به ساناز و داستان غربتش
كدام پاييز به جستجوي من و توست
راه سپر
كه خانه مان؛در بهار وطن نيز
شاخسار نارنج را با جوانه بوسه نميدهد
و غريبي معجزت ادراك ماست
تا فاصله تنهاترين واژه ي توصيف دست باشد
تا تو دستهايت را سايبان كني و ببيني كه دستهاي من در آشناي وطن نيز غريبه است.
هان!مرا ز پشت كوي فاصله نزديك تر كن
شكستني نيست
نور در جادوي دست تو تثبيت زيباييش را بر ميتابد
جادوي دست توست
كه سايبان غربت خشك را مي افرازد.