سفر به دنياي تاريك وبلاگ
شايد صدا از درونش ميجوشيد كه آنقدر به وضوح شنيده ميشد.اولش كمي جا خورد.ناگهاني شروع به حرف زدن كرده بود و حباب سكوتش را شكسته بود:
”خوب فكر كن.چند بار داستانهايت را بازنويسي ميكني؟حرف نزن.لازم نيست جواب بدهي. فقط گوش كن.بعد از اين كه تمام ميشوند معمولا سه چهار بار تغييرشان ميدهي.حالا بگو چقدر طول ميكشد؟نه لازم نيست حرف بزني جواب نده فقط گوش كن.ببين چه ميخواهم بگويم.حالا وقتي كه اينجا داستان ميگذاري چي؟من خوب ميدانم اين داستانها را چه طور مينويسي و به چه منظوري مينويسي و ميدانم حتا سه روز هم نميشود.از وقتي كه مينويسي تا اينجا ميگذاري.تازه خيلي طول بكشد.يعني يك سوم كارهاي ديگرت برايشان وقت صرف ميكني.حتما بعدا هم به سرت مي افتد اي كاش يك جايش اين طوري بود.يا مثلا آن قسمتش را طور ديگري در مي آوردي.امكان ندارد جز اين باشد.دست نوشته ي اول فقط يك چرك نويس است.بعدا حتما ايده ي ديگري به سر آدم ميزند كه جايش را تغيير دهد.ولي ديگر نميتواني .كار از كار گذشته است.ديگر كار خودت را كرده اي.همه هم ديده اند يا فهميده اند چي در سرت بوده.ولي همان را كه ديده اند.ديگر به اين فكر نميكنند كه تو ميخواستي اين جايش را اين طوري بكني يا ميتوانستي. يا يك روزي -حالا روز بعد-آرزو ميكني كه قسمتي اش را تغيير بدهي.آن وقت چي؟نگو كه ميتواني دست ببري از نو اديتش كني.چند نفر پيدا ميشوند چيزي را كه قبلا ديده اند دوباره از نو بياورند.آنها دنبال تجسم علايقشان رفته اند.پس انتظار نداري دوباره به چيزي برگردند كه ذهنشان ميخواهد از رويش تصوير بسازد.در نهايت اگر خيلي جذاب بوده كپي كرده اند.پس ديگر نيازي به رجوع ندارند.حالا اگر يادداشتي در اعماق آرشيو باشد چي؟ديگر ميتواني مطمئن باشي كه هيچ كس بهش نگاه هم نخواهد كرد.ولي خودت مجبوري اين اضطراب را براي هميشه داشته باشي كه ميتوانستي جور ديگر بنويسي.جور ديگر بنويسي تا جور ديگر باشي.جور ديگري بشناسندت.اصلا خودت؛خودت را جور ديگري بشناسي...ميبيني؟هيچ شا نسي نداري كه اثر انگشتان خودت را خط بزني و از نو اصلاحش كني.
كار تو مثل نگارش يك كتاب است.وقتي چاپ شد تو ديگر هيچ كاري نميتواني بكني.حالا بگير عقيده و طرز فكرت عوض شده باشد.خب شده باشد به بقيه چه مربوط.نميتواني كتابها را از گنجه ي مردم برداري و دوباره تصحيح كني.ولي يك راه است من بهت ميگويم چه كار كني.خوب گوش كن كاري ندارد فقط بايد حواست را جمع كني.اول تغييري را كه ميخواهي بدهي بنويس.ميخواهي آخرش را عوض كن.نميشود كه يك نفر از حضرت خيام الگو بگيرد يكي خودش الگوش باشد.آن قسمت مهريه آلبوم كامل اليزابت تايلور هم جالب نيست.حذفش كن.از آنجايي كه از دختر سووال ميكند را بازنويسي كن.بنويس.......گفت:با الگو گرفتن از زندگي ي اليزابت تايلور بله.بعد ار من پرسيد جواب دادم با الگو گرفتن از زندگي ي ريچارد برتون بله ...“
آن گاه بدون اينكه به ياد بياورد دست نوشته ي اول به طور خودبه خود همان چيزي است كه بايد باشد؛با راهي كه ياد گرفته بود به دنياي تاريك آرشيوها قدم گذاشت.