يادداشتهاي يك ديوانه
چقدر غروب آفتاب امروز برايم عجيب بود.مثل اينكه تا حالا به آن توجه نداشتم.مدت زيادي ميشود كه خورشيد خود را بالا پايين ميكشد ولي تنها اين چرخش امروزش برايم قابل ديدن بود.انگار تا قبل از اين هيچ وقت چشمم بهش نيفتاده باشد.
گفتم خورشيد نميدانم چي شد ياد خورش آلو افتادم كه امروز دادند به خوردمان.همه اش آب بود با سه چهار آلوي گنده.درست مثل كله ي عليرضا.با آن چشمهاي درشا از كاسه بيرون زده اش چنان بهشان زل زده بود كه گفتي داشت با سرش مقايس ميكرد.شايد هم ميخواست وجه برتري خودش نسبت به آنها را پيدا كند.ولي آخر سر همشان را با هسته قورت داد.ولي من به آلوهايم دست هم نزدم.ميخواستم بدهم عليرضا كه كمك آشپز آمد همه را برد.
مسعود هركدام را كه ميخورد هسته اش را تف ميكرد تو بشقاب روبه روييش كه تازه آمده.مسعود از آن قالتاقهاست.فكر كنم از دكتر هم زرنگ تر باشد.من سهم نانم را به او ميدهم ولي عليرضا و بقيه مجبورند اين كار را بكنند.كمك آشپز ميگويد ميخواسته برادرش را بكشد.ميگفته تاج و تخت سلطنت را از او گرفته.حالا هم ميگويد بايد مثل يك شاه پناهنده حقوق و مستمري مرتب بهش بدهند.به ديدنش كه مي آيند؛بهانه كه بگيرد ميگونيد برايت خلعت مي آوريم.همين روزها هم برميگردي به قصر.
تازه وارد را نميدانم چرا گذرش به اينجا افتاده.صانع ديده بود با يك لباس گله و گشاد و وارفته با يك مرد جوان آمده بود.
كار امشبمان تمام تمام است.همه در اتاق جمع شده اند.بايد آماده ي خواب شويم.نميدانم ساعت چند است.عليرضا مچ دستش را ميمكد و ميگويد اين ساعت است.يكدفعه برايش بند هم كشيد.اما ما بقيه ساعت نداريم.اوايل كه تازه آمده بودم ميخواستم ساعتم را آويزان كنم به ديوار كنار تختم و حركت عقربه ها را ببينم.ولي حكمت آمد و آن را برد.گفت بعدا پس ميدهد.از آن روز تا حالا حتا تختم عوض شده.اول كنار پنجره بود ولي يك روز مسعود آمد و اسبابم را ريخت وسط اتاق و خودش رفت نشست روي تختم.حكمت و آن دو نفر هم آمدند مرا گذاشتند روي تخت مسعود.آنها نديدند ولي من ديدم.تو رختخوابش چند تا ساس و كك بود.ولي همانطوري خوابيدم.صبح همه ي تنم پر از شپش شده بود.تو معاينه ي هفتگي فهميدند.آقاي سعيدي به دكتر گفت كه حساسيت نيست و بقيه هم بايد معاينه شوند ولي حكمت گفت كه نه آقا اين از اول داشت.من هيچ حرفي نزدم.تا حال مسعود بد شد.بردندش مريضخانه ي آسايشگاه.دكتر گفت سفليس....سفليس گرفته.دو سه هفته اي آنجا ماند تا دوباره برگشت و رفت تو رختخواب من.
الان هيچ نشانه اي از مرض ندارد.فقط گرفته تخت خوابيده ولي بقيه بيدارند عليرضا با انگشتانش بازي ميكند.از پايين تو هم ميكندشان و مي آورد بالا آنوقت سعي ميكند انگشتانش را يك به يك تكان دهد بدون اينكه آن يكي ها تكان بخورند.صانع با خودش ميخندد ولي صدايش را انداخته تو گلويش.با آن دستهاي پينه بسته و كت و كلفتش.يك بار آمد حميد را كه گريه ميكرد را نوازش كند.طفلك از خراش تاولها و پينه هاي دست صانع رو صورتش بدتر كرد.تا خون از صورتش زد و حكمت و آن دونفر آمدند يك آمپول به صانع زدند كه گرفت خوابيد.تا فردا يا پس فردا خون خشكيده ي حميد زير ناخنهايش خشك شده بود.
صبح برنامه ي حمام داشتيم.به صف كه شديم سه تا سه تا رفتيم جلو.من با آن تازه وارد و عليرضا بودم.عليرضا يكدفعه شورتش را در آورد.ولي تا آن دو نفري كه با حكمت هستند آمدند طرفش زود پايش كردتازه وارد هم پشت بندش همين كار را كرد ولي اصلا توجه نكرد آن دوتا آنجا هستند.آن دونفر دستهايش را گرفتند و حكمت پايش كرد.ولي من ديدم با چوبي كه دستش بود شورتش را داد بالا و خودش اصلا دست نزد.ميگويند با آن چوب كسي را نميزند.فقط براي كارهايش است.اما صانع ديده كه يك چوب بزرگ ديگر تو اتاقش هست كه با آن هر كه را بخواهد ميزند.