شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

ماجراي شهر قديمي


باري بود باري نبود غير از خدا دياري نبود.شهري بود به نام علي آباد كه مردمش عقب مانده و ازگل بودند و چشم ديدن هيچ چيز مدرني را نداشتند.كنار علي آباد شهر حسين آباد بود كه آدمهايش از علي آباديها هم عقب تر بودند.ولي يك مزيت بزرگ داشتند و آن اين بود كه بعضي از مظاهر تمدن را ميگرفتند و در خدمت امور كهنه شان به كار ميبستند.مثلا خيابانهاي الاق رو ساخته بودند.يا اتوبانهايي زده بودند كه يابوها و استرها در آن چهار نعل ميتازيدند.
يك روز يك شيرپاك خورده از اهالي ي حسين آباد بلند شد و تصميم گرفت به همه ي اين عقب ماندگيها پايان دهد.و رفت و ديد مردم جاهاي ديگر سوار ماشين ميشوند.آن وقت از آن ماشينها وارد حسين آباد كرد.
طولي نكشيد كه همه ي چوپانها و چوب دارها و گله دارها گله ها و دامها و رمه هاشان را فروختند و يكي يك ماشين انداختند زير پايشان و در شهر راه افتادند.آن وقت هر چه از گله داري و چوب داري و رمه كشي بلد بودند در رانندگي به كار بردند.براي همين كلي آدم بر اثر برخورد با ماشينها مردند.خود ماشينها به هم خوردند و ماليدند و رفت و آمد در حسين آباد مشكل شد.
در اين موقع يك نفر بلند شد و عزم جزم كرد كه با اين وضعيت مقابله كند.براي همين رفت و سر چهار راه ايستاد و پدر صاحاب متخلفين را در آورد.اگر ماشيني دوبله نگه ميداشت چشم كور صاحبش را در مي آورد.اگر كسي يك خط خيابان را ميبست تا مسافر سوار كند دهانش را سرويس ميكرد.اگر لايي ميكشيد ميداد سر و ته توي پهن هاي آغل آويزانش كنند اگر يك دفعه از خط اول آتش ميكرد و ميرفت خط سوم چوب به ماتحتش ميكرد اگر در اتوبان نگه ميداشت تا جنده سوار كند خواهر مادرش را جلوي چشمش ميكشيد.....و اين طوري متخلفين به وحشت افتادند.و از طرفي چون خيلي عوضي بودند و نميتوانستند مقررات جديد را رعايت كنند يك روز همه جمع شدند و مرد را آنقدر كتك زدند كه جان از صد جايش در رفت.و بعد يكي شان كه از بقيه قلدر تر و بي شعورتر و احمق تر و نفهم تر بود مامور كنترل نظم شهر شد.او هم يك خط از خيابان را داد تا مردم مسافر سوار كنند.سراسر معابر را خطهاي اريب كشيد تا مردم راحت لايي بكشند و دو طرف اتوبان را واحد جنده هاي سيار زد.از ديگر اقداماتش اين بود كه چون ماشينها بر اثر تصادف قراضه و لگن شده بودند و قديمي هم بودند با شركتي كه ماشينها را از آن خريده بودند قرارداد بست تا بيايد و در گله داريها و چوب داري ها و دامداري هاي سابق ماشين بسازد.
تا اين كه يك روز از بس ماشين وارد شهر شد كه ديگر ماشينها نتوانستند از جايشان تكان بخورند.رييس و دار و دسته اش گفتند صبر كنيد بدهيم برايتان راه بسازند.ولي وقتي راه جديد ساخته شد ديدند همه از ماشينهاشان پياده شده اند و رفتند عقب كارشان.