انجيل من يا(چرا در پايان انجمنهاي شعرخواني باران مي آيد.)
در انجمن شعرخواني ي خانه اش ديدم به اولين بار.
از نه گفتنش ميگفتند.
دوستترش ميداشتم.
بچه هايش حتما مخالف بودند.كه با بزرگترينشان فقط هشت سال فاصله داشتم.
و من نه با سايه ي خود- چرا كه بازگويه كردنش هنوز ناممكن بود-با خودم ميگفتم:
پس قلب او.......آيا رضايت ابدي او رعشه ايست كه در غالب كلمات عقيم باليده ميشود.تا زيباترين قطعاتش تنها عاشقانه هاي سوگواري بماند.
پس سهم آن دو سرنوشت سرخ و جاري ي لبانش در خواسته اش چه كلامي بسوده است؟
با پلنگك نداي خواهش من او نزديكتر مي آمد.در حاليكه مهي را ماننده بود كش ياراي گرمي ي شور مراش نيست.
صبرهاي مرا شنوايي ميتوانست تا عاشقانه هاي غمگينش را تكرار كند و مرا با رازآلوده ترين رموز حقايق مخفي ي خويش آشنا سازد.
او غالب مهي بود كه ياراي حرارت شور مراش نبود.
و گوش من از هول راه نبردن تا ضجه هاي فهم حقيقت ؛هيچ آوازي بيشتر از نام او دوست نميداشت.
او حبابي بود كه ياراي تلنگر شور مراش نبود.
و حقيقت سرابي بود كه روياي ريختن پندارش نبود.
و در پايان همه ي انجمن هاي شعرخواني آسمان عصر؛ آسفالت تيره و تنگ را در تمرين بغض و گريستن خويش وسوسه ميكند.