داستان دعا خواستن
آقا بهزاد آدم بدي نبود
آخر تو فكرهاي بدي و ددي نبود
خلاصه ي كلام مرد خوبي بود
اصليتش از قضا جنوبي بود
فقط يك وقتهايي يك طور ميشد
از دست آدمها همچي دلخور ميشد
سعي ميكرد يك جوري چوب لاي چرخ مردم كند
بعد همه چيز را به هم زده ؛رد گم كند
خلاصه كرمش كه ميگرفت
ميرفت تو اداره شون مينشست
نقشه هاي عجيب ميكشيد
نفس براي كارهاي غريب ميكشيد
راستي!يادم رفت بگويم كه اون
كار ميكرد تو شركت از ما بهترون
آخر تو زندگيش يك وقتهايي شانس مي آورد
چون نان رو هميشه به نرخ روز مي خورد
×
سه سال و سه ماه پيش از اين
كه روزهايي هم رفته بود اينچنين
يك روزي كه آقا بهزاد ويرش گرفته بود
جاي همكار ماموريت رفته اش هم نشسته بود
-حقوق اونو تو اداره ميگرفت
پيمانه ميزد و گل خودشو ميسرشت-
تصميم گرقت كمكي كرم بريزد
نقشه ي خوبي براي اين كار بچيند
براي همين چند تا زا حسابها را وارد نكرد
از ديد ديگران همه را قايم كرد
ولي همه را راست و ريست كرد و فرستاد تو انباره
تا چشم كسي به آنها نخورد به يكباره
انبار هم كه مال خودش نبود
مال باباش هم نبود.مال رييس بود
آنوقت رفت پيش رييس همه را گفت
يك آش حسابي براي همكارش پخت
آقاي رييس هم كه ديد يارو خودش نيست
همه ي كاسه كوزه ها رو سر زنش ريخت
فكر كرد طرف رفته و فلنگو بسته
حب جيم خورده تو طياره نشسته
زن را كشيد اداره و همه چيز را گفت
يارو را ساكت كرد و حسابي شست و رفت
گفت كه از شركت دزدي كرده
ازش نميگذره پدرشو در مياره
زن هم كه ديد كاري از دستش برنمي آد
رو اداخت به آقا بهزاد. زياد
آقا بهزاد اولش كمي ناز كرد
در عشوه اش را به التماس زنك باز كرد
آن وقت گفت:حالا ببينم
دور و ورو بسنجم ولي قولي نميدم...
بعد هم شروع كرد به رفتن
ولي دلش همه بود پيش آن زن
زن از پشت گفت:خدا!
نگهدارد بچه هايت را...
بهزاد كه ازدواج نكرده بود
از طرفي ويرش هم گرفته بود
به حالت عصباني ي ساختگيش
فارغ از همه ي عشق و دلباختگيش
گفت:دعا كن بچه دار نشم
همش الاف و بيزار نشم
و رفت و پشت ميز پاهايش را سست كرد
كار خراب نشده ي همكارش را به خيال زنش درست كرد
آن وقت زن هميشه دعايش كرد
آرزوي آن چيز را برايش كرد
هميشه ميگفت:خدايا!براي آقا بهزاد
تو دنيا هيچ بچه اي نياد...
زد و سه سال و سه ماه از آن روزها گذشت
روزها با سوزها گذشت
تا به فكر آقا بهزاد افتاد
ازدواج كند .سر و سامان بگيراد
اما هرچه صبر كردند
از يك بچه ي كاكل زري اثر نديدند
ديگر صبر هردوشان سر شد
سر همديگر دعوا يكسر شد
هرجا كه رفتند براي معالجه
گفتند كه اين درد اصلا بي علاجه
آخر آقا بهزاد بچه دار نميشد
دايم جلوي فاميلهاي زنش خار ميشد
چون آن زن دعايي برايش كرد
تا عمر داشت شبها هميشه دعايش كرد
آقا بهزاد با كارش شوهر را نعيمش كرد
ولي او با دعا عقيمش كرد
حالا شماها خوب گوش كنيد
از اين چرت و پرت ها پند نيوش كنيد
به جاي گريه كردن و ناله
Думаете об зтом рассказе
ببينيد كه او چه كارها كرد
كه اصلا نبايد ميكرد
مواظب دعا خواستنهاتان باشيد
تا در صف كاميابها جا شيد
جمله ي بالا را هم نوشتم كه بدانيد
روسي بلدم و شايد ندانيد
جز افه و كلاس آوري نيست
والله فحش خواهر مادري نيست.