بيداري
روزهاي بهار به خاطر حساسيت مزمني كه دارم و به بسته شدن راه نفس كشيدنم منتهي ميشود خوابم به كلي مختل ميشود.
يكي از اين شبهاي گرم كه به هيچ صورتي نميتوانستم بخوابم پنجره ي اتاقم را باز كردم بل كه جريان هواي خنك تر بيرون اجازه ي نفس كشيدن بدهد و بگذارد يك چرت بخوابم.
نميدانم كي بود كه به دنبال صداهاي متناوبي كه بر اثر خوردن شي اي به پنجره به وجود مي آمد ناخود آگاه از خواب پريدم.احساس ميكردم همه ي آن اصوات را در يك خواب آشفته يا دست كم خلسه اي سبك ديده ام ولي پشت پنجره يك سايه بود.يك گربه پشت توري نشسته بود و خودش را به پرده مي ماليد.پرده را كنار زدم تا با ديدن من فرار كند.ولي همانطور سر جايش نشسته بود. شروع به پيش كردنش كردم كه در يك لحظه پشتش را كرد و دمش را بالا برد و اين طوري آماده ي ادرار كردن به طرفم شد.
به آن سرعت امكان بستن پنجره نبود و نميتوانستم از جلويش كنار روم براي همين آرام ولي ناخودآگاه گفتم:نه....اين كار را نكن.
بلافاصله رويش را بهم كرد و گفت:من كاري باهات ندارم...
گفتم:صدات نميذاره بخوابم.تازه تو كه اين جا نشستي موهاتو داري ميكني تو حلقم.من همين طوريش هم نميتونم بخوابم...
گفت:پس شما هم؟
پرسيدم:پس شما هم چي؟
جواب داد:خب من هم مثل شما دچار اين عارضه هستم.راستش را بخواهيد صداي نفس كشيدنتان را شنيدم و آمدم اين جا تا باور كنم.
پرسيدم:چي را باور كني؟
گفت:اين كه شما هم مثل منيد.
متوجه حرفهايش نميشدم.نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و ادامه داد ببينيد هر نشانه اي در دنيا يك جفت ديگر هم دارد كه آن را كامل ميكند.و من فكر ميكنم آن شما هستيد.
گفتم:من از حرفهاي تو چيزي نميفهمم.فقط اين را ميدانم كه تو با سر و صدات نميگذاري بخوابم.حالا هم داري اين چرت و پرت ها را به رويم ميگويي. ميگويي ما جفت هميم...اصلا بگو ببينم تو....يك گربه ي نري يا ماده؟
نگاه معني داري انداخت و با لحن تندي گفت:من دارم برايت يك ماجراي مهم را بازگو ميكنم آنوقت تو از من اين سوالها را ميكني.در حاليكه اصلا مهم نيست. به كله ي بي قدرت خورده يك گربه ي ماده ي چاق و مست نصف شب آمده خودش را بهت تسليم كند.
آن گاه جستي زد و از پنجره پايين پريد و ميان سايه هاي شب ناپديد شد.