نمايشنامه ي مهره ي سرخ
بر نميشد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد
رد پايي گر نمي افتاد روي جاده ي لغزان
ما چه ميكرديم در كولاك دل آشفته ي دم سرد
سياووش كسرايي
چهره ها به ترتيب ورود:
سهراب
تهمينه
رستم
گردآفريد
فردوسي
خشايارشا
آريوبرزن
كاروان سياه پوش(مركب از 5 6 زن و مرد)
كي خسرو
سياووش
رستم فرخ زاد
ملازم
پرده ي اول
صحنه ي اول
صحنه:دشت؛سهراب بر زمين غلتيده
سهراب{با تاخير}:دوست مي دارم خامش مانم ليك عطشم مجال پيچيدن سكوت نميدهد.زان رو كه گويي حرف را اندگك سرابي بر سيل تشنگي است.
{سكوت}مرا چون همسالان صحرا و الك دولك ميشايست تا گاهي كه طي راه زانوانم را رنجه كرد به بغل؛مادر بپذيردم.{سكوت}مادر!آه مادر! از چه رو در بدين بيهده بازي مشغوليدم.من كه بر آغوشي دست آويزم نبد جز حالا و پستان گرم و گس مزه ي مرگ.مادر!آه مادر!اين چرمين سفره ي سلاخي ي پنهان را كه در برم افكند؟كز جام خون سيرابم گرداند.آيا اين همه از بركت پهلوي من بارور نامده؟
حالا از گذشته ام ورقي بگشا.زان پهلوان بگو از رستم.زان پورزال دستان بگو...مادر!
{تهمينه وارد ميشود}
تهمينه:اي رود من!بود و نبود من كه در ميان همه بازيگران يكانه بوده اي.نخست باز گو تا از چه روي مهره ي رستم پنهان نموده اي؟پدر را به تا هميشه در خجالت و خذلان نموده اي؟تا باد بوي تو را در زمين دشت پراكنده ميكند.تا خنگ بي خيال مهر با سايه اي به زيستنت مجال نميدهد.تا ابرها ابرها تو را چون حجابي دربر ميگيرند.پدرت از كرده ي تو پشيمانست.كاينك يگانه شناسنده ي تو ناكار گشت.و من تو را بر خاك ميبينم با پوزه ي كهرت كه نميدانم از قطع راه بي تو اندهگين است يا مرا تسلايي پريشان آورده...
سهراب:بسيار بد سگال كه در كمان پدر خدنگ پتياره ي نيرنگ شكوفاندند.كه نوخواسته را نگر شمشير جهل بر كمر و طوق رشكش به بازو بر...
مادر!هر كو با من نكرده اي
هر چي ز با تو نشستنم اندك بده
با رستم بدار كامروز او تنهاترين سردار است.
كه در تقاص كرده ي خويش عزادار است.
اينك تو بگو!از رستم حرف بزن و بيم از دلي ببر
تهمينه:باري رستم كجا و سمنگان ما كجا؟شكار گور چه و خورح از ايران كجا؟آيا تمامت اين افسانه اي نبود تا من صلابت سروي پايدار را باردار شوم؟گفتي كه درد زادني در خواب ميبينم.
جز من كه را شايستگي ي تو رشيد فرزند بود؟جز من كه را اصالت همخوابگي با رستم دليرمند بود؟
آيا تمامت ايت افسانه اي نبود؛تا من برافتدن ياقوت لعل را از شاخه ي كهر محزون ببينم؟
داستان بي تو بودن اي شاه فرزند!مادر! رود من!بود و نبود من!درود بر تو!پروردگار آغوش لطف به روت باز كناد كه تو رستگاري را ستانده اي.
{تهمينه خارج ميشود}
ادامه دارد...