مرد تاريك روشنا به راه افتاد.همسرش ساعتي را كه معمولا به خانه ميرسيد ميدانست.سابقه ي ديركردني بدون خبر نداشت كه نگران نشود.اول به موبايلش زنگ زد كه گوشي را برنداشت.بعد پيغام گذاشت كه آن هم بدون جواب ماند.معمولا در بازگشت از كار به خانه ي مادرش سرنميزد.زنگ زد.نبود.به خواهرش هم زنگ زد.حالا همه نگران شده بودند.
پس پريروز وقتي داشت مطالعه ميكرد آمده بود بالاي سرش و گفته بود ميخواهد صحبت كند.گفت چند وقتي است دچار افسردگي و پوچي شده.زن روز بعد را مرخصي گرفت تا با هم باشند.و او طبق روزهاي تعطيلشان كه بيشتر فرصت داشتند نزديكي ي ديشب را يك بار ديگر در خواب آلودگي ي صبحگاهي با او انجام داد.ناهار را در خانه خوردند و زن سعي كرد آنچه كه ميتواند براي پايان دادن به وضع او بكند.رابطه ي جنسي استراتژيك ترين اصل بين آن دو بود.مرد به طور قابل توجهي در ارضاي همسرش فعال بود و اين باعث شده بود زنش كمبودي در اين مورد نداشته باشد.بل كه به او به چشم يك مرد ماوراي طبيعي كه نيازهاي فوق العاده طبيعي اش را برطرف ميكند نگاه كند.شايد يكي از دلايلي كه رابطه ي مشكوك او را با منشي اش بخشيد همين بود.
پس از اين؛موارد ديگري نميماند كه مشكلي در آن ديده شود..هر دو به اهميت ماديات در زندگيشان واقف بودند و راه استفاده ي آن را نيز ميدانستند.به طوري كه حرف نياز اصلي آنها همين به شمار مي آمد.
با اين همه وقتي مشكلش را با زن در ميان گذاشت احساس كرد بايد بيشتر به او توجه كند.شايد هم خطر را حس كرده بود.ظهر به سمت چالوس حركت كردند و بعد نمك آبرود.شب كه برگشتند رفتند سورنتو و پارك ساعي.هر دو دوستش داشتند.
در خانه ؛ به رختخواب كه رفت زن چشمهايش برهم بود.با اين همه بعد از اينكه لاله اش را بوسيد ازش تشكر كرد و دستش را انداخت دور گردنش و وزن بالا تنه اش را به رويش كشيد.
صبح زن طبق روال هميشگي از خواب بلند شد و پس از آماده شدن براي سركار صداش كرد و گفت كه مجبور است برود. و او همانطور چشم بسته دستش را گرفت و لبش را بوسيد.
در شركت زود كارش را پايان داد و راه افتاد.كمي در خيابانها چرخيد.اين از تفريحات جواني اش بود كه خيابانها را به دنبال تكه هاي سواركردني بگردد.خيلي زود هوا تاريك شد.زودتر از آنچه فكر ميكرد.عمدا راهش را در اتوبانهاي شلوغ بعد از ظهر عوض ميكرد.به خودش كه آمد ديد همان ساعتي است كه هميشه به خانه ميرسيده.يك شيطنت لجبازانه باعث شد تصميم بگيرد طرف خانه نرود.بعد هوس كرد اصلا در يك جاده ي خلوت براند.افتاده بود تو جاده ي خاوران.ميرسيد به قم و بعد اصفهان كه از اولين خروجي برگشت.نميخواست به جايي برود كه انتظار رفتنش را داشته باشند.با اين همه راه شمال را پيش گرفت.دو جا داشتند.اين يكي نزديك تر بود.در اولين فرصت هم پيغام گذاشت كه نگران من نباش.بلافاصله زن زنگ زد.بعد دو بار پيغام گذاشت كه باز بي جواب ماند.
يك ماهي ميشد با يك زن ديگر آشنا شده بود.كارمند يكي از شركتهاي طرف قرارداد.چند روز بعد هم به شام دعوتش كرده بود.مدتي بود احساس پايان در رابطه با زنش ميكرد.و باور كرده بود زن هم اين حس را در مورد او دارد.اين اواخر منتظر شنيدن جملاتي اينچنيني از او بود و نوعا وجود خيانت را بعيد نميشمرد.
زن كه دوباره پيغام داد به ويلا رسيده بود.مادرش هم زنگ زد كه جواب نداد.
زن احتمال سفر به شمال را ميداد.با خودش كلنجار ميرفت كه شبانه حركت كند.در راه به اين فكر ميكرد كه وقتي ببيندش اول يك توضيح كامل در مورد رفتارش خواهد خواست بعد احتمالا بغضش پاره ميشود.همانطور كه در آن لحظه شد.و حتما او بدنش را كه بهش نزديك شده تا به آرامي مشت به سينه اش بزند در آغوش ميگيرد.