عكسي براي قاب ما
در اين فكر بوديم كه عكس چه كسي را در قاب بزرگ اتاق پذيراييمان بگذاريم.
مادر آقاجان را ميگفت.يك عكس كوچك از او گوشه ي آيينه ي كفش كني دم در گذاشته بوديم.پدر هم مادرش را گفت.با آقا بزرگ هم موافق بود.وقتي گفت كلي يادش كرد.تعريف هم كرد كه چطور در قحطي ي سال كي وقتي شيخ چي چي خان زنگنه دستور شكستن انبار گندم ثروتمندان را داد؛ مجاني نان پخت كرد.وقتي هم اعياني نان ميگرفته به فقرا كه گوشه اي ايستاده بودند علامت مي داده تا حمله كنند و جيره اش را بگيرند.از صدايش هم گفت كه نوحه ميخوانده.و سر آخر از پيريش با خانم جان.و از قولش زمزمه كرد:
مبادا كه در دهر دير ايستي.
من......اگر با من بود خدابيامرز خاله نسرين را ميگفتم.وقتي خبر را دادند باغ تخت سرباز بودم.مرخصي ام تمام شده بود.با اينكه به موقع سر پست حاضر ميشدم غذايم نصف شده بود.سيگار را هم خير سرم همان روزها كنار گذاشتم.خاله ميخواست.وقتي بهش گفتم چيزي ميپيچد توي سرم كه تكانم ميدهد.شبها نميخوابم.روزها آنقدر راه ميروم كه از خستگي بيفتم گفت:پس كمش كن.يك عكس تكي ازش تو آلبوم هست.موهاي قهوه اي مشكي اش آمده روي شانه.با چند طره ي آشفته.يكي به دست باد و آن يكي روي گونه و گردن.بيني قلمي.به دوربين نگاه ميكند.
شايد شادي هم با من موافق باشد ولي نظرش دايي رضاست.ميدانم فقط به خاطر اين كه چند سالي است از پيش چشم ما رفته خارج اين حرف را ميزند.هردومان فراموش نميكنيم.مگر چند سال گذشته؟ما را مينشاند روي زانويش.شادي ميگفت:دايي قصه بگو.از اين چيزها بلد نبود پك به سيگارش ميزد و دود را با شكلهاي عجيب بيرون ميداد:مثلث چيزي شبيه آب نبات حلقه اي ستاره......
روي عكس خانوادگي هم فكر كرديم.همه ي اهل فاميل جمع شوند.پدر و مادر آبشان تو يك جوب نميرود.ميگويند يا همه باشند يا هيچ كس.كس و كار خودشان را ميگويند.
عمه زويا اينجا زندگي نميكند.خاله نازلي هم ميدانيم نمي آيد.هر جا عمو حشمت و زنش باشند نمي آيد.داستان كش مكش با زن عموست.با هم دختر خاله اند.
با اهل فاميل هم صلاح كرديم.عمو نصرت نقل پدر و مادر را تصديق كرد.با نظر عكس جمعي هم موافق بود.
با اين كه از همه ي عموهايم كوچكتر است ازش سوال ميكنند.
اين اواخر بي قراري ميكرد.انتقالي گرفته بود براي نيشابور.ميگفت:از بين اين همه چرا امام رضا بايد مرا نفرين كند.فقط من كه نبودم.بهانه هم ميگرفت.خانه بند نميشد.تا آن شب كه زنگ زدند.پدر بردش دكتر.اهل دوام نبود.برديم در همان گلزار شهداي شهر خاكش كرديم.
مادر دوستش داشت.ميگفت دلم براي آقا جانم تنگ شده.گفت:بايد يك كاري بكنيم.دارند پرپر ميشوند.زودتر بايد يك كاري بكنيم...
ميترسيد.لازم نبود حرفي بزند.اگر نگاه ميكرديم معلوم بود.رفته بود ماموگرافي.با عمه زليخا تلفني حرف ميزد.خيلي وقت است خانه مان نيامدند.آن سالها زياد مي آمدند.چند سال پيش بود؟با خورشيد و فرشيد.فرشيد دو سه ساله بود.خورشيد هم سن من است.بچگي زياد با هم بوديم.
