آفرينگان
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
(مولانا)
دور آتش حلقه زده بوديم.نوبت هر كي كه ميرسيد يا جوك ميگفت يا زير آواز ميزد. نوبت مرد جواني كه به خاطر آشنايي با هومن به جمعمان آمده بود رسيد گفت من هيچ داستان قشنگي بلد نيستم.هر وقت هم كه ميخواهم جوك بگويم زودتر خنده ام ميگيريد.صدايم هم اصلا به درد خواندن نميخورد پس اگر اجازه دهيد ماجرايي را برايتان تعريف كنم.ماجرايي كه برايم اتفاق افتاد.
چهارشنبه سوري ي چند سال قبل بود.من دوستم را ميان جمعيت گم كرده بودم و هر جا سرك ميكشيدم تا پيدايش كنم.مردم از آتش ميپريدند يا ترقه و فشفشه بازي ميكردند.ميدانيد كه اينها همه تفريحات مردمي هستند كه از يك رسم قديمي نشات ميگيرد.ولي در آن بحبوحه چشمم به يك پسربچه ي كم سال افتاد كه دورخيز ميكرد و بعد با پرشي كوتاه از وسط آتش ميگذشت و از آن طرفش بيرون مي آمد.اول تصور كردم بر اثر خستگي يا تحت نيروي شلوغي و سروصدا دچار توهم شده ام و صحنه را اشتباهي ميبينم.ولي هربار كه روي پسرك دقيق ميشدم ميديدم همان كار را ميكند.اما اين همه چيز نبود.كمي دورتر از او پيرمردي روبه روي كپه ي آتشي چمباتمه زده بود و با حركات كف دستش كه بالاي آتش گرفته بود شراره هايش را به هرسو كه ميخواست پرتاب ميكرد.آن وقت با يك بازدم به زير آن شعله ها را به بالا و بالاتر فرستاد.تعجبم خيلي بيشتر شده بود ميخواست به بقيه ي رهگذرها نگاه كنم تا ببينم آنها هم مثل من متحير و حيران مانده اند.ولي عجيب تر اين كه چند قدم جلوتر چند تا بچه دور هم جمع شده بودند و دستهاي هم را گرفته بودند و اينطوري يك دايره ساخته بودند و دور كسي كه در حلقه بود ميچرخيدند و چيزهايي ميخواندند.آن وقت در ميان هلهله شان اطراف نفر وسط را آتش زدند.اما او فوت كرد و آتش خاموش شد.
در همين احوال مردي را ديدم كه گوشه ي كوچه در تاريكي ايستاده بود و به مراسم عجيب آتش بازي نگاه ميكرد.خيال كردم عابر حيرت زده اي مثل من است.به سراغش رفتم تا باور كنم چيزهايي را كه ميبينم خواب نيستند.
مرد تكان كش داري به بدنش داد و گفت:شما چطوري اينجا آمديد؟
بعد آرامتر ادامه داد:پس پايانمان نزديك تر از هميشه شده...
كنجكاو شده بودم كه بيشتر برايم حرف بزند.ولي لز طرفي ميديدم بايد حالات دروني اش را درك كنم و به آنها احترام بگذارم.به آرامي و در كمال احترام پرسيدم:ببخشيد مگر شما كي هستيد؟
در حاليكه نزديك ذغالهاي سرخ ميشد تا سيگارش را روشن كند آهي كشيد و گفت:هر چيز داستاني دارد.حتا وقتي به اين ديوار نگاه ميكنيد اگر درست دقيق شويد ميتوانيد داستانش را ببينيد.اين كه اول چي بوده و چي برسرش آمده و حتا چيزهايي را كه ديده....همه را ميتوانيد درك كنيد.منظورم خاطراتي است كه در خاطرش است و ميتواند بگويد.ما هم اينطوري هستيم.همه ي آدمها.روزگاري تاريكي بود و آتش رمز سرخ انسان به شمار مي آمد.مردم سعي در هميشه روشن نگه داشتنش داشتند و نگاهبانانش مقدس و گرامي شناخته ميدند.پرنده هاي افسانه اي از آتش زاده ميشدند و اساطير بدون هيچ هراسي به اعماقش ميرفتند و به تيرگي مي جنگيدند.
پيربزرگ ما روزي كه از سياهي ي زمانه آزرده شده بود در برابر آتش آرزو كرد كه پناهي هميشگي داشته باشد كه آزار زمانه را هموار سازد.از شعله هاي آتش زني پديدار شد كه دست به سويش دراز كرد.پير يزرگ ما شب در بستر زن خوابيد و زن آبستن شد و پسري به دنيا آورد كه چون بالغ شد زن دست انداخت و از ميان آتش دختري بيرون آورد كه پسر يك دل نه صد دل به او عشق ورزيد و با او ازدواج كرد.آنگاه دختر مادر و پدر و خويشان ديگرش را ز آتش بيرون آورد و خانواده ي بزرگي شدند.با اين كه مادر پسر را گفته بود زينهار راز آتش آشكار نسازند.
از آن پس پدر آتش خشم گرفت و هر روز بيشتر روي برگرداند و سردتر شد.پسر براي يافتن جاي بهتري براي خانواده ي بزرگش رهسپار سفر شد.مگر ارمغان سرزمين آسوده تري بياورد.
روح سياهي به هيبت نور درخشاني به حضور دختر رفت و خميره ي آتشينش را يادآور شد و گفت كمكش خواهد كرد تا سرور خانواده شود.
آنگاه پسر را در نزديك تپه ي اي افسون كرد و به خواب عميقي برد.آنگاه صورتش را برداشت و بر چوپاني كه آن اطراف بود گذاشت.زن به خيال اينكه شوهر از سفر بازگشته به سويش دويد ولي صبحگاه كه خواست از آغوشش جدا شود مرد ديگري را كنارش ديد.برخاست و با جيغ بلندي بيرون سراپرده رفت كه همسرش را ديد از دورتر مي آيد.آن گاه به گوشه اي رفت و با خنجر پهلويش را دريد.
اما نطفه اي كه از آن شب بر گرفته بود؛دو روز و دو شب به مدد آتش زنده ماند و طفلي شد.همانگاه نور درخشاني ظاهر شد و به روشنايي سوگند خورد كه از پشت او هر نوبت يك پسر كم كند تا نسلش ببرد.آن گاه پسري بيايد كه هيچ فرزند نياورد و اين سرنوشت زادگان آتش شود.
به آتش خيره شديم.صداي سكوت همه جا را گرفته بود.كيهان جرعه ي ودكايش را سركشيد و گفت:و ما فرزندان آتش هستيم كه افسون مادر مقدس همچنان نفرينمان را شكسته ميدارد.