پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

پرده ي سوم
نمك زندگي


چهره ها به ترتيب اجرا:
منيژه(زن)
فرزاد(مرد)
منشي
قاضي
صحنه:
ساحت دادگاه



{زن و مرد وارد ميشوند}
زن:فرزاد!مقصر خودتي.خودتم خوب ميدوني نميخواستم كار به اينجا بكشه.راستش من هر كاري كردم ولي تو چي؟
مرد:نميخواستي اين جا بكشه كه كشيد؟منيژه من دوستت داشتم حالا بايد بيام اين جا چون زنم از دستم شكايت كرده؟
{منشي وارد ميشود}
مرد:سلام
منشي:سلام عليكم
مرد:آقا كي شروع ميشه دادگاه؟
منشي{سر پايين و مشغول بازي با دفتردستك انگار برايش مهم نيست}بايد آقاي قاضي تشريف بيارن.
زن:بيا بشين
مرد{به طرفش ميرود.}:بشين.
{اول زن و بعد مرد مينشيند.}
{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{همه قيام ميكنند.}
منشي:موضوع دادخواهي شكايت بانو م...{قاضي حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي منشي اجازه بدهيد جلسه با صورت كامل قانوني روال رسيدگي را طي كند.
منشي:بله. به چشم
{سكوت}
قاضي: لطفا مقدمه ي دادخواهي را قرايت كنيد.
منشي:بله.چشم.در اين محكمه ي عدل كه شكايت هيچ ستمديده اي ناروا به منظر اغماض نگريسته نخواهد شد:ما سعي خواهيم كرد رسالت سنگين خويش را پياده انجام دهيم.تا آن روز كه در پيشگاه صاحبش با خيالي آسوده به زمينش بگذاريم.
قاضي:آمين
منشي:آمين
قاضي{با لبخند يا پوزخند}سپاسگزارم از آقاي منشي كه با لحن شيوا و بليغ مقدمه ي دادگاه را قرايت كنيد.
{منشي به پاسخ سر تكان ميدهد و زير لب چيزي ميگويد.مثل:ممنونم يا خواهش ميكنم.}
قاضي{ادامه ميدهد}:بسيار خب بفرماييد براي چه پا به دادگاه گذاشتيد.به نظر زوج و زوجه مي آييد.
زن:بله
قاضي{رو به مرد}
مرد:جناب!بنده خوانده هستم.شاكي ايشونه.
{سكوت كوتاه}
منشي:موضوع دادرسي به شكايت زوجه به خاطر خيانت زوج به پيوند زناشويي.
قاضي:البته شكايت شما به قوت خود باقي.ولي بهتر است در اين مواقع طرفين رضايت هم را جلب كنند.
مرد:بله آقا!ولي خب لابد لازم بوده اينجا خدمت شما برسيم.
قاضي{با لبخند يا پوزخند}:شما هم حالا بايد جواب بدهيد كه چه كاركردين.به هرحال موضوع شكايت از شماست.
مرد:من در خدمتم.
قاضي:شروع بفرماييد.
مرد:راستش دقيقا نميدونم چي بايد بگم.
زن:آقاي قاضي!با اجازه{بر ميخيزد}شايد كار درستي نكرده باشم از شوهرم شكايت كردم.ولي اگه من اين كارو ميكردم منو كشته بود.غيرتش بود قبول.اما من چي؟
مرد{به مسخره}:تو چي؟
قاضي:اجازه بدهيد آقاي محترم.به نوبت.خانوم علت شكايتتونو بيان كنيد.
زن:چن وقته شوهرم با يه زن رابطه داره.
قاضي:چند وقت؟
زن:دو ماه
مرد:آقاي قاضي!اين موضوع قابل بررسي تو دادگاه نيست.يه امر خصوصيه.من نه ايشونو كتك زدم.نه نفقشو پرداخت نكردم.
زن{زير لب}:فرزاد!
مرد:بله؟من منطق اينجاها صحبت كردن رو بلدم.آقاي قاضي هم حقوقم رو بلدم هم وظيفم رو.
قاضي:آقاي محترم!اجازه بدهيد.خانم شما از كجا متوجه اين موضوع شدن؟اگرچه قبلا هم عرض كردم بهتره اين موضوعات بين زوجين حل شود.چون ما نميتوانيم كار زيادي انجام بدهيم.
زن:آقاي قاضي!من واقعا نميدونستم چه كار بايد بكنم.خب زندگيمو دوست دارم.شوهرمو دوست دارم.نميخواستم يه روز ببينم همه ي چيزايي كه ساختيم داره خراب ميشه.
مرد:تو واقعا فكر ميكني اين جوري همه چيز درست شد؟فكر ميكني واقعا بعد از اين دوست داشتني هم باشه؟
زن:فرزاد!
قاضي:آقا!شما خب به هرحال كاري كرديد كه باعث گلايه ي همسرتان شده است.
مرد:صحيح ولي همونطور كه شما فرمودين بين خودمون حل ميشد.نه اين كه صبح نامه رسون احضاريه بياره در خونمون.
زن:به خودتم گفتم.
مرد:آقاي قاضي!اين جلسه ميتونه ادامه پيدا كنه؟شما ملاحظه كنين آخه چه شكايتي؟
قاضي{با لبخند يا پوزخند}:حالا چه عجله اي داريد؟نفرمودين چي شد كه كارتان به اينجا كشيد؟به نظر مي ياد هنوز به هم علاقمند هستيد.
بفرماييد موضوع شكايت همسرتان را قبول داريد؟
مرد:من اگه بگم بله بايد دنبال چراش بود.
قاضي:بفرماييد.لازم شد به چراش هم مي رسيم.
مرد:اين جا جاي رسيدگي به چراش نيست.
زن:من نميخوام چراش رو بدونم.
مرد:فقط در حد يه دوستي ساده بود.
زن:ولي بعدش از سادگي دراومد.
مرد:تو خودت ميدونستي.مگه خواسته خودت نبود؟بي سروصدا بدون چك و چونه ميخواستي؟آقاي قاضي!مشكل كا سر اين نمك زندگيه.خانوم من بچه دار نميشه.ميدونين؟اصرار كرد از پرورشگاه يكي بياريم.من حوصله ي بزرگ كردن بچه ي ديگري رو ندارم.بعد قرار شد از يك زن ديگه صاحب بچه بشم كه بشه بچه ي جفتمون.البته فكر كنم تعارف كردن.آقاي قاضي!شما كه حرف منو ميفهمين به هر حال هر مردي بايد ميراث زندگيشو به يكي از پشت خودش بسپره.{رو به زن}مگه خودت نگفتي؟كارم شد خيانت؟
زن{انتهاي لحنش تمسخر است با عصبانيتي فروخورده}:خب حالا تونستي ميراثت رو بسپري؟
قاضي:اجازه بدهيد.
{زن دست بر صورت با گريه از صحنه خارج ميشود.}
مرد:منيژه!منيژه!.....{دنبال زن از صحنه خارج ميشود.}


پرده مي افتد.
پايان پرده ي سوم