يادم هست.پدر و مادر با عمه رفته بودند عيدديدني.شادي و فرشيد را هم فرستادم شكلات بخرند.مست بودم حتما.قبل از ناهار خورده بودم.گفتم كه خوشحالم دوباره كنار هم بازي ي كودكيم نشسته ام.و بعد بوسيدمش.چشمهايش را بسته بود.حركت لبهايش را ميديدم كه دنبال لبهايم مي آمد و برميگشت:غرقه ي درياي آرام.
از آمدن فرشيد و خورشيد ميترسيد.گفتم جايي فرستادم كه حالا برنگردند.دست زير بغلش انداختم.تا لبه ي تخت آمد.
هر وقت مست ميكنم به هم چشمك ميزنيم.شايد در عكس دست جمعي كنار من بايستد.اگر عكسي در كار باشد.حالا براي قاب بزرگ پذيراييمان نشد هم نشد.
در نامزدي ي مهشيد عكس نينداختم.اين يعني آنجا نبودم.سالها بعد اين را خواهند گفت.همين هاست.پدر ميگويد:همه دارند.ما هم داشتيم.
حتا يك بار درآمد:همه ي زندگي براي همين چيزهاست.
راست ميگفت.مثل عكس ما.زندگي ي ما.حالا با هركه باشد باز يك جور سند حضور است.حالا هم همه حاضرند.اولين بار پنجشنبه ي يك ماه پيش بود كه عمو حشمت زنگ زد كه فردا برويم آمل.گفت به همه گفته.ما فقط به زليخا و زيبا بگوييم.گفتيم شش صبح اول جاده فيروزكوه.
به همه مان نزديك است.پدر غر ميزد كه جاده هراز الان افتضاح است.
همه آمده بودند.به همه هم خوش گذشته بود.گفتيم از اين به بعد هر هفته مي آييم.تا بار دوم يا سوم كه يكي از ماشينها پنچر شد.زاپاس هم نداشت.تا با يكي تا پنچرگيري بروند و برگردند ظهر شده بود.بقيه صبر كرده بوديم.غروب هم راه افتاديم.تاريك شده بود.ديديم بيشتر خوش ميگذرد.حالا جمعه 12 راه مي افتيم.1 ساعتي راه است تا برسيم به تپه اي چيزي كه به سبزه زاري مزرعه اي با چند مترسك مشرف باشد.بازي ميكنيم.دوري اطراف ميزنيم.تا وقت ناهار و بعد هم اگر هوا خوب باشد آنها كه ميخواهند چرت ميزنند.هوا تاريك ميشود آتش روشن ميكنيم.زياد هستيم و حلقه مان بزرگ است.عكس تمام عزيزانمان را هم كه حالا در كنارمان نيستند ايستاده ميگذاريم كنار آتش.شيشه ي عرق را دست به دست مي گردانيم.هر كس اندازه ي خودش برميدارد.ماست هم از مانده ي ناهار برميداريم و چند پر خيار يا نباشد خيارشور.بزرگترها ياد ايام ميكنند و ما در كنار هم.من شايد به خورشيد چشمك ميزنم.با دندانهاي مرتبش ميخندد. شادي و فرشيد و مهشيد و بقيه هم هستند.آن وقت آقا تقي ميزند زير آواز.مريم را ميخواند و بعد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد را.
همگي سر هر بند ميگوييم:نتوان كرد.
با خنده و گرماي آتش مقدس كه تصويرمان را در خود جمع ميكند و با نوري مضاعف به اطراف ميفرستد و به يادگار ميگذارد.وصدايمان كه در سراسر دشت طنين مي اندازد و به دوردست ها ميرود:تا بابل و بابلسر رامسر رشت پهلوي و آستارا و تبريز و قصر و كرمانشاه.و از آنجا تا خانقين.كه شاعر گفته به آيينه ي چشم يار چون بنگرد از قصر شيرين هويداست.و بعد هم باز تا دورتر تا هامبورگ و اولدنبورگ و بروكسل با آنها كه چشم به راهشان نشسته ايم و سپس تا آسمان شيشه اي كه حالا آقاجان و مادربزرگ و آقابزرگ و خانم جان و بابا جان و خاله نسرين وعمو نصرت از اعماق آن با ما همصدا شده اند و آهنگ آوازشان در بيشه هاي دور خواب خداي را آشفته ميكند.