یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲

خانه
به س.ر هم اندازه ي قلب كوچك و ناچارش



ديروز عصر كاميون تمام اثاثيه مان را آورد.خانه ي ما از اين به بعد قرار است اين جا باشد.يعني يك جاي دور از شهر شلوغمان و سر و صداي ماشينها و آدمهايش.
قبل از اين ما هم در شهر پرجمعيتي مثل خيلي هاي ديگر زندگي ميكرديم.تا از يك جايي تصميم گرفتند خياباني كه خانه مان آنجا بود را عريض كنند و اطرافش هم پارك و ساختمانهاي قشنگ بسازند.براي همين خانه ي ما و ديگر كساني كه آنجا بود را خراب كردند.
به ازاي خانه مان كه خراب كردند مبلغي پول بهمان دادند تا با آن جاي ديگر شهر يك خانه ي ديگر بخريم.
از وقتي پدر بازنشسته شد براي زندگي مان كلي كم و كسر داشتيم تا پولي هم كه داده بودند به جايي نميرسيد براي همين رفتيم اجاره نشيني و بقيه ي پول را پدر داد كار كنند تا ببينيم بعدا چه ميشود.تا اين كه طرف پول را برداشت و رفت زندان.ميگقت پول ندارم.الان ندارم. بعد هم آزادش كردند كه برود.
از آن ور سال تمام شده بود. صاحبخانه ميگفت يا پول پيش را زياد كنيد يا خالي كنيد برويد.
پدر هم دستمان را گرفت و آورد اين جا.از شهر خودش يك كم دورتر است.ولي پولمان با فروش چند تا از اثاثيه به خريدن خانه رسيده است.
حالا زمستانها مجبوريم كرسي بگذاريم ولي هنگام بهار باغچه ي رو به بالكن غرق در شكوفه ميشود.