عشق عمومي
همه دوستش داشتيم.به من ميگفت لبانت تشنگي ي لبهاي مرا باور ميكنند.كشان ديگر هم بودند.بچه هاي ديگر.خودش جلو مي آمد و شماره ميگرفت.فردا نه پس فردا زنگ ميزد.همان تماس اول طولاني ميشد.چهار پنج ساعت.بايد هميشه وسط چند تا پسر تصورش ميكردي كه بود.
آن روز از تاتر كه بيرون آمديم دو نفر منتظرش بودند.با هم صحبت ميكرديم.حرفهاي خصوصي.منتظرش استاده بودند.با اينكه چشمك زد و گوشه چشم بالا انداخت حاضر نشد همراهم بيايد كه راهم با بقيه يكي نبود.آخرين لحظه كه نگاهش كردم وسطشان بود.
وسط ماجرا بود و كوچك هم بود.ولي زنانه رفتار ميكرد.يك شبه راه صدساله رفته بود.جا افتاده بود.
روز قبل يكي از قرارها عهد كردم كارش را تمام كنم.بادآورده را باد ميبرد.شربتي از لب لعلش ميچشيدم و ميرفت آزردني نبود.شربت بود لب لعلش.گفت اينجا نه.گوش ندادم.
مي گفت برايم حرف بزن.
جواب ميدادم از چي.
اصرار داشت آب از چشمه بجوشد.وقتي هم ميجوشيد سيل ميشد و هردومان را ميبرد.روز بعدش ميگفت كه بعد از تو با مثلا سعيد هم حرف زدم.تا ساعت شش صبح.
از اينها ناراحت نميشدم.انتظار نداشت بشويم.اگر زنگ ميزد با اعتماد به نفس ميگفت بروم دنبالش ببرمش فلان جا با فلان پسر قرار دارد.اگر اخم ميكردم تعجب ميكرد.
گفتم كه همه دوستش داشتيم اما به هيچ كس نگفت دوستت دارم.به من كه نگفت.شايد ديگران نميخواستند بشنوند.
آن شب دنبالش رفتم كلاس بود. برنامه ي ميهماني ي فردا را كنار من ميگذاشت.دستم روي پايش بود.به آنطرف خط گفت كه بعدا زنگ بزند خانه.هر ساعتي كه شد.فردا زودتر از بقيه رفته بودند جاي مهماني.شايد همان شب قرارش را گذاشته بودند.گفت كه چهار ساعت زودتر از بقيه اينجا بودند مهرش بيشتر به دلم نشست.راستي ديگر خيلي خيلي بزرگ شده بود.دستم بهش نميرسيد.ملوسانه نگاه ميكرد.ما-اگر ميخواست-پنبه و نوار هم برايش مي آورديم.آوردن كه چيزي نيست امر ميكرد... .همه چيزش با ما بود.از كافي شاپي كه با دوستش برود تا خوراكيهايي كه دلش ميخواست و اكانتي كه با آن با پسرها چت ميكرد.حتا كرم و كرم پودر هم بچه ها از خرج برايش مي آوردند.
چند روز شد كه هم را نديديم.سه چهار ماه بعد زنگ زد كه برويم فلان جا.تنهايي.گفتم كه آن ساعت نميرسم.گفت به چند تا از پسرها ميگويد تا من برسم با آنها باشد.
گفتم كه نگويد.فردا هم رفتيم.فردا بود يا پس فردا؟
وقتي برميگشتم ابر نيلي بود و بنفش و آسمان گرفته بود.