مدرسه ي اول
هيچ فكر نكرده بودم كه هميشه دير ميرسم.بحث سر ده بيست دقيقه نيست بعضي آدمها به اندازه ي يك عمر تاخير ميكنند.
آن سال هم دير رسيدم.به اول كلاس.پدرم تازه منتقل شده بود تهران.جايي را اجاره كرديم مدرسه هم نزديكش بود.تعدادمان تو كلاس زياد نبود.سال 62 مگر چند نفر مي رفتند اول دبستان آنهم يك گوشه ي پرت و دورافتاده ي اين شهر بزرگ.يك حياط با فرش شن و ماسه داشتيم و ديوارهايي كه با چيدن تانكرهاي مستعمل دور فضا مرز بين داخل و بيرون را مشخص ميكرد با سه چهار اتاق گلي.كلاس اول؛اتاق اول بود از دست راست.دختر و پسر باهم.گفتم كه زياد نبوديم تا برايمان جدا كلاس بگذارند.
وقتي كه سر كلاس رفتم همه ي بچه ها هم را ميشناختند.
كلاس فضايي تاريك بود با سقف تارعنكبوتي.پسرها سمت راست مينشستند دخترها چپ.بايد رديف آخر مينشستم.بقيه ي جاها پربود.پسرها چهار رديف بودند دخترها سه تا.دو رديف دوتايي و يكي تنها.چشم من از آن فاصله تخته را نميديد.معلم كه به بچه ها گفت كي حاضر است جايش را با من عوض كند هيچ كس دستش را بالا نبرد.براي همين خانم معلم گفت پيش دختر بنشينم.
بچه ها مسخره ميكردند.ميگفتند دختر شده ام.چاره اي نبود.اگر نمينشستم بايد برميگشتم نيمكت آخر.دخترك هم رويش را برميگرداند.وقتي نگاهمان به هم ميخورد ابرويش را بالا مي انداخت و پشتش را ميكرد. براي همين هيچ وقت با هم حرف نزديم.تا آن روز كه ديكته بود.دير به كلاس رسيدم.دنبال مداد توي كيفم ميگشتم كه معلم يكي از مدادهاي جلوي دختر را داد دستم.جامانده بودم. يك خطي جلوتر از من بودند همه.اگر صبر ميكردم ديرميرسيدم.دير كه ميرسيدم شايد نميرسيدم.خم شدم روي دفترش.جا خورد.گفتم كه جاماندم.دستش را برد بالا.معلم آمد.دفترم را بست و زد توي سرم.فرداش هم با مادرش آمد مدرسه.سر كلاس معلم گفت برگردم سر جاي اولم بنشينم.
آن سال تمام شد.ما هم به خانه ي ديگري رفتيم.مرا هم گذاشتند يك مدرسه ي ديگر.ولي آن مداد دستم ماند تا وقتي كه مداد نداشتم بردم سر زنگ ديكته.ميخواستم نگهش دارم.
حالا شانزده سال از آن موقع ميگذرد.امسال از دانشگاه فارغ التحصيل ميشوم.كامپيوتر.ولي به گذشته كه فكر ميكنم ميبينم اولين مدرسه ي زندگيم بدون نمره؛خالي مانده و من به معلمش دسترسي ندارم كه يك نمره حتا هفت يا هشت بگيريم تا دست كم تك ماده اش كنم.