سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۲

ترانه ي كوچك غربت



نگر كه ديده دل آزار دشنه و شيشه ست
نگر كه سينه بستر زخم و انديشه ست
در اين عصر ترحم
كه اين زن مسير ساعت پنج كركسها را خوابيده است.

انگار در كلاف شبي پيچيده ايم.
كه سازه هاي توهم در انتهاي دشت رهايي سر كشيده
و راهها به بن بست انزجار ختم ميشوند.

از ژاندارمهاي يخ زده؛ نشان فراكسيون آدمها را مي پرسيم.
و كمپ آدمكهايي كه كينه از جنس طراران دارند.
پروانه ها را ميبينيم كه چرخ دنده هاي زمانه بالهاشان را پيرايش ميكند.

در عمق دره ي آهن
جرثقيل مسلخ تو؛ مرا سلام مي دهد
وز پشت اين حجاب پنجره ؛زني در رختخواب برهنه ي خود به ما چشمك ميزند.

نگاه مهر دل افروز
ز خانه در شده است
دورتر شده است...
و چند ديده ي وحشت نما و مرگ سراي
به كوچه مينگرند.