قطره بارانم
ميهماني داشت تمام ميشد كه با فرزان و شادي زديم بيرون تا هوا بخوريم.شادي گفت:چقدر بوي مشروب ميدين.فرزان جواب داد:تازه كجاش رو ديدي؟الان سه تايي پرواز ميكنيم تا خود ماه.
راست ميگفت.چه سفري مشد.بدر تمام بود.چهارده ژوئن و ماه شب چارده.به كاپوت ماشين تكيه داديم.من چشمانم را بستم و با خودم يا خيالم-درست يادم نيست-گفتم:اي كاش قطره بودم.قطره بوديم.آن وقت آرام رها ميشديم در رگ شب شهرك خواب زده.
شايددر آن لحظه همه ي كساني كه مثل من داغ بودند همين آرزو را داشتند چون ناگهان چك چك نامفهومي مثل خس خس سينه و بعد صداي خروشي عجيبي در مغزم پيچيد.انگار همهي قطره ها در خيابان اصلي دريا شده بودند.و در بستري ساكن آرام حركت ميكردند.
چشم كه باز كردم.فرزان طرف جوب رفته بود تا سياه مستي ي طول شبش را تگري بزند.