حلول
بي بي!يه چيز تازه بباف فردا تولدمه.
به بهمن فرمان آرا و خانه اي روي آبش
در همسايگي ي ما يك پيرزن زندگي ميكند كه من هرگاه كنار پنجره ميآيم خانه و اثاث كهنه اش را ميبينمو گاهي هم خودش را كه با لباس يك دست سپيد بلند به آرامي اين طرف و آن طرف ميرود.شايد هيچ يك از همسايه ها تا به حال صداي او را نشنيده باشند چه برسد كه به خلوتش رفته باشند و اسرارش را دريافته باشند.براي همين احتمالا من تنها كسي هستم كه از اين موضوع خبر دارم.
روزي پيرزن با همان حركات آرام و پرتاخيرش كه ظاهرا از واريس يا روماتيسمش بود آهسته از آشپزخانه درآمد و به پذيرايي رفت.آنجا يك بوفه ي بزرگ با اشيا مختلف قرارداشت.آنوقت با پارچه اي كه دستش بود مشغول تميزكردن اشياي بلوري ي داخل آن شد.براي يك لحظه متوجه افتادن يكي از آن شيشه ها به زمين شدم.اما در اين كارش هيچ سهوي نبود.مطمئن بودم اگر ميخواست ميتوانست آن را در دستانش نگه دارد.چون طرز گرفتنش از مهارت و تردستي اي كه داشت خبر ميداد.
عصر صداي گريه و جيغ از سركوچه بلند شد.آقا صيفي را ميشناختم.مرد زحمتكشي بود.صبح قلبش درد ميگيرد ميبرندش دكتر ميگويند چيزي نيست.به خانه نرسيده تمام ميكند.جنازه را كه از خانه آوردند ما هم دنبالش رفتيم.ميگويند هفت قدم كافي است تا معاصيمان را باقيات الصالحات كنند.چند روز بعد دوباره لب پنجره آمدم.عادتم است خب چه كار كنم.پيرزن هم آمد.رفت طرف بوفه چيزي هم دستش بود.بسته بندي بود.بازش كرد و گذاشت آن تو.چيزكوچكي بود.شايد مجسمه يا يك دكوري ي ناقابل.شب مامان گفت منيژه خانم در بيمارستان پسر زاييده.
اينها ماندند و من هم رفتم زنجان.آنجا مكانيك قبول شدم.هر چه هم ديده بودم ماند پاي فضولي هايم.تا آن شب كه آن خواب يا هر چه كه اسمش باشد را ديدم.دايي رضا وسط يك باغ سرسبز با گلهاي سرخ و ارغواني دراز كشيده بود.من و مامان و مرجان آمده بوديم ديدنش.بلند شد.من ديدمش ولي مامان هر چه چشم ميگرداند پيدايش نميكرد.دايي هم ما را ميديد.مامان كه ديد نميبيندش گفت برگرديم.دايي صدايش درنميآمد با دست علامت ميداد كه برگرديم.به من نگاه نميكرد ولي عجيب اين كه فقط من ميديدمش شايد او مرا نميديد.از خواب كه پريدم ميخواستم بزنم زير گريه.يادم افتاد هم اتاقم خواب است.ولي چيزي كه بود دقيقا از لحظه ي بيداري تصوير پيرزن جلوي چشمم آمده بود.صبح اول وقت زنگ زدم اهواز.زن دايي گوشي را برداشت گفت دايي ديشب رفته آبادان ماموريت.بيشتر به هم ريختم.
فكر كردم به مرجان بگويم.نخود تو دهنش خيس نميخورد.همه چيز را ميگذارد كف دست مامان.نمونه اش آن روز كه من و با آتوسا ديده بود ميرويم داخل پارك.تئي تاريكي تشخيص داده بود و حتا گفت تو دستت دور كمرش حلقه بوده و ....بعد هم گفت به مامان ميگويم.گفتم عين خيالم نيست.گفت.
فقط ميخواستم بنشيند و از پنجره خانه ي پيرزن را تماشا كند.ميخواستم فقط برايم از پيرزن بگويد.آن هم نه چيزهايي كه از او و بوفه اش بهش ميگويم كه نميگويم.اصلا چه بگويم كه ميهمانانش نامه رسانهايي هستند كه از غيب مي آيند.يا شيشه ي عمر نه تنها چهل گيس كه خود حسن كچل و ديو بد ذات و بقيه دستش است.و بعد كه ترسيد آرامش كنم و بگويم مثل همه ي بي بي ها مهربان است.براي نوه هايش قصه هاي قشنگ ميگويد كه در پايانش همه ي كلاغها به خانه ميرسند و تازه اگر كمي هم غمناك باشد ميريزد توي دلش و عوضش ميكند يا اينكه براي همه بافتني ميبافد آن هم رنگي.