سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۲

تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه نفرين شده نفرينت ميكند
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي
آنجا كه قدم بر نهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي




پدر و مادر!ميبينيد؟ما هم داريم در راه خودمان حركت ميكنيم.حالا چه فرق ميكند راهي كه شما مي خواستيد نيست؟ميبينيد كه تا به حال هم چيزيمان نشده باقيش هم باكيمان نيست.هيچ كعبه ي آمالي هم نداريم كه وقتي فروريخت يا پوشالي يا بت از آب درآمد ماتم بگيريم و برويم در زاويه مان قايم شويم و نظريه بدهيم.زاويه هم نداريم براي خودمان نداريم.فقط براي چيزهايي كه شما درست نميدانيد مجبور شديم زاويه بسازيم.خب درست ندانيد باز هم باكيمان نيست.ما كه درست ميدانيم.همه ي آن چيزهايي را كه از بر كرديد ما هم دست كم يك دور خوانده ايم.با اين فرق كه نگاهمان براي خودمان است هيچ نيرويي بر ما نميتواند فشار بياورد.حافظ را ميخوانيم براي دل خودمان فال ميگيريم.حضرت هم جوابمان را ميدهد.اگر فردوسي بود هم ميخوانيم.مگر زمان شما بوده كه بخواهيد سركوفتش را به ما بزنيد؟نه ما يادمان نرفته كه نگذاشتيد حتا در قبرستان دفنش كنند.ديگر از ما چه انتظاري داريد؟ما اولش را ديديم آخرش را هم ديديم.اين هم گفتم كه بدانيد بي خبر نيستيم.
حالا ديديد؟پدر مادر شما مقصريد.شما اشتباه كرديد و حالا پايش نمي ايستيد.ما اگر هم اشتباه كنيم به قول شما اشتباه كنيم چوبش را با ميل نوش جان مي كنيم.باور نميكنيد بياييد و ببينيد چه طور ام الخبائث ميخوريم و دراز ميكيشيم تا حدمان بزنند.يا اينكه نصف شب به خاطر اين كه جنسمان با سرنشين ديگري يكي نيست نگهمان ميدارند هر چيز ميخواهند بارمان ميكنند و هر جايي را كه بخواهند مي گردند.ولي ما خيالمان نيست.بگذار بكنند.حتا اگر ابراهيم هم بود باز همين كار ما را ميكرد.