از همان اتوبان پيچيديم داخل شهرك.ظهر نشده بود يا تازه داشت ميشد با نيم نگاهي از سر بيعلاقگي ي عدم پذيرش و پيوستن.انگار كسي آن جا منتظرش نباشد.
گفتيم اول يك دور ميزنيم بعد ميرويم.هر كي ميرود دنبال كارش.
اول يك راه تا بالاي فلامك رفتيم.خبري كه نبود نه پرنده نه پاي رهگذر.از همانجا هم دور زديم به پايين كه ديگر گلستان ميماند و تنها همان مگر خبري باشد.بود.رضا ديد كه از آن طرف خيابان به پا مي آيند.دور زديم كه خودش گفت :چراغ زدند.
دم خيابان چيزي من پراندم.حالا چه بود يادم نيست از همينها كه ميگويند و ميگويند بايد گفت تا گشايش كند يا درآمد كه حاضر شود دست بيندازد به دستگيره ي در ماشين.رد شده بودند.
همه رد ميشوند.بار اول دست كم.
حالا دنده عقب ميگرفتيم يا دور.آن هم در شلوغي ي آن ساعت.خود بلاكشي است براي منزل و مقصود.ولي جلدي غيبشان زد توي گلستان.
راه افتاديم تا انتهاي خيابان و دوباره دور زديم.از وقتي وارد شهرك شده بوديم دختر و پسري ايستاده بودند به حرف زدن.هنوز مشغول بودند.
جلوتر چند تاي ديگر را ديديم.4 تا يا 5 تا حالا يادم نيست.ولي تا ما بهشان برسيم كمترهم شدند.كمي جلوترشان ترمز كرديم.منتظر به نظر مي آمدند.شايد منتظر ما....ما هم منتظرشان مانديم.از انتظار ديگر گذشته بود.حركت كرديم از روي نا اميدي و اينكه بلكه دوباره روبه روشان بياييم.
وقتي برگشتيم سوار پرشيا يا يك چنين چيزي شدند و رفتند.اين هم از اين.
ايران زمين را دوباره تا انتها رفتيم و دور زديم.خبري نبود.مگر اينكه آنقدر بدبخت شده بوديم كه با بچه هاي راهنمايي سربه سر ميگذاشتيم.
اهلش نبوديم.آنها بودند.
بار سوم ميشد كه از جلوي گلستان رد ميشديم.هنوز دختر و پسر مشغول حرف زدن بودند.كمي آنطرفتر دختر ديگري ايستاده بود.بي قراري و حتا عصبانيتي كه ناشي از خستگي و بي حوصلگي بود ميفهماند كه دوست آن دختر است.حالا مانده بود تا اين دو تا به نتيجه كه نه يك پايان مقطعي برسند.سر جايش كه ايستاده بود پابه پا ميكرد.
باز خبري نبود.حتا خيل ماشينها هم كه مي آمدند براي گشتن آب شده بودند زيرزمين.انگار در آن لحظه بي كارترين و فاسدترين انسانهاي زمين ما باشيم.
تا انتها ي خيابان رفتيم.حالا يا بايد ميرفتيم نا بيفتيم تو خيابان اصلي و از آنجا سرازير شويم تو ايران زمين يا دوربزنيم.تا حالا دورزده بوديم اين بار مستقيم رفتيم......پيدا شد.دو نفر بودند.داشتند مي رفتند تو ايران زمين.پياده.قيافه نشان ميداد از همانهايي هستند كه بايد باشند.همراهشان آرام حركت كرديم.رفتند آن ور خيابان.دور زديم.كمي جلوتر ازشان ايستاديم تا برسند.داشتند ميرسيدند.ماشين ديگري جلوتر مان شايد 300 متري ايستاده بود.با يكيشان هم حرف زد.يا من اينطور ديدم.ديگر نزديكشان شديم كه كمي نيش گاز داده بود دوستم.ماشين جلو هم راه افتاد.با دنده عقب ولي و با سرعت.هيوندا بود.با بوق زدن هم نميشد به خودش آورد و حتا با فرياد عصباني ي من.زد.به سپر و راهنما ي جلو.كه شكست.
ميگفت نديده.كور كه نبود.نگاه دخترها كه ديگر ازمان رد شده بودند و ميرفتند به طرف گلستان مشكوك بود.برميگشتند و نگاه ميكردند.خنده اي هم در كاربود.افسر مي آمد ما را مقصر ميكرد.كافي بود بگويد اينها زده اند.ميگفت.شك داشتم كه به گفته ي ان دو تا زده باشد.قرار شد بعدا پيش آشنا كسيش برويم تا سپر را رنگ كند.
راه افتاديم.
داشت ظهر ميشد.گرفته هم بوديم.ميماند فقط ترمز كنيم و سيگار بگيريم.گرفتيم.از همان دكه ي سر راه.
تا سعادت آباد بالا رفتيم.روي پل نيايش بوديم كه متوجه دو تا ديگر شديم.آخر پل صبر كرديم تا برسند.رسيدند.يكيشان هم چراغ زد.به من كه طرفش بودم و خنديد.با دست داخل كوچه را هم نشان داد.
رفتيم.دم خانه اي ايستاده بودند حرف ميزدند.از جلوشان دور زديم تا ببينند.كمي جلوتر ترمز كرديم.
زياد طول كشيد تا بيايند.يكي آمد.همان كه چراغ زده بود.با طرف راننده حرف زد.با رضا.شماره هم داد.
به پايين برگشتيم.از ايران زمين.هنوز آن دختر و پسر با هم حرف ميزدند.صداي اذان هم بلند شده بود.