دست ميكشي و باور مي كني
كه در اين جا مردي ظهور كرده
تا عشق را
به رنگ ديگري تحليل كند
و من ميدانم
كز سرخاب روسپيان و خون برادرت گلكون تر است
و انكار را كينه توزانه تر از هر كفران نعمتي
احساس كرده اي و در خواب ديده اي
اين جا طفلي متولد شده است
تا عقوبت را به منزل نجيب انسان نامي
بشارت كند
دست ميكشي و در اين انديشه اي
نگاه كن!در راههاي جاودانه ي پيشانيت
نوازش پينگان دست ها
چاووشي ي سفري دوباره آهنگ كرده است:
بر سر هواي زيستنت نيست
وقت جواب پرسش كيستنت نيست.