چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۱

براي ريزش موهايم رفتم دكتر.اصرار كردند.وقت هم خودشان گرفتند.براي آزمايش نميدانم چي رفته بودند كه با دكتر صحبت كردند.آمدند دم در كه بيا بالا.چاره اش يك آمپوله.نبود فقط با هم حرف زديم.
مطب يك سالن تاريك بود با دكور مكعب و مثلث هاي آبي و نارنجي.دكتر روي يكي از مكعب هاي آبي نشسته بود.با هم قدم زديم.پشت مكعب ها يك دالان عريض بود.قدم زديم.شانه به شانه.حرف ميزد.و اصرار داشت دليلش استرسهاي كودكي ست.
تا از دل تاريكي پرستار صدايش كرد كه كارش دارند.