دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲

مسافر از بهشت مي آيد



در ايستگاه نشسته ام بر سكوي انتظار.از صداي مرد اطلاعات دهنده ي زمان حركت قطارها خبري نيست و از وقتي كه به ياد مي آورم ديگر هيچ قطاري وارد سكو نشده است.
دسته ي گل را وارونه به دست راست ميدهم و قوز ميكنم بر روي نيمكت كه حالا ديگر هيچ كس جز من بر رويش نيست.انس گرفته به رخوتي كه از خستگي و سكوت اطراف است.چشم به كف سالن دوخته و گوش بر آن چه به صدا ميخواندم.
بالاخره مسافر من رسيد.مسافر من رسيد.با همان پيراهن صورتي كه گاه رفتن داخل شلوارش كرده بود و حالا بيرون انداخته .با يك دسته موي طلايي كه كمند نيست ولي به گرده ي نحيفش حتما سنگيني ميكند.مسافر من از بهشت سرانجام آمد.چمدانش را به زمين ميگذارد وقتي ميرفت تا سوار قطار شود اندامش به جهت مخالف دستي كه حملش ميكرد متمايل شده بود. نگاه ميكند تا با خنده اي كه آغاز گر دوباره ي ماست يك رنگ شويم آغاز گرديم و در هم برويم.هم چون ديواره اي كه به پيچك رقصنده و لرزان سبز تكيه داده و سايه اش همه مامني خنك.به لابه لاي تار و برگكها پرنده اي با جوجه هايش لانه كرده....
امروز باز پنجشنبه است و من پس از پايان آخريم مسير قطار رو تا قبرستان؛ پيرمردي را بر سكوي انتظار ميبينم كه چرت ملولش تازه پاره شده و با دسته گلي سرخ بر دست خميده و خسته برميخيزد و ميرود.