جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱

تلخ مثل عسل؛ شيرين عين زهرمار 2


روز دوم مادر آفرين به خانه ي ما سر زد.بار چندم ميشود كه ما هم را ملاقات ميكينيم؟او يك زن شيك پوش؛خوش سيما و همينطور بسيار مبادي ي آداب است و علي رغم اينكه دوره ي جواني را سپري كرده باز جذابيت زنانه اش را حفظ نموده.حق دارم وقتي كه او را ميبينم آرزو كنم اي كاش آفرين هم پس از گذشت اين سالها هنوز زيبا بماند.ولي زيبايي او يك چيز ديگريست.شايد يك جذابيت جاافتاده است كه بر روي خطوط برجسته ي پايين گونه و چانه ي كوچك سايه انداخته.وقتي ميخندد رديف سپيد و براق دندانهايش پيدا ميشود و روي لبان سرخش نقش ميبندد.
از زمان آشناييم با آفرين به اين نكته پي بردم كه در عين وجود پيوند محكم عاطفي بين او و مادرش هركدام راه خود را در زندگي پيدا كرده اند و ميروند.حتما بين او و شوهرش هم اين قرار وجود دارد.آن دو هم را دوست دارند ولي دوست داشتني كه از سطحي بالاتر برخوردار است.با كيفيتي در اندازه ي روشنفكران زمانه.شرط ميبندم اگر زن به يك مسافرت يك ماهه با چند زن و مرد ديگر برود باز كك مرد نگزد.به طور صددرصد اين از اعتماد سرشار طرفين به هم سرچشمه ميگيرد.اگرچه شايد گروهي از مردم دون پايه و بي تربيت روزگار ما اين را بر بيغيرتي ي مرد حمل كنند.اين از مردم زمانه ي ما پربعيد نيست.ولي آنها اينطور به هم عشق ميورزند كه آسايش و رضايت طرف مقابل را هميشه مدنظر داشته باشند.
من اعتراف ميكنم كه از همان روز اول شيفته ي رابطه ي اين زوج شدم.هر دو هم را دوست دارند ولي براي خودشان زندگي ميكنند.ممكن است براي مرد يك ميهماني پيش بيايد كه زن نخواهد در آن حاضر شود.اين باعث بازماندن مرد از آن نميشود.يا اينكه زن بخواهد به يك پياده روي مجردي برود يا به مشاوره ي كسي غير از همسرش نيازمند باشد.اما مرد كه مريض شود زن تا صبح بالاي سرش بيدار ميماند و خواب به چشمش نمي آيد.و همين مرد وقتي از سركار برميگردد براي زنش گل ميخرد.
جلسات؛مراسم؛دوستي ها و معاشرت اين دو هم برايم جالب است.دوستانشان هم از طبقه ي متشخص و صاحب سطح جامعه هستند.بعضي هايشان حتا در مجامع بلند پايه رفت و آمد دارند.آن ها دور هم مينشينند مشروب مينوشند سيگار ميكشند و در مورد سياست و آينده ي مملكت نظريه ميدهند و بعضي وقتها حكم يا پوكر بازي ميكنند.در اين مواقع مردها كه معمولا تواناييهايشان بيشتر است به همسرانشان كمك ميكنند.يعني عملا در هر دور از بازي دودست بازي ميكنند.
روز اولي كه آفرين ما را به هم معرفي كرد حس داشتن يك ارتباط گرم با او در من شكل گرفت.او دست لطيفش را به طرفم دراز كرد و من به آرامي فشار دادم.شايد اگر در جامعه اي حدود صد سال پيش زندگي ميكرديم انتظار داشت دستش را ببوسم.
گفت و گوي كوتاه ما(تقريبا يك ساعته)با راهبري ي من در مورد تصميماتم براي آينده؛ امكاناتي كه داشتم و مواردي از اين دست همراه بود و تمام اين مدت ميكوشيدم با گرمي و حتا گستاخي اي مؤدبانه به قلبش نزديك شوم.او هم با لبخند زدن و همينطور آزاد گذاشتن من در ادامه ي صحبت راه را هموار ميكرد.
اما آن روز وضع كاملا فرق ميكرد.