوع ندارند.حالا اگر يادداشتي در اعماق آرشيو باشد چي؟ديگر ميتواني مطمئن باشي كه هيچ كس بهش نگاه هم نخواهد كرد.ولي خودت مجبوري اين اضطراب را براي هميشه داشته باشي كه ميتوانستي جور ديگر بنويسي.جور ديگر بنويسي تا جور ديگر باشي.جور ديگري بشناسندت.اصلا خودت؛خودت را جور ديگري بشناسي...ميبيني؟هيچ شا نسي نداري كه اثر انگشتان خودت را خط بزني و از نو اصلاحش كني.
كار تو مثل نگارش يك كتاب است.وقتي چاپ شد تو ديگر هيچ كاري نميتواني بكني.حالا بگير عقيده و طرز فكرت عوض شده باشد.خب شده باشد به بقيه چه مربوط.نميتواني كتابها را از گنجه ي مردم برداري و دوباره تصحيح كني.ولي يك راه است من بهت ميگويم چه كار كني.خوب گوش كن كاري ندارد فقط بايد حواست را جمع كني.اول تغييري را كه ميخواهي بدهي بنويس.ميخواهي آخرش را عوض كن.نميشود كه يك نفر از حضرت خيام الگو بگيرد يكي خودش الگوش باشد.آن قسمت مهريه آلبوم كامل اليزابت تايلور هم جالب نيست.حذفش كن.از آنجايي كه از دختر سووال ميكند را بازنويسي كن.بنويس.......گفت:با الگو گرفتن از زندگي ي اليزابت تايلور بله.بعد ار من پرسيد جواب دادم با الگو گرفتن از زندگي ي ريچارد برتون بله ...“
آن گاه بدون اينكه به ياد بياورد دست نوشته ي اول به طور خودبه خود همان چيزي است كه بايد باشد؛با راهي كه ياد گرفته بود به دنياي تاريك آرشيوها قدم گذاشت.
شايد صدا از درونش ميجوشيد كه آنقدر به وضوح شنيده ميشد.اولش كمي جا خورد.ناگهاني شروع به حرف زدن كرده بود و حباب سكوتش را شكسته بود:
”خوب فكر كن.چند بار داستانهايت را بازنويسي ميكني؟حرف نزن.لازم نيست جواب بدهي. فقط گوش كن.بعد از اين كه تمام ميشوند معمولا سه چهار بار تغييرشان ميدهي.حالا بگو چقدر طول ميكشد؟نه لازم نيست حرف بزني جواب نده فقط گوش كن.ببين چه ميخواهم بگويم.حالا وقتي كه اينجا داستان ميگذاري چي؟من خوب ميدانم اين داستانها را چه طور مينويسي و به چه منظوري مينويسي و ميدانم حتا سه روز هم نميشود.از وقتي كه مينويسي تا اينجا ميگذاري.تازه خيلي طول بكشد.يعني يك سوم كارهاي ديگرت برايشان وقت صرف ميكني.حتما بعدا هم به سرت مي افتد اي كاش يك جايش اين طوري بود.يا مثلا آن قسمتش را طور ديگري در مي آوردي.امكان ندارد جز اين باشد.دست نوشته ي اول فقط يك چرك نويس است.بعدا حتما ايده ي ديگري به سر آدم ميزند كه جايش را تغيير دهد.ولي ديگر نميتواني .كار از كار گذشته است.ديگر كار خودت را كرده اي.همه هم ديده اند يا فهميده اند چي در سرت بوده.ولي همان را كه ديده اند.ديگر به اين فكر نميكنند كه تو ميخواستي اين جايش را اين طوري بكني يا ميتوانستي. يا يك روزي -حالا روز بعد-آرزو ميكني كه قسمتي اش را تغيير بدهي.آن وقت چي؟نگو كه ميتواني دست ببري از نو اديتش كني.چند نفر پيدا ميشوند چيزي را كه قبلا ديده اند دوباره از نو بياورند.آنها دنبال تجسم علايقشان رفته اند.پس انتظار نداري دوباره به چيزي برگردند كه ذهنشان ميخواهد از رويش تصوير بسازد.در نهايت اگر خيلي جذاب بوده كپي كرده اند.پس ديگر نيازي به رجوع ندارند.حالا اگر يادداشتي در اعماق آرشيو باشد چي؟ديگر ميتواني مطمئن باشي كه هيچ كس بهش نگاه هم نخواهد كرد.ولي خودت مجبوري اين اضطراب را براي هميشه داشته باشي كه ميتوانستي جور ديگر بنويسي.جور ديگر بنويسي تا جور ديگر باشي.جور ديگري بشناسندت.اصلا خودت؛خودت را جور ديگري بشناسي...ميبيني؟هيچ شا نسي نداري كه اثر انگشتان خودت را خط بزني و از نو اصلاحش كني.
