سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲

نمايشنامه دادگاه
پرده ي اول
طلاق

چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
قاضي
مرد
زن
وكيله
صحنه:
ساحت دادگاه؛مرد بر صندلي ي اول نشسته و با يك اختلاف زن روي صندلي ديگر.آن سوي زن وكيله اش نشسته.منشي روبه رويشان


{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{همه بر ميخيزند.}
منشي{مي ايستد}:در اين خانه ي عدل كه شكايت هيچ ستمديده اي به منظر اغماض ديده نخواهد شد.{قاضي حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي منشي!احترامات معموله به جا.مرحمت فرموده موارد را قرايت كنيد.
منشي:به چشم
قاضي:موضوع
منشي:طلاق
{قاضي دندان قروچه ميكند}
منشي:ا...بين زوجه شميرا صنوبري و آقاي پريم{با من من}پريا
مرد:پريام
منشي:وكيليان{با مكث ادامه ميدهد}دادخواست طلاق به خواست زوجه به خاطر اص....{قاضي حرفش را ميبرد}
قاضي:آقاي منشي!التفاتات معقوله به جا.مرحمت فرموده زوجه مراتب را شخصا بيان كنند.
منشي:به چشم
زن:{با ترس ناشي از اظطراب برميخيزد و من من ميكند.}
وكيله{برميخيزد با لبخند}:آقاي قاضي!من صحبت ميكنم.موكل من از زندگي با اين مرد به ستوه آمده و طبق خواست حقيقي اش درخواست طلاق داده.اين زن بارها و بارها توسط شوهرش مورد آزارهاي روحي و جسمي قرار گرفته....{مرد حرفش را ميبرد.}
مرد{رو به زن}:سميرا آره؟
قاضي:آقاي وكيليان!نوبت شما هم ميرسد عجالتا صبر كنيد.
وكيله{دوباره لبخند ميزند}:بله آقاي قاضي!موكل من مانند بسياري ديگر از انسانها تنها به خاطر و به جرم زن بودن گويي اين حق را به ديگران داده است كه او را از طبيعيترين حقوقش محروم كنند.و اگر به زبان آمده از آن جا كه از اندازه هاي خود عدول كرده با زباني كه شايسته ي حيوانات است با او حرف زده اند:كتك.....اين قامت شكسته ي زن آيا تاب طعنه هاي تازيانه دارد؟و از شما ميپرسم به چه جرمي؟چه خطايي كرده است؟آيا به ناروا رفته؟{دوباره لبخند ميزند.}متشكرم آقاي قاضي.
قاضي:بسيار خب زوجه درخواست خود را مختصرا بيان كنند.
زن{من من ميكند}
وكيله{به زن و به آرامي}اگه الان حرف نزني ديگه نميشه.پاشو تمومش كن.من اينجام.هر جا نتونستي كمكت ميكنم.{دستش را ميگيرد}حرفهاي تو خيلي موثره.
زن{بر ميخيزد.در حالايك سعي ميكند به خود مسلط باشد.}آقاي قاضي!متاسفانه احساس ميكنمازدواج من و اين آقا اصلا صحيح نبوده.
مرد:هنوز هيچي نشده من آقا شدم؟
قاضي:آقاي محترم نوبت شما هم ميرسد.{به زن}ادامه بدهيد.
زن{سعي ميكند به بغضش غلبه كند.}:منم ميخوام زندگي كنم.ميگم بريم بيرون زود پاتوق مجرديشو ميگه.
مرد:بد ميكنم جا به اون دنجي و قشنگي ميبرمت؟
زن:با تفريحاي شخصي ي منم كار داره...
مرد:اون شر مرارو خب اگرم اسمشو ميذاري تفريح بايد بذاريشون برا يه وقتي كه من نباشم.مگه خودت نميگي تفريح شخصي؟پس چرا هر وخ من ميرسم خونه تو ميري سراغ تفريحاي شخصيت؟
زن:{اين بار به مرد}ما با هم حرفي نداريم.تو مگه نميري دنبال چيزايي كه دوست داري؟مگه اون چيزا رو من دوست دارم؟مگه تو چقدر براي من براي چيزايي كه دوست دارم ارزش قايلي؟
مرد:تو چقد قايلي؟
زن:چقد به ارزشهاي من اهميت ميدي؟چقدر بهم محبت كردي؟؟
مرد:تو چقد محبت كردي؟{رو به قاضي}ازش بپرسين چند بار اومدم خونه و با روي خندون ديدمش.
زن{پوزخند سردي به گوشه ي لبش مينشيند}خب براي اين ميگم ازدواج ما اصلا مناسب نبوده.نه توقعات نه علايق ته تحصيلات.
مرد:يه جور حرف نزن كه انگار من چوپونم.منم پشت همون ميزايي كه بهشون مينازي درس خوندم.ولي ديدم پول تو بازاره ولش كردم.بدون پول مگه بساط فرهنگ و علاقه ي تو مهيا ميشه؟ها؟ميشه؟
زن:ميبينين چه جوري فكر ميكنه؟اون وقت ميخواد منم اين جوري باشم.{هق فروخورده اش را ميكشد در گلويش}
{ادامه ميدهد}منم ميخوام زندگي كنم.ميخوام دوسم داشته باشن.ميخوام محبت كنم.ميخوام بهم محبت كنم.من زندگي رو اين طوري ميخوام.{به گريه مي افتاد}
{وكيله دستش را ميگيرد.}
{زن دستش را روي صورتش ميگيرد و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{روبه زن كه حالا از صحنه خارج شده است}:من پي؟همش خودت؟؟دوسم داشتي كه دوست داشته باشم؟محبت كردي كه منم بهت محبت كنم؟آقاي قاضي!ازش بپرسين....{قاضي كه تازه به خود آمده حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي محترم يك بار عرض كردم نوبت شما هنوز نرسيده.در زمان مقتضي افاضه كنيد.
وكيله{برميخيزد}آقاي قاضي!با توجه به صحبتهاي خواهان از ساحت مقدس دادگاه خواهش ميكنم به فرياد اين زن رنجديده پاسخ دهيد.و به پايان آنچه به آزارش ميپردازد و راه ترقي و خويشتن يابي ي او را مسدود كرده اقدام كنيد.
مرد{برميخيزد}آقاي قاضي!من به حقوق خودم آشنام.زنمو طلاق نميدم.هيچ كاريم نكردم كه بخواد بره ازم شكايت كنه.
{قاضي آماده ي رفتن ميشود.}
منشي:حكم خواسته ي خواهان در اسرع وقت صادر و به اطلاع طرفين دعوا خواهد رسيد.
{قاضي برميخيزد و از صحنه خارج ميشود.}
{منشي كاغذها را زير بغل ميزند و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{انگشت به وكيله دراز ميكند}:من طلاقش نميدم.هيچ كاريم از دستش برنمياد.
وكيله{به همان لبخند}:آقاي وكيليان!{خودش را به مرد ميرساند}خواهش ميكنم توجه كنين اون علاقه اي به اين زندگي نداره.تمام احساساتي هم كه شما بهش دارين براش بي اهميته.فكرنميكنين بهتر باشه شما هم راه ديگه اي رو انتخاب كنين؟{خجولانه ميخندد}راستش من به حكم كارم در جريان زندگيتون هستم.....م م..اگه تمايل داشته باشين ناهار مهمون من....


پرده مي افتد.
پايان پرده ي اول