پرده ي چهارم
تقاضاي فرجام
چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
قاضي
زن
مرد
صحنه:
ساحت دادگاه:منشي سرجايش؛زني بچه بغل بر صندلي ي روبه رو؛با يكي اختلاف مرد نشسته است.
{قاضي دير كرده.با شتاب وارد ميشود.}
منشي{برميخيزد}:قيام كنيد.
{حاضران در كار قيام كردن}
قاضي{وسط حرف منشي با اشارت دست و سر}:بنشينيد.
موضوع دادرسي چيه؟
منشي:فرجام خواهي
زن:آقاي قاضي!ما دو ماه پيش خدمتتون رسيديم براي متاركه.قرار شد بچه پيش پدرش بمونه منم اعتراض كردم.
{قاضي مشغول وارسي ي كاغذهاي روي ميزش است}
{زن ادامه ميدهد}:امروز گفتين بيايم.
{سكوت كوتاه}
مرد:آقا بنده حضانت بچه رو{زن وسط حرفش ميپرد}:نميخوام.
{صداي زن وسط حرف مرد}:من شكايتم رو پس ميگيرم.
قاضي{با طمانينه و در حال مطالعه ي كاغذها}:موضوع شكايتتون....{مكث}
زن:حضانت بچه رو پدرش گرفته بود.
قاضي:بله؟
زن:بچه رو پدرش حضانتش رو گرفته بود منم شكايت كردم.قرار شد امروز بيايم.
قاضي:خب الان مشكل كجاست؟
زن:من شكايتم رو پس ميخوام بگيرم.
قاضي:بسيار خب.آقا شما مشكلي نداريد؟
مرد:آقاي قاضي من كاملا به دادگاه احترام ميذارم تا وقتي شما اجازه نفرمودين صحبت نميكنم.
قاضي:حالا بفرماييد.
مرد:راستش من سرپرستي ي بچه رو نميخوام.يعني نميتونم.آقايي كه شما باشين من يه آدمه اين جوري چه جور ميتونم يه بچه رو هم نون بدم.آقايي كه شما باشين{آب دهانش را قورت ميدهد.}تو پرونده شرح حالم هست.
قاضي{به زن}:ايشون معتادن؟
زن:بله
قاضي:درسته{فكر ميكند}
زن:راستش خودم شكايت كردم بردمش آزمايش.
قاضي:حالا چه طور شد تصميم قبلي را عوض كرديد؟{لبخندي از سر تمسخر}
زن:فكرام رو كردم ديدم نگهداريه بچه برام مشكله.
مرد:عاطفه اي نمونده آقاي قاضي
زن{با لحن تند}:نمونده خودت نگرش دار.
مرد:ننم بود ننه هاي قديم.
زن:مث ننه ي تو كه ولتون كرد رفت زن قصاب شد؟
قاضي:خانوم!مراعاته دادگاه رو بكنين.
زن:من بچه رو نميخوام تقاضاي تجديدنظرم رو پس ميگيرم.
قاضي:ا{مرد حرفش را ميبرد.}
مرد:منم بچه رو نميخوام.
قاضي{زل زده به مرد و مبهوت}:به هر حال حضانت بچه با وضع اعتياد پدر از ايشان ساقط ميشود.
زن:منم كاري ندارم كه بتونم خرجش رو بدم.
قاضي:مشكل شما همينه؟
زن:بله
قاضي{لبخند تمسخرگونه ميزند}:اگه اين موضوع حل شه شما مشكلي ندارين؟
زن{من من ميكند}:چطوري؟
منشي:به هر صورت يه كاري ميكنيم.
{قاضي نگاهي معترضانه به منشي ميكند}
زن:اگه راهي شما ميدونين من قبول ميكنم.{بچه را روي صندلي ميگذارد.}
منشي:دولت ميده.
{كسي به او توجه نميكند.}
{براي لحظه اي سكوت ميشود.}
{زن و قاضي به هم نگاه ميكنند.}
{قاضي به هيزي لبخندي ميزند.}
زن:بفرماييد.{ميخندد}
منشي:آقاي قاضي!تقبل...{حرفش ميماند.}
قاضي:حالا واقعا مشكل شما خرج زندگيه بچه س؟
زن:بله
قاضي:خب خرخ بچه پرداخت ميشه
زن:نه آقا من اصلا بچه رو نميخوام
قاضي:به هر حال شما مادرشين حضانته كودك يا بايد به عهده ي شما باشه يا پدرش.
زن:براي من امكان نگهداريش نيست.به خاطر وضع پدرش من كه مجبور نيستم.
قاضي:قرار سرپرستي رو لطف كنين.
زن:بله؟
منشي{كاغذي به دستش ميدهد.}:بفرماييد.
قاضي:خانوم!نظرتان عوض نشده؟
زن:من نميتونم.
قاضي{با لبخند تحميق كننده}:حضانته بچه تا شش سالگي با مادر خواهد بود.
زن:حالا من بايد چه كار كنم؟
قاضي{مشغول بازي با خودكارش}:عرض كردم حضانته بچه{زن وسط حرفش ميپرد}
زن:متوجهم آقاي قاضي ولي من كه گفتم توانايي نگهداري بچه رو ندارم.
{قاضي لبخندش برميگردد.}
زن{ادامه ميدهد}:قبلا هم گفتم.
مرد:حرفه قانونه ديگه.
زن:من هم قبلا حرفامو زدم.{ناگهان بلند ميشود و از دادگاه خارج ميشود.بچه روي صندلي مانده است.}
مرد:ا......پس منم ميرم.{از صحنه خارج ميشود.}
منشي:ا...حالا تشريف داشتيد.
پرده مي افتد.
پايان پرده ي چهارم
پايان