جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲

ماشين قراضه


نيم ساعتي از شروع كلاس درس ميگذشت.آفتاب بعد از ظهر در گوشه ي دور افتاده ي شهر در چند قدمي ي قبرستان ماشينها و چند خشت روي هم گذاشته و لجن هاي انباشته در چاله هاي اطراف از پنجره ي كلاس بچه ها را يك به يك نشان ميكرد.انگار چهره ي مات و مبهوت بچه ها به شلاق اول پاييز بد و بيراه ميگفت.
معلم زبان با آب و تاب ميگفت:بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
آن وقت به چهره هاي گيج بچه ها نگاه كرد و فهميد دوباره بايد بگويد و جمله اش را تكرار كرد.
يكي از بچه هاي رديف اول كه دهانش از تعجب باز مانده بود آب دهانش از چانه روي مقنعه ي چروك خورده و چركش سرازير شد.
معلم گچ را انداخت و از ليست دانش آموزان نام اسم يكي از بچه ها را خواند و گفت پاي تخته بيايد.آن وقت جمله اي نوشت و گفت:به حال استمراري تبديلش كن...
دانش آموز بعد از اينكه اين پا و آن پا كرد و فهميد گچ را با كدام دستش بگيرد گفت:ااااا....اج...اجاز...اجازه....بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
بعد با چند بار پاك كردن آن چه نوشته بود و ساختن كثافتي بر روي تخته بالاخره جمله را نوشت.كه مورد تشويق معلم قرار گرفت.سپس به طرف دفترش خم شد تا بيستي براي او بگذارد.سرش را كه بلند كرد ديد يكي از بچه ها چند سنگ روي ميزش گذاشته و يه قل دو قل بازي ميكند.اطرفيان نيز چنان نگران بازي ي او شده اند كه از كلاس غافل شده اند.معلم فرياد زد:احمق.....بي شعور.....بي عرضه ي تنبل چه غلطي ميكني؟
دخترك كه تازه به خودش آمده بود آرام سرش را بلند كرد تا ببيند سر و صدا از چيست.معلم ادامه داد: علوي!تو هيچ وقت آدم نميشي....تو يك خر نفهم هستي...گوساله...
علوي كه ديگر به چشمهاي معلم دقيق شده بود ميشنيد كه خانم معلم ميگويد:يه كره خر از تو و ننه ي بيسوادت بهتر ميفهمد...اون بابات صبح تا شب تو لجنها بيل ميزنه تا تو.....
دختر كه اين همه لقب و صفت در شناسنامه ي خود و خانواده اش ميديد با صداي لرزان گفت:نه...من خر نيستن..مامانمم بيسواد نيست....
معلم كه از بيتفاوتي و پاسخهاي او بيشتر عصباني شده بود فرياد زد:اگه نبود نكبتي مث تو رو پس نمينداخت...بي مصرف....مث اين ماشينهاي قراضه...
علوي دوباره گفت:نه..من ماشين قراضه نيستم....و همانطوري كه نشسته بود بغض در گلويش شكست.معلم كه بيشتر حريص شده بود گفت:تو هيچ مصرفي نداري...به هيچ دردي نميخوري...
دختر با گريه گفت:چرا ميخورم...
و به دو كلاس را ترك كرد.
به بيرون مدرسه كه رسيد با دقت اطراف را نگاه كرد.پشت تپه ها پدرش داشت لجنها را بيل ميزد.با خودش گفت:بايد نشون بدم كه همه كار ميتونم بكنم.
بعد آرام آرام راه خاكي را پيمود تا به جاده رسيد.ماشينها گاه تند و گاه آرام گاهي باري گاهي سواري از جلويش رد مشدند تا پيغام مصرفي بودن خود را برسانند.به راه آهن رسيد.و از آنجا گذشت تا به خيابان اصلي رسيد.اين همان خياباني بود كه اكثر خريدها را از آنجا ميكردند.زمان بچگي در آنجا به شيشه ي قطارها سنگ پرتاب ميكرد.ولي اين بار بايد به درد ميخورد.آن وقت به اطراف نگاه كرد.چيز عجيبي ديد.بچه ي كوچكي وسط خيابان ايستاده بود و تاكسي ي قراضه اي با سرعت به او نزديك ميشد.و ان يكاد اويزان به آيينه ي ماشين را ديد.بايد يك كاري ميكرد.يادش آمد بايد نشان دهد به درد ميخورئ.موقع اثبات لياقتش بود.به وسط خيابان هجوم برد و بچه را از جلوي ماشين به گوشه اي پرت كرد.اما براي نجات خودش دير شده بود.ماشين بعد از برخورد با او نعش سبكش را چند متري دورتر انداخت.كودك هم آن طرف تر بر اثر برخورد سرش با جدول كنار خيابان روي آسفالت روغن مالي شده آرام جان داد.
آبان 78