كار تو مثل نگارش يك كتاب است.وقتي چاپ شد تو ديگر هيچ كاري نميتواني بكني.حالا بگير عقيده و طرز فكرت عوض شده باشد.خب شده باشد به بقيه چه مربوط.نميتواني كتابها را از گنجه ي مردم برداري و دوباره تصحيح كني.ولي يك راه است من بهت ميگويم چه كار كني.خوب گوش كن كاري ندارد فقط بايد حواست را جمع كني.اول تغييري را كه ميخواهي بدهي بنويس.ميخواهي آخرش را عوض كن.نميشود كه يك نفر از حضرت خيام الگو بگيرد يكي خودش الگوش باشد.آن قسمت مهريه آلبوم كامل اليزابت تايلور هم جالب نيست.حذفش كن.از آنجايي كه از دختر سووال ميكند را بازنويسي كن.بنويس.......گفت:با الگو گرفتن از زندگي ي اليزابت تايلور بله.بعد ار من پرسيد جواب دادم با الگو گرفتن از زندگي ي ريچارد برتون بله ...“
آن گاه بدون اينكه به ياد بياورد دست نوشته ي اول به طور خودبه خود همان چيزي است كه بايد باشد؛با راهي كه ياد گرفته بود به دنياي تاريك آرشيوها قدم گذاشت.
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۱
مدرسه ي اول
هيچ فكر نكرده بودم كه هميشه دير ميرسم.بحث سر ده بيست دقيقه نيست بعضي آدمها به اندازه ي يك عمر تاخير ميكنند.
آن سال هم دير رسيدم.به اول كلاس.پدرم تازه منتقل شده بود تهران.جايي را اجاره كرديم مدرسه هم نزديكش بود.تعدادمان تو كلاس زياد نبود.سال 62 مگر چند نفر مي رفتند اول دبستان آنهم يك گوشه ي پرت و دورافتاده ي اين شهر بزرگ.يك حياط با فرش شن و ماسه داشتيم و ديوارهايي كه با چيدن تانكرهاي مستعمل دور فضا مرز بين داخل و بيرون را مشخص ميكرد با سه چهار اتاق گلي.كلاس اول؛اتاق اول بود از دست راست.دختر و پسر باهم.گفتم كه زياد نبوديم تا برايمان جدا كلاس بگذارند.
وقتي كه سر كلاس رفتم همه ي بچه ها هم را ميشناختند.
كلاس فضايي تاريك بود با سقف تارعنكبوتي.پسرها سمت راست مينشستند دخترها چپ.بايد رديف آخر مينشستم.بقيه ي جاها پربود.پسرها چهار رديف بودند دخترها سه تا.دو رديف دوتايي و يكي تنها.چشم من از آن فاصله تخته را نميديد.معلم كه به بچه ها گفت كي حاضر است جايش را با من عوض كند هيچ كس دستش را بالا نبرد.براي همين خانم معلم گفت پيش دختر بنشينم.
بچه ها مسخره ميكردند.ميگفتند دختر شده ام.چاره اي نبود.اگر نمينشستم بايد برميگشتم نيمكت آخر.دخترك هم رويش را برميگرداند.وقتي نگاهمان به هم ميخورد ابرويش را بالا مي انداخت و پشتش را ميكرد. براي همين هيچ وقت با هم حرف نزديم.تا آن روز كه ديكته بود.دير به كلاس رسيدم.دنبال مداد توي كيفم ميگشتم كه معلم يكي از مدادهاي جلوي دختر را داد دستم.جامانده بودم. يك خطي جلوتر از من بودند همه.اگر صبر ميكردم ديرميرسيدم.دير كه ميرسيدم شايد نميرسيدم.خم شدم روي دفترش.جا خورد.گفتم كه جاماندم.دستش را برد بالا.معلم آمد.دفترم را بست و زد توي سرم.فرداش هم با مادرش آمد مدرسه.سر كلاس معلم گفت برگردم سر جاي اولم بنشينم.
آن سال تمام شد.ما هم به خانه ي ديگري رفتيم.مرا هم گذاشتند يك مدرسه ي ديگر.ولي آن مداد دستم ماند تا وقتي كه مداد نداشتم بردم سر زنگ ديكته.ميخواستم نگهش دارم.
