شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱

سرود سه نامه براي خدا


1
خداي عزيز سلام!مجبورم كه برات نامه بنويسم.ميدوني كه اگه اونا قضيه رو بفهمم چه بلايي سرم ميارن؟
خدا جونم به خدا من نميخواستم اون جوري بشه.اصلا از قبل قرار گذاشته بوديم كه اون كار رو نكنيم.تو رو خدا آبرومو نريز.به گوش بابام اگه برسه كارم تمومه.حاضرم بميرم ولي كسي نفهمه.چون آبروريزي ميشه.فقط از همين ميترسم.ميدونم اشتباه كردم.مگه قرار نيست همه اشتباه كنن؟مگه خودت نگفتي انسان جايزالخطاست؟خب اگه من اين طوري خطا كردم بازم خطاست.ميتوني ببخشيش.تو اونقدر بزرگي كه بتوني كارهارو درست كني.اگرم خواستي منو بنداز جهنم ولي اينجا بهم فرصت بده كه كسي نفهمه.باور كن اشتباه كردم.خودم ميدونم.غلط كردم.ما فقط قرار گذاشته بوديم همو بغل كنيم و ببوسيم.اون گفت فقط ميخواد منو بخوره.اون وقت يهو دست انداخت دگمه ي شلوارمو باز كرد.من هم نتونستم خودمو نگه دارم چشمامو بستم.
به خدا حالا پشيمونم.خودتم كه شاهد بودي از كاپوت استفاده كرد.من نميخوام پسر مردم رو بدبخت كنم.اگر هم اصرار مامان و بابا نبود اصلا تن به ايو وصلت نميدادم.خب درست كه دوستش دارم ولي نميخوام كسي از كاري كه قبلا كردم خبردار بشه.قسم هم ميخورم هميشه بهش وفادار باشم.من خيلي ميترسم.
ببين من خودم برام مهم نيست.فقط تو كمك كن كسي نفهمه.هيچ چاره اي جز اين ندارم فقط تو ميتوني از اين وضع نجاتم بدي.خدا جون باور كن فقط از اين ميترسم كه آبروم بره.حاضرم بميرم ولي اون لحظه پيش نياد.اگه بخواي تا آخر عمرم ديگه حتا به هيچ پسر يا مردي فكر نميكنم.
خواهش ميكنم.
2
خداي خوب و مهربان!چيزي به عيد نمونده.من و خواهرم امسال هم نميتونيم لباس نو بپوشيم.
من ديگه لباس نو نميخواهم.فقط يك كاري كن كه مهمون برامون نياد.شايد بابام ميوه و شيريني خوب نخره من خجالت ميكشم.به خاطر بابام.
كاش راضي بشه به همه بگويد ما امسال خانه نيستسم.ميرويم مسافرت.اين كار را تو ميتواني بكني.لطفا براي عيدي اين كار را برايم بكن.
3
من اصلا نميدونم چرا بايد اين نامه را برايت بنويسم.شايد فقط به اين دليل كه ميخواستم به نام ديگري نباشد.به نظرم تو به من خيلي بد كردي.اصلا به بعضي ها خيلي بد كردي.اگر خواستي يكي را شاه كردي يكي را گدا ولي هرگز دليلش را نگفتي.پس بگذار من دليلش را بگويم.چون از بعضي ها خوشت مي آمد و از بعضي ها نه.
تو سليقه ي خودت را به ديگران تحميل كردي آن وقت انتظار داشتي كه هم دوستت داشته باشند و هم ازت بترسند.ولي من از تو نميترسم.هر بلايي كه ميخواهي سرم بياوري بياور.هر خوابي برايم ديدي خير باشد.من ازت نخواهم خواست كه برش گرداني.خودت ديده اي كه اگر ترسيدم اگر از دلهره تا صبح خوابم نبرد باز التماست نكردم.
اصلا از وقتي تو وارد زندگيم شدي و اسمت را شنيدم همه چيز بهم ريخت.تو من را مجبور كردي به وجود و اسمت حساس باشم.يادت هست بچه كه بودم چقدر ازت ميترسيدم؟مثل سگ ازت واهمه داشتم.ميترسيدم كه خفم كني.ميترسيدم كه پدر و مادرم را بكشي.براي همن مجبور بودم بهت التماس كنم.يادت هست از كي قيدت را زدم؟وقتي كه ديدم تو هركاري كه دوست داشته باشي ميكني.هميشه هم چيزهايي را دوست داشتي كه برايم خوب نبود.تو اصلا خوب مرا نميخواستي.
بعد ديدم كه چرا بايد به تو فكر كنم.ولي باز تو آن كسي بودي كه لاي چرخهاي من چوب ميگذاشت.اگر هم زودتر به فكر خودكشي نيفتادم به خاطر اين بود كه فكر ميكردم پيش تو مي آيم.ولي حالا اهميتي ندارد.چون به نظرم تو اصلا وجود نداري فقط زاييده ي توهمي هستي كه انسانها را با آن بترسانند و دق بدهند.من هركاري كه دلم ميخواسته كردم.هر كاري كه شايد تو بدت مي آمد.حالا ديگر هيچ فرقي نميكند.