چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲

و اين سال سوم بود


سومين سالي كه باران هنوز ميباريد بالاخره از خانه خارج شدند.از فانوسك زنگ زده و زمخت آويخته به سر در؛كشتگاه پيدا بود.شالي ها قد كمرشان بالا آمده بودند و گل و لجن جمع شده در تاريكي ي بنفش از سوسوي مطمئن چراغ به چشم مي آمد.
اين كشتگاه ديگر متعلق به خود آنها بود و ماه بانو حتما صداي گرامافون بزرگشان را پس از سه سال درمي آورد.
سه سال ميگذشت از آخرين باري كه شلتوك ها را با لجن گرفته به آن آوردند و بار ماشين الياس كردند.آن روز عروسي بود و تراكتور از ده بالا ميهمانان را پايين مي آورد.باران هم آمد.ماه بانو با رخت سفيد و چادر گلدار و تور كه صورتش را پوشانده بود خيس شد و آنها وقتي به خود آمدند كه باران تمام جاده را شسته بود و با خود برده بود.آن وقت برفراز يكي از گردنه ها مجبور شدند صبر كنند تا باران بند بيايد و اين صبر كردن سه سال طول كشيد.
اولين روز گفته بودند كه دانه هاي برنج يك ساله ميرسند و در اين مدت يك بار تراكتور الياس از آنجا خواهد گذشت تا شلتوكها را ببرد ولي باران آنقدر محكم زده بود كه تمام لبه ها را گود كرد و دره كرد و تراكتور به ته تاريكي لغزيد.ماه بانو آب كشيده و خونين از ميان تونل تاريك و روشن خيال به سوي منبع نوري شديد رفت و دور شد.و سپس در انديشه اي آرام دستهاي سفيدي را لمس كرد كه ملافه به شانه و كتف نحيفش ميكشيد.
الياس از همان روز تيره و لبري راه گرفت :تپه به تپه تا به دريا رسيد.ذريايي كه آن سوي شيبهاي خطرناك بود و باراني نداشت.حاضران در آنجا با لباده هاي يك دست سفيد دوره اش كردند و او كنار سفره ي گشوده شان نشست.
از آن به بعد هروقت از بيمارستان بيرون مي آمد تا ساعت ملاقات بعدي كنار همان سفره منشست.
روزي كه به خانه برگشتند نشاها يك ساله بودند و باران هنوز ميباريد . آن دو هيچ تعجب نبايد ميكردند كه ضربات پي در پي باران اطراف را شسته و جز كشتگاه و كلبه ي آن ها هيچ جاي ديگري باقي نمانده است.
الياس منتظر ماند و به حركت عقربه ي ثابت نگاه كرد.ماه بانو چشمهاي درشت و خيسش را بر هم گذاشت.به غير از اينها منظره ي گرامافون خراب چشم آسا بود تا مرد را براي هنگامي چند به انتظار نگه دارد.
ماه بانو خنديده بود.چون رقص آب حوض بر سقف سرسرا يا گردش پران اطلسي بر آبي.و همان موقع الياس برخاست و در را گشود.ماه بانو هم به سراغ گرامافون رفت.
الياس نفس زنان در شلال مرواريدهاي باران و ماه بانو به خنده و رديف براق دندانهايش گفتند:اين هم از سال سوم.