پنجشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۲

محل گذر


در فاصله ي ميان دو گذرگاه كه معبر كوچكي ميسازد و از دو طرف با خيابان هاي شلوغ احاطه ميشود؛پيرمرد كثيف چون خفاشي بر صندلي تاشو نشسته است و با بلندگويي كه در دستع دارد؛ گدايي ميكند.
طبعا من به عنوان يكي از عابران هميشگي از اين وضع خوشحال نيستم.اما صدايش با آن لحن بي تضرع ؛ بل كه روان و طلبكارانه نميگويد چطور و با چه اعتمادي گاهي ظهرها قلكش را كه مردم در آن پول ميريزند همانجا ميگذارد و ميرود.و مردم باز هم برايش پول ميريزند.البته ميدانيم كه سهمي از اين پولها به عنوان حق الحساب به شهرداري و عوامل حافظ نظم آن نقطه عودت ميشود.
او در چهره اش هيچ رنگي از ترحم و جلوه ي شفقت آميز ندارد.و اصلا جز كاري كه دارد ميكند و آن دعوت مردم به كمك كردن است و به كاربردن الفاظ مذهبي فعل ديگري انجام نميدهد.فقط گاهي وقتها با كوليها صحبت ميكند.كوليها در آن اطراف اسپند دود ميكنند و دستهاي عابران را ميچسبند و با كارگران تازه نفس كه صبحدم به سركار ميروند لاس ميزنند و ميشنگند.
روزي كه از آنجا ميگذشتم پيرمرد در حال دعا كردن به جان مردم سكه هاي براق زير طليعه ي سهمگين خورشيد را كه مردم به او داده بودند؛داخل قلكش مي انداخت.گويا براي رهگذران فرصتي نبوده تا به صبر و سلانه سكه هاي ناقابل خود را داخل شكاف تيز و برنده ي قلك آغشته يه رعشه هاي پيرمرد؛هاله هاي دود ماشينها و لكه هاي خون بيماران ايدزي بيندازند.ظاهرا تنها اسكناسها مستقيما جاي در داخل آن خواهند گرفت چون ارزش بيشتري دارند و مسافرين را وادار ميكند تا وقت بيشتري برايش صرف كنند.
اين مردم-گمان نميكنم-به كوليها هم چيزي بدهند يا دستكم از همان اسكناسهاي با ارزش تر به دستشان بدهند.شايد چون پيرمرد دعايشان ميكند و در لحنش هيچ تضرع و ترحمي نيست تا رقت مردم را برانگيزد.به گمانم آنها با ترس و از روي اجبار به او پول ميدهند.ولي چيز ديگري هم در اينجا هست:امروز كسي از بقيه جلوتر است كه صدايش بلندتر باشد و بيشتر حرفهاي دروغ بگويد.
با امروز يك ماهي ميشود كه پيرمرد گدا را در موضع هميشگي اش نميبينم.اگر از رهگذران درباره ي او بپرسم به خنده يا زهر خنده ميگويند:شايد مرده.ولي من-البته نميدانم چرا-حتم دارم كه او سوزاك گرفته است.