حالا شانزده سال از آن موقع ميگذرد.امسال از دانشگاه فارغ التحصيل ميشوم.كامپيوتر.ولي به گذشته كه فكر ميكنم ميبينم اولين مدرسه ي زندگيم بدون نمره؛خالي مانده و من به معلمش دسترسي ندارم كه يك نمره حتا هفت يا هشت بگيريم تا دست كم تك ماده اش كنم.
هيچ فكر نكرده بودم كه هميشه دير ميرسم.بحث سر ده بيست دقيقه نيست بعضي آدمها به اندازه ي يك عمر تاخير ميكنند.
آن سال هم دير رسيدم.به اول كلاس.پدرم تازه منتقل شده بود تهران.جايي را اجاره كرديم مدرسه هم نزديكش بود.تعدادمان تو كلاس زياد نبود.سال 62 مگر چند نفر مي رفتند اول دبستان آنهم يك گوشه ي پرت و دورافتاده ي اين شهر بزرگ.يك حياط با فرش شن و ماسه داشتيم و ديوارهايي كه با چيدن تانكرهاي مستعمل دور فضا مرز بين داخل و بيرون را مشخص ميكرد با سه چهار اتاق گلي.كلاس اول؛اتاق اول بود از دست راست.دختر و پسر باهم.گفتم كه زياد نبوديم تا برايمان جدا كلاس بگذارند.
وقتي كه سر كلاس رفتم همه ي بچه ها هم را ميشناختند.
كلاس فضايي تاريك بود با سقف تارعنكبوتي.پسرها سمت راست مينشستند دخترها چپ.بايد رديف آخر مينشستم.بقيه ي جاها پربود.پسرها چهار رديف بودند دخترها سه تا.دو رديف دوتايي و يكي تنها.چشم من از آن فاصله تخته را نميديد.معلم كه به بچه ها گفت كي حاضر است جايش را با من عوض كند هيچ كس دستش را بالا نبرد.براي همين خانم معلم گفت پيش دختر بنشينم.
بچه ها مسخره ميكردند.ميگفتند دختر شده ام.چاره اي نبود.اگر نمينشستم بايد برميگشتم نيمكت آخر.دخترك هم رويش را برميگرداند.وقتي نگاهمان به هم ميخورد ابرويش را بالا مي انداخت و پشتش را ميكرد. براي همين هيچ وقت با هم حرف نزديم.تا آن روز كه ديكته بود.دير به كلاس رسيدم.دنبال مداد توي كيفم ميگشتم كه معلم يكي از مدادهاي جلوي دختر را داد دستم.جامانده بودم. يك خطي جلوتر از من بودند همه.اگر صبر ميكردم ديرميرسيدم.دير كه ميرسيدم شايد نميرسيدم.خم شدم روي دفترش.جا خورد.گفتم كه جاماندم.دستش را برد بالا.معلم آمد.دفترم را بست و زد توي سرم.فرداش هم با مادرش آمد مدرسه.سر كلاس معلم گفت برگردم سر جاي اولم بنشينم.
آن سال تمام شد.ما هم به خانه ي ديگري رفتيم.مرا هم گذاشتند يك مدرسه ي ديگر.ولي آن مداد دستم ماند تا وقتي كه مداد نداشتم بردم سر زنگ ديكته.ميخواستم نگهش دارم.
حالا شانزده سال از آن موقع ميگذرد.امسال از دانشگاه فارغ التحصيل ميشوم.كامپيوتر.ولي به گذشته كه فكر ميكنم ميبينم اولين مدرسه ي زندگيم بدون نمره؛خالي مانده و من به معلمش دسترسي ندارم كه يك نمره حتا هفت يا هشت بگيريم تا دست كم تك ماده اش كنم.
یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۱
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱
سرود سه نامه براي خدا
1
خداي عزيز سلام!مجبورم كه برات نامه بنويسم.ميدوني كه اگه اونا قضيه رو بفهمم چه بلايي سرم ميارن؟
خدا جونم به خدا من نميخواستم اون جوري بشه.اصلا از قبل قرار گذاشته بوديم كه اون كار رو نكنيم.تو رو خدا آبرومو نريز.به گوش بابام اگه برسه كارم تمومه.حاضرم بميرم ولي كسي نفهمه.چون آبروريزي ميشه.فقط از همين ميترسم.ميدونم اشتباه كردم.مگه قرار نيست همه اشتباه كنن؟مگه خودت نگفتي انسان جايزالخطاست؟خب اگه من اين طوري خطا كردم بازم خطاست.ميتوني ببخشيش.تو اونقدر بزرگي كه بتوني كارهارو درست كني.اگرم خواستي منو بنداز جهنم ولي اينجا بهم فرصت بده كه كسي نفهمه.باور كن اشتباه كردم.خودم ميدونم.غلط كردم.ما فقط قرار گذاشته بوديم همو بغل كنيم و ببوسيم.اون گفت فقط ميخواد منو بخوره.اون وقت يهو دست انداخت دگمه ي شلوارمو باز كرد.من هم نتونستم خودمو نگه دارم چشمامو بستم.
