سیاه مست
ای کبک خوش خرام که خوش می روی بایست   غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲
انسانهاي كوچك روياهاي بزرگ در سر ميپرورانند و انسانهاي بزرگ در انديشه ي تحقق روياهاي كوچكشان هستند.
ع.پ.
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
بايگانی وبلاگ
◄
2008
(10)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(9)
◄
2007
(15)
◄
اکتبر
(2)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(3)
◄
آوریل
(1)
◄
2006
(7)
◄
اوت
(4)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(2)
◄
2005
(75)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(10)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(7)
◄
ژوئن
(17)
◄
مهٔ
(12)
◄
مارس
(9)
◄
فوریهٔ
(5)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2004
(106)
◄
دسامبر
(9)
◄
نوامبر
(5)
◄
اکتبر
(13)
◄
سپتامبر
(11)
◄
اوت
(11)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(6)
◄
مهٔ
(9)
◄
آوریل
(10)
◄
مارس
(4)
◄
فوریهٔ
(12)
◄
ژانویهٔ
(8)
▼
2003
(150)
◄
دسامبر
(12)
◄
نوامبر
(6)
◄
اکتبر
(15)
◄
سپتامبر
(15)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(27)
◄
مهٔ
(17)
▼
آوریل
(19)
پرده ي دوم ازاله ي بكارت(بر اساس يك داستان واقعي) ...
نمايشنامه دادگاه پرده ي اول طلاق چهره ها به ترتي...
دوست عزيزم سلام! چيزي است كه بايد برايت تعريف كنم....
ماشين قراضه نيم ساعتي از شروع كلاس درس ميگذشت.آف...
محل گذر در فاصله ي ميان دو گذرگاه كه معبر كوچكي ...
و اين سال سوم بود سومين سالي كه باران هنوز ميبار...
طلوع اين داستان سال 79 با شكلي تقريبا مشابه فرم ام...
مسافر از بهشت مي آيد در ايستگاه نشسته ام بر سكو...
خانه به س.ر هم اندازه ي قلب كوچك و ناچارش ديرو...
ماجراي شهر قديمي باري بود باري نبود غير از خدا د...
تازگي عاشق شده ام و لب اگر باز كنم مردگان نيز به ش...
قلبهاي سفيد لوحه هاي پاكيزه اي هستند كه آلودگي ي ر...
انسانهاي كوچك روياهاي بزرگ در سر ميپرورانند و انسا...
بيداري روزهاي بهار به خاطر حساسيت مزمني كه دارم...
Salute جشن بود.پدر و پسر منتظر شروع مراسم آتش ب...
آفرينگان آتش است اين بانگ ناي و نيست باد هر كه اين...
يادداشتهاي يك ديوانه چقدر غروب آفتاب امروز برايم...
عشق عمومي همه دوستش داشتيم.به من ميگفت لبانت تشن...
داستان دعا خواستن آقا بهزاد آدم بدي نبود آخر تو ف...
◄
مارس
(20)
◄
فوریهٔ
(11)
پیشینه ها
کار بزرگ
خوی خوب خدا
زجر کشی
تاریخ سلسله هاشمیان
اسم اعظم
شاپرک
نوشته های پراکنده
عشق عمومی
روزهایی که می گذرند
کی با سواده
طلوع
و این سال سوم بود
محل گذر
ماشین قراضه
ماجرای شهر قدیمی
یادداشتهای یک دیوانه
سنگر نورانی من
به همبن ساده گی
نزع
دریافت
هیات آسدمهدی
تجلی
مادرمان سرمه
گزارش گرتمان
استخوان فک سگ
شام آخر
مسافر از بهشت می آید
salute
داستان دعا خواستن
خانه کامبیز
آن دو چشم در صفحه سیاه روبه رو
خانه
بیداری
آفرینگان
عکسی برای قاب ما
زنده گی مردم
مدرسه اول
دون ژوان من 2
دون ژوان من 1
متولدین ماه مه
خانه
تماس