یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

Salute



جشن بود.پدر و پسر منتظر شروع مراسم آتش بازي بودند.پسر روي صندلي نشسته بود.كنار پدر.
-الان شروع ميشه؟
پسر پرسيد و پدر جواب داد:آره پسرم همين الن شروع ميشه.
-بابا!پنجره رو باز كنم؟
-نه پسرم هوا سرده.سرما ميخوري.
-ولي.....آخه اگه شروع بشه ما صداشو نميشنويم...
-چرا عزيزم....ميشنويم تازه از پنجره ميبينيم.
دوباره پسرك پرسيد:
بابايي!بابا بزرگ خيلي پير بود؟
پدر گفت:نه پسرم جوون بود.خيلي هم قوي و شجاع بود.
-اما بابابزرگها كه جوون نيستن....
-چرا بعضي هاشون هستن...
-بابا بزرگ تفنگ هم داشت؟
-نميدونم.....فكر نكنم...
-چرا داشت.
پدر به صورت كوچك پسر نگاه كرد و پرسيد:
تو از كجا ميدوني؟
-ميدونم ديگه....حالا چطور تفنگي داشت؟
-من يادم نيست....آخه اون موقع خيلي كوچيك بودم...هم قد تو...
-بابايي!بابا بزرگ كجا رفت؟
-جنگ....هيچ وقت هم برنگشت.
-چرا برنگشت؟مگه تو براش نامه ننوشتي كه برگرده؟
پدر چيزي نگفت.پسرك دوباره شروع كرد:
تو آدرسشو داري؟ها.....نداري؟
-چرا عزيزم....بهشت...بهشت.
-خب پس بريم پيشش.بهشت كجاست؟
-نميشه اونجا رفت.
-چرا؟ماشين كه داريم.تازه....با اتوبوس هم ميتونيم بريم.من ميدونم كجا نگه ميدارن...تازه...جنگ رو هم ميبينيم...
پدر جواب داد:
جنگ خيلي وقته تموم شده...
پسر باز پرسيد:
پس بابابزرگ كي برميگرده؟
-هيچ وقت...
-هيچ وقت خيلي طول ميكشه؟
-آره...خيلي...
-عيبي نداره منتظرش ميشيم....
پدر عصباني شده بود با صداي بلندتر گفت:
ببين....بابا بزرگ برنميگرده.....اون براي هميشه رفته.
پسر آرام پرسيد:
كجا براي هميشه رفته؟
-جنگ
-خب مگه خيلي وقت نيست كه رفته؟
-چرا خيلي وقته....
-پس بايد زود برگرده.....
-نه پسرم.اون مرده.
مدت درازي بود كه پدر نميخواست اين كلمه را به زبان بياورد. و پسر اين را درك نميكرد....دوباره پرسيد:
همه برميگردن....بابابزرگ هم برميگرده...
-پسرم تو هنوز خيلي كوچيكي.....بعدا متوجه ميشي من چي ميگم...
-چرا...چرا...من خوب هم متوجه ميشم.....بابابزرگ يه تفنگ داشت كه باهاش رفته جنگ...
ساعت نه بود و آتش بازي ديگر شروع شده بود.رنگهاي زيبا كه به اشكال مختلف به آسمان ميرفت و شهر شب را ستاره باران ميكرد.پسر از پنجره بيرون را نگاه كرد.مردم زيادي در خيابان جمع شده بودند.
بابايي!كي اين آتيشا رو ميده هوا؟
-سربازا...
-سربازايي كه از جنگ برگشتن؟
-آره
-چرا صداشون انقدر بلنده؟
-آخه اون صداي توپه....
-اونوقت توپ كجاست؟تو جنگ؟؟
-نه پسرم.....بيرون شهره..تو بيابون..
-ولي فكر كنم اينا صداي همون توپايي كه تو جنگن....بابا.....تو هم تو جنگ بودي؟
-نه.....من اون موقع خيلي كوچيك بودم....هم سن و سال تو...
-ولي توپا دارن از جنگ آتيش ميندازن...
-ممكنه....
حالا پسر به پاسخ پدر گوش نميكرد....شايد سوالي نداشت.گفت:
من ميدونم چرا بابابزرگ از جنگ برنگشت.....اون اونجا مونده تا با توپها براي آتيش بازي آتيش بده هوا.....
پدر چيزي نگفت....ديگر به منظره ي آتش بازي نگاه نميكرد كه به پسر خيره شده بود و به اين فكر ميكرد كه پسر چه چيزي را ميبيند كه او تا به حال نديده است.جنگ را ميديد.سربازاني كه از آن برميگشتند.پدر بزرگ كه برنگشت و حالا غرش توپها هنگامي كه مراسم آتش بازي آغاز ميگشت.