جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲

آن دو چشم در صفحه ي سياه روبه رو
به اردشير نقايي


برادرجان سلام!
حال شما؟اگر از احوالات من بپرسي هيچ ملالي نيست جز دوري شما.
خوب ميدانم كه ميداني اين جا ميهماني نيامدم كه بگويم جايت خالي ست.ولي خب آن قدرها هم كه ميگويند بد نيست.
راستش زندان ما يك ساختمان مسكوني است كه من در طبقه ي سوم زنداني هستم.يك آپارتمان يك خوابه كه در خوابش با يك چيزي مثل مفتول بسته شده.و با آشپزخانه ي نيم ديواره اي.از همان ها كه ميگويند open.و يك حمام و دستشويي دم راهروي مستطيل شكل با در شكلاتي.ولي از حمام اين جا نميتوانم استفاده كنم.
آن وقتها كه مي آمدند اين جا براي سووال يك صندلي از ناهارخوري مي گذاشتند وسط.خودشان هم روي چهار صندلي ي پشت به ديوار مينشستند روبه روي من.
يكيشان- حالا يادم نيست-فكر كنم ته ريش بزي داشت با عينك چند گوش سبز رنگ.فكر كنم بقيه ي جاهاي صورتش كوسه بود.به من گفت:مگر خواهر مادر نداري هر كوفت و زهر ماريت هست باشد.گورت را گم ميكردي يك خراب شده اي خودت را خالي ميكردي.يك نجيبه از دم پاركي پاساژي برميداشتي چه ميدان برايت برقصد يا آنقدر غلغلكش ميدادي تا از خنده ريسه برود و بيفتد.يعني چه؟بنشيني هرجايي يك زن بكشي با سينه هاي لخت و لنگر روي تنش و چشمهايي كه خمار شده و از خماري هم رد كرده...چه مي دانم دو نا طره بكشي برايش كه ريخته روي صورت بعد شكم را به طرف ناف سايه بزني.مثل گرداب.عكسي كه سر كلاس تحليل كشيده بودم را ميگفت.جلوش بود.ميخواست بداند چرا از اين طرحها ميزنم.يكي كه بغل دستش نشسته بود گفت:خب بگو شايد نيت خيري داشتي.
از ته ميز يكي درآمد:نه آقا!اين ها مشكلشون چيز ديگه س.همين كه بخوابوني چند تا بزني بهشون يا كاه و يونجشون رو قطع كني...
بعد آن يكي را آوردند.همان كه يك پا تا نيمه ي ران از پنجره پيدا ست و موها آبشار ريخته پايين.
ميگفت:بي غيرت يكي ناموس خودت رو ديد ميزد و عكس مي انداخت...
گفتم:من عكس نينداختم.همش طرح است.خودم كشيدم.
گفت:جواب نده.نشستي يك كارهايي كردي حالا داري توجيه ميكني.
يك زن هم بينشان بود كه بلند گفت:بله.
يادت هست كه كدام را ميگويم؟گير داده بودي عكس ليلاست.حالا من ميگفتم من اصلا پرده را نميزنم كنار كه بخواهم پنجره هاي مردم را ببينم.تازه از اتاق من هم پنجره ي ليلا معلوم نيست.
آن اوايل كه هنوز به اين جا نيامده بودم.جايي-نميدانم كجا-بهم گفتند:بلايي به سرت مياريم كه نقاشي كردن از يادت بره.با هر چي بازي؟
خيلي ترسيده بودم.از يكيشان پرسيدم مثلا چه كارم ميكنند؟يك خنده كرد كه اميدوار شدم.بعد گفت:اول بايد بهش فكر ميكردي.
الان ديگر نميترسم.يادم هم مي افتد خنده ام ميگيرد.مثلا ميخواستند چه كار كنند.حالا هم البته ديگر تمام شده.ميگويند دارم اصلاح ميشوم.بيمار بودم و قابل درمان بوده.ميگويند حرفهاشان موثر بوده.خيلي از پيشرفتم راضيند.ميگويند ديگر تمام شده.يك برنامه هم دارم كه از آن تمرين ميكنم.اوايل فقط تو سلولم بايد مي ماندم.اما بعد كم كم هفته اي بيست دقيقه تنفس دادند.دو روز هم ميروم از رييس اين جا طرح بزنم.البته نه لخت نه آن جوري.فقط از صورتش آن هم درشت بعد سايه ميزنم. با ذغال.بهش ميگويند:پرتره.
حمام هم ميتوانم بكنم.با بقيه.فكرش را بكن.اوايل اصلا اجازه نميدادند يك جا تنها باشم.هميشه يكي از خودشان بود.روزهاي اول كه آمدم اين جا يك جفت چشم گذاشتندوسط هال.-از وسط كمي نزديك تر به ديوار-هميشه خواب ميديدم همانطور كه دراز كشيدم دستم را مي آورم جلو و ميتركانمشان. فقط يكيش را.نيستند ديگر.ميدانند خطا نميكنم.ديگر هم نميترسم.گفتم كه آن اوايل خيلي ميترسيدم.خيال ميكردم-الان ميگويم خيال ولي براي خودم يك واقعيت زنده بود-كه دستهايم را از مچ بريده اند.هي فكر ميكردم ميديم هيچ جايي اين قانون نيست.قاعدتا نبايد ببرند.باز وحشت داشتم.راستش نه از اين كه ديگر نتوانم نقاشي كنم اصلا آن وقت ميرفتم دنبال يك كار ديگر.يك كتاب برميداشتم و همش را ميخواندم روي نوار.باور كن همين هم برايم بس بود.حالا كه ديگر اين چيزها نيست.ولي وقتي از تنفس برميگردم دلم ميگيرد.انگار يك چيزي را براي هميشه از دست داده باشم.
خب ديگر.همين هاست.و البته يك چيز ديگر.آن روز كه تو و زن داداش و ميترا رفتيد نوشهر.من همان ايزدشهر ماندم.داستانش را البته نگفتم ولي آن چيزي كه باعث شد با شما نيايم.آن چشمهايي كه از پشت پنجره خيره مانده بود.و هنوز هم دارد مرا نگاه ميكند.
آن وقت....ولش كن.ميترسم چيزي بنويسم كه مجبور شوم خطش بزنم.نميداني به قلم خوردگي ايراد ميگيرند.ميگويند:حاصل فرآيند يك كشش ناكام.ناكام يا ناتمام حالا يادم نيست.
البته گفتم كه ديگر شك ندارند.به من شك ندارند.
خب بماند.زياد شد.به زن داداش و خواهرش هم سلام برسان.اميدوارم سر آن تصوير از دستم دلخور نباشند.خيلي بود همين چند لحظه كه كنار تو بودم.شرمنده كردي.قربانت...