پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱

از پله هاي بلند و راهروي تاريك آرام بالارفت.بوي بهار حتا اينجا هم آمده بود.به وسع خودش از اين باغ گلهايي چيده بود و در معرض گذر مردمش گذاشته بود.انتظار نداشت كبرا چشم به راهش باشد يا آنطوري كه هميشه آرزو داشت جلو بيايد و با خنده اي شهوت انگيز عشوه آغاز كند و تنش را مثل گربه به او بمالد. بعد از اين كه در را باز ميكرد نگاهي به آشپزخانه مي انداخت. معمولا آنجا بود.سلام ميكرد.جواب ميداد و ميگفت چه خبر و كبرا همانطور كه پشت سرش از آشپزخانه خارج ميشد وقايع روزانه را برايش تعريف ميكرد.اين پرسش و آن پاسخ فقط براي شكستن سكوت بود.هر دو خوب ميدانستند قرار نيست خبري باشد كه ارزش پرسيدن داشته باشد.زندگي ي انسانها؛ نوع برخوردها و رفتارها را مشخص ميكند.هر دو تمام سعي شان را ميكردند هر جور شده حقوق اندك مرد را طوري تقسيم كنند كه اول به اجاره خانه برسد آن وقت باقيمانده ي ناچيزي كه ميماند خرج ماهشان را ترتيب ميداد.
برخلاف روزهاي گذشته كبرا خندان دم در ايستاده بود.حتما از صداي پا فهميده بود مرد دارد مي آيد.زنها در اين موارد غافلگير كننده تبحر بالايي دارند.زودتر از اينكه كليد بياندازد خودش در را باز كرد.بلند هم سلام كرد.از تمام وجود.با اينكه شوكه شده بود خندان جوابش را گرفت.آخرين باري كه اينطوري به هم سلام كرده بودند سالروز تولدش بود.سه سال پيش.زن آن روز هم غافلگيرش كرده بود.درست موقعي كه فكر ميكرد يادش رفته است.
-چي شده؟مهربون شدي؟؟
-ااااااا...من كه هميشه مهربونم.
راست ميگفت تمام اين مدت عليرغم ناملايمات سختيهاي زندگي هرگز به مرد زندگيش اعتراض نكرده بود.مرد جواب داد:
خب......آره....اما امروز انگار آفتاب از يه طرف ديگه در اومده.
-خب.......
-خب؟
-حالا
-حالا؟
-ااااااااااا آره ديگه
و گوشه ي ابرويش را به حالت شيطنت آميزي بالا انداخت.
مرد دست دور گردنش انداخت و او را با خودش به هال برد و با صداي گرمي كه نشاني از هيجان درك واقعيت نداشت گفت:
-پس اينطور.....خيره
-آره كرم خيره.
-خب.......چيه؟
زن كه از بي تفاوتي شوهرش ناراحت شده بود با لحن پركرشمه تري گلايه كنان گفت:
-كرم........تو خوشحال نيستي؟
-خوشحال؟چرا.خوشحالم.خيلي خوشحالم.
-اااااااا......مسخره نكن.
-مسخره؟چرا بايد مسخره كنم؟راست ميگم باور كن.خيلي خوشحالم...
-چرا؟
بدون اينكه هول شود جواب داد:
خب چون تورو دارم.
-بي مزه.....
به خنده ي تمسخرآميز گفت:
چرا؟يعني انقدر داشتن تو بي مزگيه؟
-اذيت نكن.......بگو چي شده؟
-من بگم؟خب لابد......نميدونم....چي بگم والله....
-فكر كن بعدا بگو.
-آخه در چه مورديه؟
-كرم.....فكرشو بكن من و تو خوشبخت بشيم......خوشبخت زندگي كنيم.
مرد كه همراه حرفهاي خيال انگيز زنش به رويا رفته بود.روي مبل لم داد و آرام گفت:
آره....چه خوبه....
-هركاري بخوايم ميكنيم.ديگه هم لازم نيست اينجا زندگي كنيم.تو هم نميخواد ديگه بري سر كار.با هم ميريم مسافرت.خوب نيست كرم؟ميدوني چند ساله مسافرت نرفتيم؟
-ولي ما كه پارسال تابستون رفتيم طالقون پيش مامانت اينا.
زن عصباني و دلخور گفت:
-تو به اون ميگي مسافرت؟ما فقط اونجا رفتيم.تازه همه جاشم كه بلدم و صد بار رفتم.اونجا بزرگ شدما....اون كه مسافرت نيست...
-پس چي مسافرته؟
-بريم شمال.
-شمال كجا؟ جهان؟
-نه...... شمال تهران....... نه ايران.
-اونجام خب شماله ديگه.....
-نه بريم كنار دريا.
-بريم.
زن به دليلي حس كرد دستش انداخته.دوباره با ناز گفت:
كرم........مسخره ميكني؟
-نه هر چي تو بگي.كبرا.