به خدا حالا پشيمونم.خودتم كه شاهد بودي از كاپوت استفاده كرد.من نميخوام پسر مردم رو بدبخت كنم.اگر هم اصرار مامان و بابا نبود اصلا تن به ايو وصلت نميدادم.خب درست كه دوستش دارم ولي نميخوام كسي از كاري كه قبلا كردم خبردار بشه.قسم هم ميخورم هميشه بهش وفادار باشم.من خيلي ميترسم.
ببين من خودم برام مهم نيست.فقط تو كمك كن كسي نفهمه.هيچ چاره اي جز اين ندارم فقط تو ميتوني از اين وضع نجاتم بدي.خدا جون باور كن فقط از اين ميترسم كه آبروم بره.حاضرم بميرم ولي اون لحظه پيش نياد.اگه بخواي تا آخر عمرم ديگه حتا به هيچ پسر يا مردي فكر نميكنم.
خواهش ميكنم.
2
خداي خوب و مهربان!چيزي به عيد نمونده.من و خواهرم امسال هم نميتونيم لباس نو بپوشيم.
من ديگه لباس نو نميخواهم.فقط يك كاري كن كه مهمون برامون نياد.شايد بابام ميوه و شيريني خوب نخره من خجالت ميكشم.به خاطر بابام.
كاش راضي بشه به همه بگويد ما امسال خانه نيستسم.ميرويم مسافرت.اين كار را تو ميتواني بكني.لطفا براي عيدي اين كار را برايم بكن.
3
من اصلا نميدونم چرا بايد اين نامه را برايت بنويسم.شايد فقط به اين دليل كه ميخواستم به نام ديگري نباشد.به نظرم تو به من خيلي بد كردي.اصلا به بعضي ها خيلي بد كردي.اگر خواستي يكي را شاه كردي يكي را گدا ولي هرگز دليلش را نگفتي.پس بگذار من دليلش را بگويم.چون از بعضي ها خوشت مي آمد و از بعضي ها نه.
تو سليقه ي خودت را به ديگران تحميل كردي آن وقت انتظار داشتي كه هم دوستت داشته باشند و هم ازت بترسند.ولي من از تو نميترسم.هر بلايي كه ميخواهي سرم بياوري بياور.هر خوابي برايم ديدي خير باشد.من ازت نخواهم خواست كه برش گرداني.خودت ديده اي كه اگر ترسيدم اگر از دلهره تا صبح خوابم نبرد باز التماست نكردم.
اصلا از وقتي تو وارد زندگيم شدي و اسمت را شنيدم همه چيز بهم ريخت.تو من را مجبور كردي به وجود و اسمت حساس باشم.يادت هست بچه كه بودم چقدر ازت ميترسيدم؟مثل سگ ازت واهمه داشتم.ميترسيدم كه خفم كني.ميترسيدم كه پدر و مادرم را بكشي.براي همن مجبور بودم بهت التماس كنم.يادت هست از كي قيدت را زدم؟وقتي كه ديدم تو هركاري كه دوست داشته باشي ميكني.هميشه هم چيزهايي را دوست داشتي كه برايم خوب نبود.تو اصلا خوب مرا نميخواستي.
بعد ديدم كه چرا بايد به تو فكر كنم.ولي باز تو آن كسي بودي كه لاي چرخهاي من چوب ميگذاشت.اگر هم زودتر به فكر خودكشي نيفتادم به خاطر اين بود كه فكر ميكردم پيش تو مي آيم.ولي حالا اهميتي ندارد.چون به نظرم تو اصلا وجود نداري فقط زاييده ي توهمي هستي كه انسانها را با آن بترسانند و دق بدهند.من هركاري كه دلم ميخواسته كردم.هر كاري كه شايد تو بدت مي آمد.حالا ديگر هيچ فرقي نميكند.
