چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲

جملگي رفته اند از ياد
روزهاي طراوت ديروز
در خيال غمين دلتنگي
گشته رويايمان همه پرسوز

ديگر از يادمان نمي گذرد
شعله ي خنده ي هاي شورانگيز
با دل ما نميشود همراه
نوبهاري به جز دم پاييز

ديگر از عشقهاي طوفاني
در نگاهي نشان نميبينم
زان جنون و جوانگي ديگر
آشكار و نهان نميبينم

مانده در ديدگان چه به جز
خنده اي گرم و ليك پوشالي
ميكند سرسري نظاره يكي
قلب از عشق او ولي خالي

با يكي دل نگشته هم خانه
خانه ها عرصه ي تهي دلند
خانه اي مانده سرد و بي رونق
با دلي كه در او شده دربند

ياد باد آن كه كودكي بوديم
از شب و روز اين جهان خشنود
روزها خنده و سلام ما
شب خيال و به خواب ديدن بود

شانزده سالگي چو از ما رفت
آتش عشق شد به خاموشي
مانده در يادمان نامي زان
گشته از قلبها فراموشي

قلبهامان بزرگ شدند ولي
در جهان بزرگمان تنها
رفته از قلب ما همه ديروز
گشته با فكر و چاره ي فردا

در هوامان دلي نمي گذرد
تا كه شيرين نام او بنهاد
دل به بازارمان نياوردند
تا گذارند ناممان فرهاد