سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱

به جز دوري تو ما را غمي نيست
به جز درياي اشكم شبنمي نيست
دل من غير تو ياري ندارد
به جز تو درد دلداري ندارد
به غير از تو هواخواهي ندارد
به جز انديشه ات رايي ندارد
مگر دل دادن اينجا معصيت شد
مگر از زشتي آمد عاريت شد
مگر عشاق داغ ننگ دارند
كه زيبايان بدانها جنگ دارند
سيه چشمان كه مهر مار دارند
چه ميشد گر محبت بار آرند
همه در چشمهاشان خار دارند
بر دلبستگان آزار دارند
يكي بر گلستان لطف ما نيست
اگر گل نيست اين استان پس چيست؟
محبت حرف دور از اين سواد است
همه بازار دل بستن كساد است
رفيقان حال مارا ياد آريد
نواي تلخ دلتنگي بخوانيد
نميبينيد يار از ما شده دور
نبودست و نموده چشم ما كور
به اخمش قلب را آزار دادست
به قهرش شانه پر آوار كردست
اگر با ديگري باشد غمم نيست
چنين باشد و برتابد غمم نيست
الا اين دل نشد خوابيد در خون
نشد بيدار و آخر گشت مجنون
بياييد ار خريداريد نازش
در مهرش اگر ديديد بازش
هلا اين دل نشد خونين جگر گشت
جفا بنمود و آزارش اثر گشت
از اين دل رنج او كاهش نماييد
اگر ياريد كش سازش نماييد
من او را با شمايان واگذارم
كه تاب سوزش ديگر ندارم
مرا آزار او بسيار دادست
نشد يار و عدو بسيار دادست
غلط گفتم عدو گويم نمودست
تو گفتي جان ما را او نديدست
نموده قلب مارا پاره پاره
همي گه خندد و طعنه هماره
مرا اميد وصلش بود در سر
گل عشق مرا بنمود پرپر
بيا فرهاد و شو زين عشق ديرين
كه خود پيغام آوردست شيرين