-كرم فكرشو بكن ما ميتونيم بريم.ميتونيم فكرشو يكن.
طاقتش طاق شده بود.خيلي بيشتر از آنچه در تحملش بود راز را نگه داشته بود.او فقط ميخواست چند ثانيه شوهرش را در هيجان نگه دارد.بلند و با خوشحال فرياد زد:
ما برنده شديم.باورت ميشه؟
-پرنده شديم؟؟
اين عادتش بود.وقتي حرفي نداشت يا حرف فرد مقابل را خنده دار تصور ميكرد به شوخي متوسل ميشد.
زن با اشتياق گفت:
برنده شديم.ارمغان بهزيستي
مرد به رگ شوخي زده بود دوباره گفت:
پرنده ي احمقان چي زيستي؟
و در ذهنش به دنبال سرهم كردن تركيب بهتري گشت.
زن دوباره گفت:
به خدا برنده ي ارمغان بهزيستي شديم.پونصدهزار تومن كرم....برنده شديم.
هنوز در كار شوخي كردن بود.با خنده گفت:
مباركمون باشه.
زن ديگر حوصله ش سر رفته بود.با تشر داد زد:
ااااا....مسخره.....ميگم پونصد هزار تومن برنده شديم.
مرد كه به خودش آمده بود و از اين كه زن تفريحش را قطع كرده دلخور شده بود صدايش را اندازه ي صداي زن به سرش انداخت و گفت:
چي ميگي؟خب خودت شوخي ميكني..... منو سركار ميذاري.....نميخواي من بكنم؟
زن اخمهايش را در هم كشيد:
اي بابا كرم يادت نيست اون روزي چند تا برگه ي قرعه كشي آوردي خونه گفتي جاييزه خونه ميدن ماشين ميدن.بعد من دعوات كردم چرا پولارو دادي به اونا.توگفتي پولش زياد نشد...
مرد سراپا گوش شد.
زن ادامه داد:بعد شماره هايي كه روش بود و نوشتي تو تقويم.من پرسيدم چه كار ميكني؟تو گفتي اين شماره ها رو ماه بعد بايد نگاه كنيم اگه تو روزنامه باشه برنده شديم.
مرد از شنيدن چيزهايي كه ميدانست و دوبارا ميشنيد بيشتر هيجان زده شده بود.
زن دوباره ادامه داد:گلنار خانم خواهر گلاب خانم زن صاحبخانه چند وقتي اومده پيششون.امروز سبزي گرفته بودن منو هم صدا كردن برم كمكشون.روزنامه كه داشتن زير سبزيا مينداختن گلاب خانم درد دلش باز شد كه چند بار توي قرعه كشي شركت كرده و برنده نشده.ميگفت اينا همش تقلب ميكنن جاييزه ها رو ميدن به آشناهاشون.حالا نگو تو روزنامه اسم برنده ها رو نوشتن.منم كارمون كه تموم شد روزنامه ها رو آوردم اينجا نگاه كردم.باورت نميشه ده بار ديدم باور نميكردم اسممون دراومده باشه.
مرد آرام نگاهش را از زنش دزديد و به ديوار روبه رو خيره شد.
زن گفت:كرم.....خوشحال نشدي؟
-چرا.....
-كرم.....باورت ميشه...ما پونصدهزار تومن برديم.
مرد خيلي سعي كرد چيزي بگويد ولي صدايش بيرون نمي آمد.بعد ناگهان خنده اي به لب آورد و درحاليكه كوشش ميكرد به خودش مسلط شود گفت:
كبرا ميدوني؟جمعه اي يادته صاحبخونه اومد پيش من كه قفل پنجره ي خونشون خراب شده همينطوري يه دفعه باز ميشه سرما مياد تو؟ميخواست ببينه من ميتونم كاري بكنم.منم رفتم ديدم قابش از رگلاژ دراومده.اومدم يه چيزي پيدا كنم بذارم زيرش بياد بالا ديدم اون برگه ها مقواشون سفته بردم پارشون كردم گذاشتم زيرش.
زن دير فهميد مرد چه ميگويد. ساكت و مبهوت نگاهش كرد.براي چند لحظه انگار وزن تمام خانه را بر سرش كوبيدند.ولي مرد به سرعت خودش را به او رساند و همانطور كه سرش را بين دستهايش ميگرفت؛ گفت:
كبراي عزيزم اين كه مهم نيست.همه ي اين چيزا فداي يه تار موي تو.من تا تورو دارم هيچ چيزي از خدا نميخوام.اينا كه چيزي نيستن.من و تو همين الانشم كلي باهاش كيف كرديم.حالا دوست داري بشيني اينجا من بپرم دو تا چايي برزم اون وقت از چيزايي كه دوست داريم بازم حرف بزنيم؟ها دوست داري؟؟
زن كه وزن سرش را ديگر به دستهاي او سپرده بود. با نگاهي آرام و معصومانه نگاهش كرد.