1
خداي عزيز سلام!مجبورم كه برات نامه بنويسم.ميدوني كه اگه اونا قضيه رو بفهمم چه بلايي سرم ميارن؟
خدا جونم به خدا من نميخواستم اون جوري بشه.اصلا از قبل قرار گذاشته بوديم كه اون كار رو نكنيم.تو رو خدا آبرومو نريز.به گوش بابام اگه برسه كارم تمومه.حاضرم بميرم ولي كسي نفهمه.چون آبروريزي ميشه.فقط از همين ميترسم.ميدونم اشتباه كردم.مگه قرار نيست همه اشتباه كنن؟مگه خودت نگفتي انسان جايزالخطاست؟خب اگه من اين طوري خطا كردم بازم خطاست.ميتوني ببخشيش.تو اونقدر بزرگي كه بتوني كارهارو درست كني.اگرم خواستي منو بنداز جهنم ولي اينجا بهم فرصت بده كه كسي نفهمه.باور كن اشتباه كردم.خودم ميدونم.غلط كردم.ما فقط قرار گذاشته بوديم همو بغل كنيم و ببوسيم.اون گفت فقط ميخواد منو بخوره.اون وقت يهو دست انداخت دگمه ي شلوارمو باز كرد.من هم نتونستم خودمو نگه دارم چشمامو بستم.
به خدا حالا پشيمونم.خودتم كه شاهد بودي از كاپوت استفاده كرد.من نميخوام پسر مردم رو بدبخت كنم.اگر هم اصرار مامان و بابا نبود اصلا تن به ايو وصلت نميدادم.خب درست كه دوستش دارم ولي نميخوام كسي از كاري كه قبلا كردم خبردار بشه.قسم هم ميخورم هميشه بهش وفادار باشم.من خيلي ميترسم.
ببين من خودم برام مهم نيست.فقط تو كمك كن كسي نفهمه.هيچ چاره اي جز اين ندارم فقط تو ميتوني از اين وضع نجاتم بدي.خدا جون باور كن فقط از اين ميترسم كه آبروم بره.حاضرم بميرم ولي اون لحظه پيش نياد.اگه بخواي تا آخر عمرم ديگه حتا به هيچ پسر يا مردي فكر نميكنم.
خواهش ميكنم.
2
خداي خوب و مهربان!چيزي به عيد نمونده.من و خواهرم امسال هم نميتونيم لباس نو بپوشيم.
من ديگه لباس نو نميخواهم.فقط يك كاري كن كه مهمون برامون نياد.شايد بابام ميوه و شيريني خوب نخره من خجالت ميكشم.به خاطر بابام.
كاش راضي بشه به همه بگويد ما امسال خانه نيستسم.ميرويم مسافرت.اين كار را تو ميتواني بكني.لطفا براي عيدي اين كار را برايم بكن.
3
من اصلا نميدونم چرا بايد اين نامه را برايت بنويسم.شايد فقط به اين دليل كه ميخواستم به نام ديگري نباشد.به نظرم تو به من خيلي بد كردي.اصلا به بعضي ها خيلي بد كردي.اگر خواستي يكي را شاه كردي يكي را گدا ولي هرگز دليلش را نگفتي.پس بگذار من دليلش را بگويم.چون از بعضي ها خوشت مي آمد و از بعضي ها نه.
تو سليقه ي خودت را به ديگران تحميل كردي آن وقت انتظار داشتي كه هم دوستت داشته باشند و هم ازت بترسند.ولي من از تو نميترسم.هر بلايي كه ميخواهي سرم بياوري بياور.هر خوابي برايم ديدي خير باشد.من ازت نخواهم خواست كه برش گرداني.خودت ديده اي كه اگر ترسيدم اگر از دلهره تا صبح خوابم نبرد باز التماست نكردم.
اصلا از وقتي تو وارد زندگيم شدي و اسمت را شنيدم همه چيز بهم ريخت.تو من را مجبور كردي به وجود و اسمت حساس باشم.يادت هست بچه كه بودم چقدر ازت ميترسيدم؟مثل سگ ازت واهمه داشتم.ميترسيدم كه خفم كني.ميترسيدم كه پدر و مادرم را بكشي.براي همن مجبور بودم بهت التماس كنم.يادت هست از كي قيدت را زدم؟وقتي كه ديدم تو هركاري كه دوست داشته باشي ميكني.هميشه هم چيزهايي را دوست داشتي كه برايم خوب نبود.تو اصلا خوب مرا نميخواستي.
بعد ديدم كه چرا بايد به تو فكر كنم.ولي باز تو آن كسي بودي كه لاي چرخهاي من چوب ميگذاشت.اگر هم زودتر به فكر خودكشي نيفتادم به خاطر اين بود كه فكر ميكردم پيش تو مي آيم.ولي حالا اهميتي ندارد.چون به نظرم تو اصلا وجود نداري فقط زاييده ي توهمي هستي كه انسانها را با آن بترسانند و دق بدهند.من هركاري كه دلم ميخواسته كردم.هر كاري كه شايد تو بدت مي آمد.حالا ديگر هيچ فرقي نميكند.
اشتراک در:
پستها (Atom)