پرده ي سوم
صحنه:همان صحنه ي اول
{فردوسي و سهراب وارد ميشوند}
فردوسي:رود من!ميبيني؟آنچه ميرود از عهده ي من بيرون است.تنها درستي ي من آنجاست كه روزگارتان را بي پيرايه اي روان كنم.
آنك سفينه ي همه ي كردارها و دريافتها؛آرام و سينه كش بر پهنه ي گستره ي اين درك راه ميسپارد.هرچه ديده و بشنوده هرچه رنجه و بخراشيده گرديده همه بر گرده ي ماست.
{تهمينه رستم گردآفريد خشايارشا آريوبرزن و رستم فرخ زاد وارد ميشوند}
{دستها سايبان به دوردست نگاه ميكنند.دست تكان ميدهند.}
{صداي بوق كشتي مي آيد}
{همگي حلقه ميشوند دور سهراب}
{سهراب دراز به دراز مرده}
{حلقه دور سهراب ميچرخد}
پرده مي افتد
پايان پرده ي سوم
پايان