دوست عزيزم سلام!
چيزي است كه بايد برايت تعريف كنم.اما بيشتر از هرچيز نگران اظهار نظرت هستم.
پريشب بود يا پس پريشب كه در عالم مريضي روي تخت افتاده بودم.ميداني كه عادت ندارم تمارض كنم.مگر زمان از زير كار در رفتن.ولي ميدانم كه ميداني هيچ زير كار در رفتني نبوده. در آن حال يك كابوس يا هرچه كه اسمش را بگذاري ديدم:
داشتم لباس ميپوشيدم و آماده ميشدم بروم جايي.صدايي پرسيد كجا ميروي؟گفتم به ديدن معشوق.(مطمئنم كه اين كلمه را نگفتم ولي چيزي در اين وزن بود.مثل معبود.ولي اين هم نبود.)صدا دوباره گفت:الان كه حالت خوب نيست.صبر كن بهتر كه شدي برو.من جواب دادم لذتش به اين است كه با اين حال بروم.(حالا كه فكر ميكنم يادم مي آيد گفتم كيفش به اين است...)
گفت:بگذار كمكت كنم.گفتم:نه چهار دست و پا هم كه شده ميروم.بعد يك سنگ ديدم كه نامم را رويش كنده بودند.ولي تاريخ تولد و وفاتش يكي بود.حالا نميدانم چه ميگويي يا ميخواهي بگويي.يادت كه نرفته چند روز ديگر تولدم است.ولي ميداني كه شناسنامه گرفتن ما روي حساب كتاب دقيق نبوده.اخوي هم كه پارسال عمرش را داد به شما همين مشكل بود.آنها كه يادشان مي آمد ميگفتند تاريخ شناسنامه درست نيست.نشان به آن نشان كه وقتي به دنيا مي آمده مردم دسته ميشدند بروند ميدان شهر نماز بخوانند.و صلات ظهر بوده.پس نميتوانسته نماز عيد باشد يحتمل آيات بوده.پس ميشود كسوف سال 48 يا اگر قبل تر به دنيا آمده 28.يا 75 يا 78 يا چه ميدانم 87 يا اصلا 1408 يا بگير تمام گرقتگي هاي دنيا.