جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲

صحنه ي دوم:
سهراب:آنك ميخواهم تاريكي را كنار زني وجود ظلمت كن تو ياراي پس زدن تاريكي ي خموش را دارد.بگذار در اين واپسين دم؛در جلوه ي گمان من جاودانه شوي.
{رستم وارد ميشود؛نزديك سهراب ميشود و كنارش مينشيند.}
رستم:گويي تو هيچ نيامده بودي.تو همه در بر من همه فرهيخته و فرانديش گرديدي.در عتاب تو ميتوانستم دوباره جوان شوم.تيغ اگر فرصتي بازم ميداد.دريغ را كاينك به خشت بالين نموده اي.در حال كه شير بودي بايدم اشارت ميدادي تا پور شيرزني سمينه سروي.ميگفتي كه زاده ي رستمي.خواستي و نخواستم.خواستم و نخواستي.گويي كه هيچ نشانه از سرخ مهره ات با بازو بر نيست.حاليا كه بايد ميدانستم يادگار رستم را تو فقط مجاب تواني كرد.
سهراب:مرا راه بسيار ميبايست پيمود.ليك سوگند آنچه در سفتن دريچه ي مسدود قلبت نمودم؛در رنج راه پشيزي بيش نبود.اينك تنها توانمت دلداري داد مگر از كرده ي خود بيشتر دل را به هراس وسوسه نكني.كه منم تنها به وسوسه ي لحظه اي خشنود.چه فردايي در پيش رويم نيست.هان!مگري!سرشك تو مطلوب ژاژخواستاراني است كه مرا خفته بر خاك پسنديدند.جمعيت انديشه شان پس نبود؟تو ديگر مگري!باشد غداره ي ناميمون چرخ زين پس تو را مهربان تر شود.
{رستم خارج ميشود.}
صحنه ي سوم:
سهراب:در اين شوم؛ثمره اگر نبود ره توشه باري در بر بود.خاك خطر چراغ درك مرا به معجرت عشق روشن نمود.اكنون من در پهنه ي پرمرگ عشقي خصوصيم.
اي آهوي رمنده ي من!حال اندرآ تا به واپسين وداع باز بينمت.آنگه با من بگو كجاي وفاداري ما چشم خيانتي بيدار بود كاينسان به هم شد و در هم فروبريخت.
{گرد آفريد وارد ميشود}
گردآفريد:اي جان بيقرار سهراب!ديدار ما زياده در اين سرگذشت كوتاه بود.اي بس عجيب مينمايد پيشينه ي ديدار ما.در روزگار اسارت تو-كاي كاش مستدام بود-جسم را نه به زنجير كشيدي كه در غل وفاي تو اسيري بودم.اي وصل تو شرر وش شهابي گذرا!بگذار تا حسرت نبودن تو جاويد شود.در فرقت شب تو سياه شوم.تا صبح دمان سپيدي بدمد و با عشق نا تمام خود به روشني سپارمت.
سهراب:باري!ديدار ما كوته تر از شرارت شنگول يك شهاب يا رقصيدن بدون سرانجام دسته گلي بر كرانه ي آب بود.ليك از قلعه ي نجابت تو؛من ثمره لعل گوهري نبسته ام طرف كه ناكارايي ي مهره ام را تسكين دهد.اكنون اندر حضيض بلند خاك سربلندم كه اگر مي روم عاشق ميميرم.اي خواب گون رميده با محبت من به فراسوي خوابها بازبگرد.ياد من همواره با تو باد.
{گردآفريد خارج ميشود}
صحنه ي چهارم:
{فردوسي وارد ميشود.با شاهنامه زير بغلش}
{سهراب به خود پيچان بلند ميشود و در برابر فردوسي تعظيم شايسته اي ميكند.}
سهراب:هان اي حكيم!حالا تو گوهر شهنامه را به خون رخشان ميبيني.دوست ميداشتم پاسخم ميدادي.در خون كشيدن سهراب در خم نشاندن رستم كه را خشنود ساخت؟به طبع ناكس چه لئيمي مراد بود؟آيا زين دايره گردنكشي ي من زياده بود؟تا هر كه پنجه در قضاي دلبري و بزم در پناه بود.ليك من سهراب در نوجوانيش بر گرده ي طاق گشته ي خشت بر خويش ميپيچد.چاه شغاد و مرثيه ي ديگر رستم چرا؟كاووس بوده ام يا رستم اشكبوسي ديگر ميمانست؟
فردوسي{گرم و آرام}:سهراب من!تايي به برز و قامت تو نوجوان در تيره ي هم سالگانت نيست كاينك بر خون خود فرشته ي خاموشي هميشه را صداي ميكني.آنچه از خلال خامه ي من جاري آمدست؛از سينه ي نياي من و تو باري آمدست.من حرف خويش را با سند ميزنم كه جاي شبهه و شكي به كس بنماند.نه جبر من رقم زدست اين سرنوشت كه دستهاي طبيعت از بهر تو چنين نوشت.سهراب تا يكي هست در شاهنامه ي من.تو به جز خشت بالين بر زير سر نداري.دستي بر قفاي يار و وفاي دار نداشته اي.اين از مداد روزگار به تو ميراث مانده است.با خامه و روايت من خشم كوشي چرا؟
آمدنت و به خون و خاك غلتيدنت نه كار من؛انجام مهره ي سرخي بود كه تو به بازو بر ياقوت كرده بودي.هر كه را كه درخشش اين مهره در وي است صورت نه كه سيرت را روشن ميدارد.آن گاه نقاش سرنوشت به قدش سرخي ي لعل ديگري از عرق و عشق خواهد نمود.
باري!من نه نخست بار به تو حقيقت خويش نمايانده ام كتاب من با خون و آتش سياووش نيز روشن شده.با حيله و جهالت بي پاياني كه با روشن رواني ستيزه كرده است.تا اين يتيم بي دستمايه-رستم فرخ زاد- نيز در انتظار غارت ديگر رود.
اين هم بسان تو بر دل نه فقط به بازو نشان مهرگكي داشتند كه با اين سوي سرنوشت اشاره شدند.فرجامتان اگر خوب است و گر بذ از عهده ي حمايت من بي نياز مي باشد.حتا فرموده اند حكمش در قلمم جاري شود.
آنك بيا فرزندم.
{سهراب تكيه بر شمشير نزديك فردوسي ميشود.فردوسي دست بر سرش ميگذارد.آن گاه كتابش را باز ميكند.}
فردوسي:بيا روايت خود از حلق ديگران بشنو.


پرده مي افتد
پايان پرده ي اول


ادامه دارد...