طلوع
اين داستان سال 79 با شكلي تقريبا مشابه فرم امروزش به داريوش مهرجويي تقديم شد.
خيلي وقت است از تو نامه اي نيامده.قرار گذاشته بوديم هر بار يكيمان نامه بفرستد و من هميشه فكر ميكنم قبلا نامه فرستاده ام.هميشه فكر ميكنم تو جواب نامه ام را ندادي.يكي من يكي تو يكي.....
اينجا خبر تازه اي نيست.خرج پدر به دولول رسيده.حالا در بند ذغال تازه هم نيست.گاهي روز ميشود از آن زيرزمين بيرون نمي آيد.سرد نيست هوا.از باد و باران هم خبري نيست.
فرانك ميگويد:كاش يك كاري ميكرديم.مادر مينشيند لب ايوان يا روي پله هاي دم حياط بل كه ابراهيمش برگردد.
كي بود؟نگاه كردي.نگاه كردي و ميخواستي بزني زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفتي چرا.
با ديروز يا امروز بايد يازده سال شده باشد.شد يازده سال؟يازده يازده يازده يازده....
هفته ي قبل بود.كارمان پيش نميرفت.در خواندن نسخه ها مانده بوديم.تا بعد غلط گيري كنيم.اصلا خيلي وقتها بايد تغييراتي بدهيم.اصل نوشته ها بدخط است.چند نفري مينشينيم يكي نمونه را ميخواند و آن يكي مينويسد تا بازنويسي كنيم.يشتها نوشته هاي مانوي...اين را خيلي دوست دارم:
بيا اي جان و ديگر مترس
مرگ فرو افتاده است و رنج گريخته است
مداد را برداشتم و ناغافل گوشه ي كاغذ نوشتم:كوچولوي بينوا در بستر سنگفرش خيابان شب در پاييز بي شايبه ي تنهايي كه زمستان را در انتهاي سوز موزي ي خود پرده پرده چهره مينمود ناگهان بي هيچ فكري عاشق شد.راستي نويسنده ها اول داستان خودشان را مينويسند.
از پله ها پايين آمدم يا پله ها پايين آوردند كنار پنجره.پرده را هم كشيدند.پرده پر بود و اندرو پرديس دنياي پرانش بود.ستاره و سحر؛حولها و حسرتهاي پريروزها....تاريك هم بود و تار.صداي اذان را ميشنيدم.از گلدسته ي كوچه ي آن طرفي بود يا همين وري.روشن و روز.
به غزل گفتم برايم چاي ميريزي؟
غزل قصه است و غايت.انديشه و روايت از جنسي كه تو و من يا او و من ترانه ميخوانديم.
نگاش كردم.ميخواست بزند زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفت چرا.صاف بود همه چيز.صاف ميماند.از صافي ي صوفي هم صاف تر بود.خسته از خواب بودم گفتم كاش نماز بلد بودم.غزل هم شنيد.
پرده رها شد كه سپيده برگشت داشتم زمين ميخوردم.دست انداخت گردنم تا بالا.حتما گرگ و ميش شده بود.روز هيچ وقت انقدر عجله نميكرد.
تخت تنگ بود.من رها شده بودم.هنوز عطر موهايش پيچيده بود دور دستانم.نگاه نميكرد.نبود.همه رفته بودند پايين.نور مي آمد از آن جايي كه رفته بود.نيمه باز بود در.داغ ميسوختم يا تازه وضو گرفته بودم.اما بوسه بوده باشد انگار.
نور ايستاده بود و روز در حركت و تو تر ميان منبع نور.....و تو.....نرفته بودي.هنوز بودي.